تولدی بود..!
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوستان عزیز..!

یادش بخیر.! قدیما ۴ خرداد که میشد تولدی بود..! تبریکی بود..!

عجب عجب..! یعنی بعد از اینهمه مدت نباید یکی میبود که تولد من رو یادش مونده باشه؟!

دستتون درد نکنه..!

می دونم دوست دارید جبران کنید حالا که فراموش کرده بودید روز تولد من رو..! خوب اشکالی نداره..! راه جبران پیش منه..!

همگی برای موفقیت و سلامتی و رسیدن به آرزوم دعا کنید..!چشمک

سخته؟! من اینهمه کم توقع..!

امیدوارم موفق باشید هر کجای این دنیای کوچک اما بزرگ یا بزرگ اما کوچک که هستید.

التماس دعا..!

(از همین الان بگم اگه فرصت نکردم که روز 28 خرداد تولد نویسنده ی دوم وبلاگ (غریبه) هستش..! می تونید بهش تبریک بگید..!، و البته منم به نوبه ی خودم از همین الان تبریک می گم تولدش رو بهش...)

یا حق.!


 
comment همسفران عشق ()
 
 
بنویس از سر خط
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

وقتی به هم رسیدیم .

هر دو شکسته ،

هر دو خسته ،

هر دو بال و پربسته ،

هر د و زخمی از این زمونه .

خاطرات خوش ِ تمام شده ،

از جلوی چشمت می گذره .

من از سر خط تو شروع کردم ،

با بهار.

من فراموش کردم .

آغاز کردم .

ولی باز اندیشه پلید « ترس از پایان » ،

می آزارد مرا .

شاید دوباره شکستن .

شاید مرگ ...

ولی مینویسم از سر خط .

اما ...

برای تو سخت است ،

از سر خط نوشتن .

حتی از روی خط من نوشتن .

شاید ترس از تکرار پایان .

منم مثل تو ،

زخم خورده ،

درد کشیده ،

تنها و تنها ...

چیزی در من می جوشد .

تو را فرا می خواند .

به نوشتن از سر خط .

به خط کشیدن روی نوشته های شکسته ،

به مرگ سپردن خاطرات ترک خورده ،

به نوشتن با یک دل شکسته ولی پیوسته .

من نوشتم از سر خط دفتر تازه ،

خط کشیدم روی نوشته های شکسته ،

به مرگ سپردم خاطرات ترک خورده را ،

می نویسم با یک دل شکسته ولی پیوسته .

به ندای قلبی من گوش کن .

شروع کن .

حالا نوبت توست .

سر خط دفتر تازه منتظرم ...!

(می دونم که میای، پس منتظر میمونم. خیلی منتظرم نذار)


 
comment همسفران عشق ()
 
 
جای من در قلب تو
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

هر جا که باشم ، همینم ! یک عاشق!
هر جا که باشم ، دور از تو یا در کنار تو ، همینم ! یک مجنون !
فرقی ندارد کجا باشم ، چه کسی باشم یا در چه حالی باشم ، من همینم ، یک دلداده !
نه برای کسی هستم ، نه برای خودم ، من تنها برای تو هستم !
برای تو هستم و برای تو خواهم ماند !
مهم نیست که یک دیوانه ام ، مهم نیست که لحظه به لحظه دلتنگم ، مهم این است که دوستت دارم!
هر جا که باشم به یادت هستم ، یاد تو تکرار لحظه های زیبای عاشقیست !
لحظه های من پر از عشق است ، تکرار آن پر از جنون و دیوانگیست !
فرقی ندارد تو مرا بخواهی یا نخواهی ، فرقی ندارد تو مرا دوست داشته باشی یا نداشته باشی ، مهم این است که من تنها تو را میخواهم !
هر جا که بروی به دنبالت می آیم ، به من بگویی نیا ، باز می آیم! می آیم تا به تو برسم !
هر جا که باشم ، همینم ، یک عاشق !
عاشقی که دیگر هیچی چیز برایش مهم نیست و تنها تو برای او با ارزشی!
زندگی را با تمام زیباییهایش بدون تو نمیخواهم!
زندگی را با تمام سختی هایش تنها با تو میخواهم!
هر جا که باشی ، من هستم ، دنبال من نگرد ، من در قلبت هستم !
آری آن لحظه که درهای قلبت را به روی من بستی من در کنج قلبت خانه کرده ام !
حالا اگر میخواهی این خانه را ویران کن ، من حتی در ویرانه قلبت نیز زندگی خواهم کرد!
نه دیگر من از قلبت بیرون نمیرم !
هر جا که باشم ، جای من در قلبت است عزیزم !

