لحظه های بی تو - قسمت شانزدهم

ادامه قسمت شانزدهم

رفته رفته اولین سالگرد آشنایی این عشاق فرا رسید حدودا از ده روز ماندهبه روزی که برای شهروز از ارزش والایی بر خوردار بود شقایق دوبارهناسازگاری پیشه کرد اخلاقش بسیار تند و خشن گشته بود. شهروز هر چه کوشیداو را به وضعیت مناسب بازگرداند موفق نشد.
با این حال از تلاشش دست نمی کشید و در یکی از دیدارهایشان خطاب به شقایق گفت:
-
اگر برای من ارزش قائلی روز سالگرد آشنایی مون این ارزش رو به من ثابت کن...

و شقایق در پاسخ جواب داد:
-
تا ببینم اونروز چی برایم پیش می آید.
نخستین روز سالگرد آشنایی آنها روز جمعه بود از شب گذشته شهروز شور و حالخاصی داشت یک لحظه از یاد شقایق غافل نشد با خیال شقایق به بستر رفت وخواب او را دید که در کنارش آوای عشق در گوش هایش سر داده است...
صبح سر مست از رویایی که شب گذشته دیده بود چشم هایش را در بستر گشودنخستین موضوعی که به خاطر آورد این بود که آن روز روزی بود که در یک سالقبل سرنوشت برایش ورق جدیدی در کتاب زندگی رقم زده و شقایق نازنینش را درمسیر زندگی با او همراه و همنوا ساخته بود.
مدتی در بستر ماند و به او اندیشید به یکسالی که گذشت چندان خود را مشغولاین افکار نکرد و در بستر به زیر آمد. آبی به سر و صورتش زد به اتاق خصوصیاش بازگشت و منتظر تماس تلفنی شقایق شد.
چون جمعه بود شهروز به هیچ وجه نمی توانست با شقایق تماس بگیرد و چاره اینداشت جز اینکه بنشیند و انتظار بکشد اما به خوبی بر این مسئله واقف بودکه دیدارشان در آن روز تقریبا غیر ممکن است.
او در طول سالی که گذشت سر رسیدی تهیه و تمامی تماس ها و دیدارهاشان را باقید ساعت و مکان در آن نوشته بود همچنین دفترچه خاطراتی برای نوشتن خاظراتلحظاتی که در کنار شقایق می گذراند داشت
سر رسید را برداشت و این یک سال را دوره کرد...
همینطور که مشغول دوره خاطرات عاشقانه اش بود در بعضی اوقات که با خاطراتتلخ مواجه می گشت با التهاب به خود می پیچید و برخی مواقع هم که عشق رویخوشش را به او نشان داده بود لبخند شیرینی بر لب می آورد.
ظهر از راه رسیده و خبری از شقایق نبود با اینحال شهروز ناامید نشد و بازبه انتظار شست او پس از صرف مختصری ناهار به اتاقش بازگشت نوار موزیکیملایمی داخل ضبط صوت گذاشت روی تختخوابش دراز کشید و دوباره به فکر فرورفت هر چه عقربه های ساعت زمان را بر گرده خویش به جلوتر می کشیدند براضطراب و انتظار شهروز افزوده تر می شد و در قلبش فشار بیشتری احساس میکرد.
تا عصر و پس از ان غروب نیز خبری از شقایق نشد التهاب و دل نگرانی دمار ازروزگار شهروز در آورده و او را چون مرغ سرکنده ای کلافه و بی قرار ساختهبود.
وقتی عقربه ساعت روی ساعتی که در سال گذشته شقایق در همان زمان با شهروزتماس گرفته بود نشست شهروز روی تختخوابش لم داد دفترچه خاطراتش را به دستگرفت و با قلبی شکسته از بی اعتنایی و بی تفاوتی محبوبش به خواندن و مرورخاطراتش پرداخت.
موزیک ملایمی از باند های ضبط صوت به گوشهایش می ریخت که بر حال عاشقانهاش لحظه به لحظه می افزود او با خواندن خاطرات دلدادگی اش غرق در حال خوشیگشته و متوجه گشت زمان نشده بود.
وقتی آخرین برگ دفترچه خاطراتش را خواند سر بلند کرد و متوجه شد خورشید درپشت کوه های بلند در بستار خواب خزیده و شب فرا رسیده است چراغ خواب کناربسترش را روشن کرد و با دلی سرشار از غم در اولین صفحه سفیدی که در ادامهدفترچه خاطراتش خودنمایی می کرد نوشت:
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند.
به دشت پر ملال غم پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه ساز شب در سحر نمی زند
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود
که خنجر غمت از این خرابتر نمی زند
گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی سلای آشنا به رهگذر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنند نم سزاست.
و گرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند.
با نشوتن این شعر کمی آرامش از دست رفته اش را باز یافت گویی با کسی دردلکرده باشد خودش را سبک تر از پیش حس می نمود اما این کار از غم درونی اشچندان نکاست باز می خواست بنویسد باز می خواست فریاد ها و ضجه های درونیاش را در جایی ثبت کند و به گوش های کوچک و خوش نقش نگارش برساندپس کاغذی پیش رویش گذاشت و بر سینه سپید آن چنین نگاشت:

عشق دیروز و امروزم سلام
عزیزم، سلام مرا که از اعماق دل شکسته ام بر می خیزد تا دل ستمدیده ام را مقابل خاک پای گرانبهایت فدا کند پذیرا باش.
مهربانم وقتی به یاد گذشته بر باد رفته می افتم هنوز با تمام وجودم وجودنازنین تو و عشق جاودانه ات را که قلبم را چنگ می زند و می فشارد در روحمحس می کنم. اما افسوس و هزاران افسوس که چه زود در غم بی تو بودن پرپر میزدم.
نازنینم بیا تا دوباره شبهایم با عطر نفس ها و صدای خوش طنینت عطر آگینشود بگذار تا گهواره سینه ام دوباره بستری گرم و دلپذیر برای عشق آتشینتباشد.
آرام جانم در فراغت دیدگانم خون می بارند و سینه ملتهب از عشقم ناله هایسوزناک خود را در درون فرو می خورند و در بیرون فشار ناله های داغ از عشقمهر دم اثری بر چشم ها و چهره ام بر جای می گذارند.
بی تو نابودم بی تو هیچم قسم به چشم های افسونگرت بی تو این زندگی سراپارنج و درد است که به پر کاهی نمی ارزد نمی خواهم این دل سرشار از شوق شورآتش هیجان اشتیاق گرما تو عشق تو و خواستن تو هیچ جای ندارد مگذاردل گرمم که از آتش عشقت توان می گیرد در سرمای هجر تو جان ببازد.
عشق من می تواند تکیه گاهی مطمئن برای تو باشد تا با اتکا به آن از بارغصه ها نجات یابی و بتوانی بار غصه هایت را با کسی قسمت کنی که دوستت داردو از تمام زندگیش برایت می گذرد و می خواهد شریک غمهایت باشد تا شانه هاینازکت زیر بار آنها خم نگردد.
در کشتی یاد تو نشسته ام و بادبان نام تو بر احتزاز است باور نمی کنم بیتو دنیا قابل تحمل باشد بی تو این دل خسته به چه کار می آید ؟ بی تو زیستنبیهوده است بی تو در دریای متلاطم دل پر التهام بی ماهی می ماند بگذارنگاه مشتاقت جام جهان نمای من باشد بگذار زورق شکسته دلم در دریای دل پرموجت شناور بماند مگذار ماهی نیمه جان دلم بدون دریای وجودت بمیرد اگر ازکنارم بروی خواهم مرد بیا و مگذار بی تو بمیرم همسفر خوب عشقم رفیق نیمهراه نباش بگذار راهی را که با هم شروع کردیم در آن با هم گام برداریم و بهپایانش برسیم شاید پایانش روشن باشد....
تو کبوتری هستی که همیشه حس می کنم از این سفرت باز نمی گردی تو یک نوعنیمه خدایی نمی دانم با تو چگونه رفتار کنم لحظه ای مهربان و لحظه ای پراز خشم و طوفانی ... با تو چه باید کرد عزیزم؟
همه جای بدن من با عطر دست های تو آمیخته است روی پوست جوان من گرمای دستهای تو می سوزاند و در عمق پیش می رود روی نی نی چشمانم تصویر تو ثابت استدلم می خواهد پرسم تو چه طعمی داری؟ طعم مستی ؟ ...نه....! تو همه فصولبودی و هیچ کدام نبودی باور کن در هر نقطه من خدا را می دیدم خدای کوچکمتو همه جا بودی همه جا هستی و سخت دست نیافتنی و من همیشه از خودم میپرسیدم آیا روزی باز هم من در کنارت خواهم بود؟
حالا دلم می خواهد گریه کنم بنشینم و زار بزنم آخ که ای کاش مرگ می آمد و قلب مرا از زیستن بیهوده خالی می کرد..
به تو و عشق پاکت قسم فقط تو را می خواهم این را همیشه گفته ام و باز همفریاد می زنم که عشق تو را درون صندوقچه قلبم گذاشته ام و کلید آن را بهدست های نازنینت سپرده ام تا آن را درون قلبت پاکت بگذاری بدان که در قلبمرا به روی هیچ کس دیگر نخواهم گشود چرا که کلیدش به دست توست و عشقجاودانه ام تو هستی که به