«باور کن»


 
comment همسفران عشق ()
 
 
مجنون خدا.!
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

 پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای!

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست،آنم میزنی

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن

من که مجنونم ، تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

 سال ها با جور لیلی ساختی

 من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلی در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

 کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

 در حریم خانه ام در میزنی

 حال، این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش شاهت میکنم

صد چو لیلا کشته در راهت میکنم


 
comment همسفران عشق ()
 
 
جانم می رود
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود


 
comment همسفران عشق ()
 
 
ترک گناه
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 

دستور العمل زیر براى ترک گناه مفید است.
1- ترک زمینه گناه: این خود زیرمجموعه‏اى دارد که مهمترین آن عبارت از است:
- کنترل چشم: دقیقا باید مواظب چشم خود بود که مبادا به نامحرم و کلًا هر آنچه که شهوت‏انگیز است، نگاه شود. عن الصادق (ع): «النظر سهم من سهام ابلیس مسموم و کم من نظرة اورثت حسرة طویله نظر دوختن تیرى مسموم از تیرهاى ابلیس است و چه بسا نگاهى که حسرت درازمدتى را (در دل) به ارث بگذارد»،
تا حد امکان انسان از حضور در مجالس مختلط یا برخورد با نامحرم پرهیز نماید.
- کنترل گوش: باید
 ...

ادامه متن در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
همدرد
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
 

با تو ای همدرد ، ای عشق
با تو درمان یافت این دل
خانه ات جاوید آباد
از تو سامان یافت این دل
ای سراپا عاطفه ، جز یاریت یاری ندارم
ای کلامت شعر بوسه ، بی تو غم خواری ندارم
آسمان خانه ات
یه کهکشان رنگین کمان است
و آن نگاهت
روشنی چون نو عروس آسمان است

زندگانیت ترانه ، گریه هایت عاشقانه
واژه هایت ساده گویی ، گفتگوی کودکانه
دیدگانت بامدادان ، اشکهایت چشمه ساران
چهره ات رنگ سپیده ، گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران ، زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ای از عطر پاکه گلعذاران

با تو ای همدرد ، ای عشق
با تو باران در بهاران
مثله یک قطره تو دریا
گم شدن در جمع یاران
با تو ای همزاد ، همدل
با تو ام بی باده مستم
سر نپیچم هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم
ای سرا پا بی نیازی
در کنارت بی نیازم
با تو رودم ، با تو ابرم
هم نشیبم ، هم فرازم

آب و خاک و باد و آتش
خانه در تو ، جمله در تو
مهر و کین و خشم و بخشش
جمع در تو ، سر به سر تو
آفتاب و آسمانی ، بی نهایت بی کرانی
دشمنه سردی و ظلمت ، روشنی بخشه جهانی
آفتاب و آسمانی ، بی نهایت بی کرانی
دشمنه سردی و ظلمت ، روشنی بخشه جهانی

(التماس دعا)


 
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و هفتم‌(آخرین قسمت)
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
 

ساعت شش صبح را نشان می داد که تلفن همراه شهروز به صدا در آمد او خواب آلود نیمی از چشمانش را گشود و گوشی را از روی میز کنار تختوابش برداشت و ان را جواب داد:
- بله؟
صدای زنی شتابزده و دستپاچه از آن طرف خط به گوشش نشست.
- شهروز خودتی؟
- بله بفرمایین
- پاشو هر چه زودتر خودتو برسون شمال
- کجا..؟
- شمال ...شمال ...معطل نکن
شهروز تعجب زده و به گمان اینکه این موقع صبح کسی مزاحمش شده است گفت:
- خانم محترم خجالت نمی کشین این وقت صبح مزاحم می شین؟
- منم نسرین...

ادامه قسمت بیست و هفتم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و ششم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
 

روز بعد از عروسی شهروز به همراه نو عروسش به قصد ماه عسل به یکی از کشورهای همسایه سفر کردند حدود یک هفته در آنجا ماندند اماکن دیدنی و تفریحی را در کنار هم دیدند و از سفر خوش و دلپذیر و به یاد ماندنی ماه عسلشان لذت بردند و لحظاتی سرشار از شادی را در کنار هم گذراندند.
در طول این یک هفته شهروز و شقایق مرتب به هم می اندیشیدند ولی نمی توانستند هیچ نوع تماسی با هم بگیرند. شقایق که از محل اقامت شهروز و شماره تلفن آن آگاهی نداشت و شهروز نیز در جایی که همسرش دائما با او به سر می برد هرگز با شقایق ارتباط برقرار نمی کرد...
به هر شکل این هفته نیز مانند تمام هفته های دیگر سالهای عمر گذشت و شهروز و الاله به وطن بازگشته و زندگی جدید خود را در خانه خودشان در کنار یکدیگر آغاز نمودند.
شهروز از سفر ماه عسل سوقاتی هایی برای شقایق آورده بود که همه از چشم همسرش دور نگه داشت و منتظر موقعیتی بود تا آنها را به دست شقایق برساند.

ادامه قسمت بیست و ششم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و پنجم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

وقتی به محل خواستگاری وارد شدند ، شهروز بدون اینکه توجه چندانی به اطراف داشته باشد کنار مادرش روی مبل نشست . پس از چند لحظه سرش را بلند کرد و دور و اطرافش را زیر نظر گرفت.
دخترک را دید که در گوشه ای نشسته و چشم به زمین دارد. شهروز از دیدن ان دختر بر خود لرزید و در دل گفت
پسر حیا کن، خیانت خیانته، نگاه کردن به کسی دیگه به غیر از شقایق هم یه جور خیانته...پس با چشماتم به شقایق خیانت نکن
مدتی گذشت و پذیرایی های مرسوم از شهروز و مادرش انجام گرفت. در طول این مدت شهروز به هیچ وجه حتی نگاهش را هم به سمت ان دختر نچرخاند
در همین احوال بود که کسی در ضمیر ناخودآگاهش گفت
پس برای چی اومدی اینجا؟ چه خیانتی؟ تو یه پسر آزادی و می تونی به هر کس دلت خواست نگاه کنی. حتی می تونی اونو انتخاب کنی..نگاه کن چه دختر زیباییه....

ادامه قسمت بیست و پنجم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و چهارم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
 

حول و حوش ده روز از ترخیص فرانک از بیمارستان می گذشت. در طول این مدت فرامرز هر خدمتی که حتی در گذشته برای فرانک انجام نداده بود نیز به بهترین وجه ممکن انجام داد. با این حال ریه و خون فرانک تا اندازه زیادی از عفونت پاک شده بود و او هنوز مشغول استفاده از دارو بود، اما اکثر شبها تب به سراغش می آمد و جانش را می سوزاند.
فرامرز در تمام ساعات روز و شب همچون پرستاری دلسوز از فرانک مراقبت می کرد و حتی لحظه ای هم چشم از او بر نمی داشت. دو، سه روزی بود که حال فرانک نسبت به پیش خیلی بهتر شده و او در وجودش احساس آرامش ژرف و عمیقی می کرد.فرامرز از این موضوع خیلی راضی به نظر می رسید و احساس می کرد تلاشهایش نتیجه بخشیده است
یک روز صبح فرامرز با صدای زنگ تلفن همراهش که در این مدت که با فرانک زندگی می کرد اکثرا خاموش بود از خواب برخاست و تلفن را جواب داد
ان سوی خط شهروز بود که گفت
-
به به...چه عجب ما صدای شما رو شنیدیم...هیچ معلومه کجایی؟؟؟

ادامه قسمت بیست و چهارم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و سوم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸
 

صبح روز بعد فرامرز دنبال فرانک رفت و با هم به محضری که قرار بود صیغه محرمیت در آن خوانده شود رفتند وقتی از محضر خارج شدند و داخل اتومبیل نشستند فرامرز دستش را در جیب بغل کتش فرو برد جعبه کوچکی به همراه یک پاکت از آن خارج کرد و با شادی گفت:
-
اینم کادوی ازدواج من برای دختر رویاهام.

فرانک با خوشحالی جعبه و پاکت را گرفت و ابتدا جعبه را گشود یک حلقه پلاتین که روی آن الماس درشتی برق می زد، چشمهای فرانک را خیره کرد او نگاهی به حلقه و بعد نگاهی به فرامرز انداخت و با صدایی که از خوشحالی و شوق به طرز شگفتی می لرزید گفت:
-
این مال منه؟
-
اره عزیزم مگه غیز از تو کس دیگه ای هم دختر رویاهای من هست؟

ادامه قسمت بیست و سوم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و دوم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
 

فرانک پس از مدتی سکوت که پیدا بود قصد دارد بر احساساتش تسلط یابد بقیه قصه اش را اینطور تعریف کرد:
- مدتی گذشت...توی این مدت مرتب مشغول گشت و گذار بودم و هر روز به این طرف و آن طرف شهر می رفتم . دیگه تموم خیابونای شهر و مثل کف دست بلد بودم. در طول این مدت پسره که ژوزف صدایش می کردن گهگاه به ما سر می زد و حتی یکی دو بار هم منو به صرف شام دعوت کرده بود و منم قبول کردم. رفتار ژوزف با من چنان پر محبت بود که گاهی احساس می کردم این مرد به معنای واقعی لیاقت همسری منو داره و از خدا می خواستم باهاش زیر یه سقف زندگی کنم. حتی یه بار که با هم به رستوران شیک و رمانتیکی رفته بودیم این مسئله رو یه جوری بهش رسوندم. اونم خندید و چیزی نگفت. دیگه یواش یواش رفت و اومدمون زیاد شده بود و اکثرا روزا رو بعد از پایان ساعت کار روزانه ژوزف دنبالم می اومد و با هم به گردش می رفتیم روزای تعطیل که بدون استثنا با هم بودیم منم چون در حقیقت زن ژوزف بودم از اینکه باهاش بگردم احساس شرم و گناه نمی کردم دیگه داشتم با محیط انس می گرفتم و اونجا رو خیلی دوست داشتم درسته که با فرهنگ ایرونی هیچ هماهنگی ای نداشت اما من چون اونجا رو دوست داشتم جوون برازنده ای بود احساس می کردم از همه نظر به چیزی که می خواستم رسیدم ...حدود یه سال از ورود من به اون کشور می گذشت توی یه شرکت خصوصی کار پیدا کرده بودم و خونه ای هم اجاره کرده و به زندگی عادی مشغول بودم. بعضی شبا از محل کارم به آپارتمان ژوزف می رفتم و بعضی از شبا که دیر می شد. شبو پیش شوهر قانونی ام می موندم. اونم با آغوش باز پذیرای من بود.

ادامه قسمت بیست و دوم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و یکم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
 

در طول چند سالی که از رابطه شهروز و شقایق می گذشت فرامرز کماکان با شهروز در تماس بود و دوستیشان ادامه داشت اغلب اوقات در کنار یکدیگر به سر می بردند و از تمام رموز زندگی هم خبر داشتند.
وضعیت شراکتشان نیز هنوز ادامه داشت و از نظر شغلی نیز با هم در ارتباط بودند.
اما در این اواخر مدتی بود که شهروز بدون هیچ دلیل خاصی از فرامرز بی خبر بود و هر چه برایش پیغام می گذاشت که با او تماس بگیرد فرامرز تماسی نمی گرفت.

ادامه قسمت بیست و یکم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت بیستم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
 

بهار با همه زیبایی هایش در راه بود و طبیعت از خوابی سنگین بر می خاست همه چیز رنگ و بوی بهاری گرفته و دل های آدمیان به استقبال نوروز باستانی این سنت زیبا می رفت. اما فضای دل شهروز را غمی عظیم بسان کوهی استوار و سنگین در بر گرفته و هر آن او را در دل سیاهی های غصه هایش بیشتر غوطه ور می ساخت
شقایق هنوز به نامهربانی هایش ادامه می داد و هر لحظه دل شهروز را گامهای سپاه غم لگد مال می کرد. شهروز هر چه می کوشید دوباره دل محبوبش را به دست بیاورد شاید از رفتار ناپسندش دست بر دارد تلاشش بی فایده بود.
آنها دیدارهایشان را با هم داشتند ولی شقایق در برخوردهایش بسیار تند و خشن و در اکثر اوقات نسبت به شهروز بی تفاوت بود.با تمام این وجود شهروز به تعهداتش پاسخ می گفت. و با اینکه از جانب شقایق بی مهری فراوان می دید هنوز هم مسئولیت هایی که درباره او به عهده گرفته بود را به بهترین وجه و تحت هر شرایطی انجام می داد

ادامه قسمت بیستم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت نوزدهم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
 

تا نیمه های شب دلدادگان قصه ما کنار دریا باقی ماندند و از با هم بودن لذت ها بردند و بعد به قصد اینکه برای دیدن سپیده صبح بیدار شوند و به کنار دریا بیایند هر یک در بستر خود خزیدند.
هنوز هوا تاریک بود که شهروز با صدای گرم و دلنشین شقایق از خواب بیدار شد:
-
شهروز جان... شهروزم...پاشو عزیزم الان خورشید در میاد و طلوعشو نمی بینیم ها
او به اتاق شهروز آمده و به نرمی و با محبت از خواب بیدارش می کرد شهروز چشمانش را بر روی چهره زیبا و گشاده شقایق گشود ابتدا نمی دانست کجاست و فکر می کرد خواب می بیند اما پس از چند ثانیه به خاطر آورد که در شمال و در ویلای شقایق به سر می برد با به یاد آوردن این نکته لبخند شیرینی به روی شقایق پاشید و بلافاصله در بستر نشست سپس بر خاست به سرعت دست و رویش را شست و به شقایق که در این فاصله خودش را کنار سکوهای دریایی رسانده بود پیوست.
از دو فنجان قهوه گرمی که روی سکوها به چشم می خورد مشخص بود که شقایق خیلی زودتر بیدار شده و این نشان دهنده میزان عشقش به شهروز بود چرا که شقایق به هیچ وجه از خوابش نمی گذشت.
شهروز کنارش نشست و با لحنی ملایم و آرام گفت
-
صبحت بخیر عزیزم...از اینکه امروز صبح چشممو به روی تو باز کردم سراپای وجودم لبریز از عشق و امیده....

ادامه قسمت نوزدهم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
رمان لحظه های بی تو - قسمت هجدهم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

شقایق پذیرفت و قرار شد تا یک ساعت دیگه خودش را به منزل شهروز برساند و پس از آن تماس قطع شد.
شهروز پس از اینکه گوشی را گذاشت لباس پوشید و راهی بانک شد مقداری پول از پدرش در حساب بانکی اش داشت که توسط ان می توانست نیاز شقایق را مرتفع کند. او فقط به این می اندیشید که از هر طریق ممکن بتواند مشکل محبوبش را حل نماید و به مسائلی که در کنار این موضوع ممکن بود برای خودش مشکل ساز شود به هیچ وجه نمی اندیشید از این رو به بانک رفت و مبلغ مورد نظر ار از بانک گرفت...سپس به سرعت خودش را به قنادی رساند کیک کوچکی به همراه شمعی که شماره یک را نشان می داد خرید کمی هم خرت و پرت تهیه کرد و به منزل بازگشت.
از انجا که آن روز بخت با شهروز یار بود مادرش از ظهر برای دیدار یکی از اقوام نزدیک از منزل خارج شده تا شب باز نمی گشت و خیال شهروز از بابت خانه آسوده بود.

ادامه قسمت هجدهم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
لحظه های بی تو - قسمت هفدهم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
 

در آن لحظاتی که شهروز انتظار تلفن شقایق را می کشید شقایق در حال و هوا و شرایط دیگر بود
صبح زود به عشق شهروز بیدار شد و می خواست از اول صبح تا شب چندین بار با شهروز تماس بگیرد اما زمانی که از اتاق خوابش بیرون آمد هاله را دید که بر عکس جمعه های دیگر صبح زود بیدار شده و در مقابل تلوزیون نشسته است
هاله با دیدن شقایق سلامی کرد و شقایق پس از پاسخ دادن به سلام او دست و صورتش را شست و به اشپزخانه رفت تا صبحانه را آماده کند. برای شقایق تعجب آور بود که هاله صبح به این زودی بیدار شده اما نگذاشت هاله پی به تعجبش ببرد پس از صبحانه فکر می کرد که شاید هاله مدتی به اتاقش برود و یا برای قدم زدن یا خرید از منزل خارج شود که این تصورش نیز درست از اب در نیامد.
حول و حوش ظهر بود که زنگ در صدا در آمد و هاله به طرف اف اف دوید در این میان شقایق آرزو می کرد یکی از دوستان هاله باشد و پس از انکه آنها با هم سرگرم شدند او بتواند حداقل تلفن کوتاهی به شهروز بزند و سالگرد آشنایی شان را تبریک گوید اما ناگهان هاله به طرفش دیوید و بانگرانی گفت:
-
مامان....بابا اومده.....پشت دره....

ادامه قسمت هفدهم در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
لحظه های بی تو - قسمت شانزدهم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸
 

شقایق هفته دوم عید را به همراه خانواده اش در ویلای کنار دریا گذراند و در طول این مدت تماسی با شهروز نگرفت.
لحظه ها به روزها و روزها به هفته ها و هفته ها به ماه ها مبدل می شد و بهار با همه طراوتش رنگی سبز و زیبا به زندگی و طبیعت می پاشید زیبایی های طبیعی برای شهروز با عشق در هم می آمیخت و لحظاتی خوش و شیرینی برایش خلق می گشت.
با گذشت زمان ارتباط شهروز و شقایق نزدیک و نزدیکتر شد و دیدارهایشان در هفته به یکی دوبار می رسید.
در این بین شهروز به کلی مسئولیت زندگی شقایق را به عهده گرفته و علاوه بر رسیدگی های مادی مرتبا برایش هدایای با ارزشی می خرید تا احساس کمبود نکند.
شقایق از وجود شهروز در کنارش احساس آرامش و امنیت می نمود، اما هر چند یکبار که زمانش هم کوتاه بود سر ناسازگاری می گذاشت و زمزمه های سرد و تلخ جدایی سر می داد در این گونه مواقع با این وجود که شهروز در درون خود لحظات سخت و دشواری می گذراند ولی با معضلی که شقایق برایش می ساخت دست و پنجه نرم می کرد تا موفق می شد نظر شقایق را به خود جلب نماید.

ادامه قسمت شانزدهم در ادامه ی مطلب 


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()
 
 
لحظه های بی تو - قسمت پانزدهم
نويسنده : همسفر عشق - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 

در این میان شقایق و هاله زندگی راحتی داشتند و شقایق به هیچ وجه نمی گذاشت دخترش دوباره از ارتباط او و شهروز بویی ببرد کم شدن تماس ها و روابط شهروز و شقایق سبب شده بود که هاله در ذهن خود فکر کند همه چیز تمام شده و به روال عادی اش بازگشته پس دیگر پیگیر جریان نشد و ذهن جوانش را به مسائل دیگری معطوف داشت
شقایق به خاطر اینکه دخترش دوباره به او مشکوک نشود حتی سعی می کرد مواقعی که او در خانه نبود و به مدرسه یا کلاس های آموزشی یا تقویتی می رفت با شهروز تماس بگیرد و این موجب شده بود ذهن مسموم هاله از هر گونه سوظنی نسبت به او پاک گردد.
از طرفی شقایق احساس می کرد باز آرام آرام وابسگی اش به شهروز زیاد و زیادتر می شود و همچنین به خوبی می دانست که نباید شهروز را بیش از این به خود وابسته کند اما نمی توانست جلوی دلش را بگیرد و در برابر محبتهای بی حد شهروز تسلیم محض گشته بود ولی در پس ضمیر ناخود آگاه اش کسی مرتبا به او نهیب می زد و او را از ادامه این راه پر مخاطره می هراساند و فاصله سنی اش را به یادش می آورد.

 

ادامه قسمت پانزدهم در ادامه ی مطلب  


 
ادامه مطلب...
comment همسفران عشق ()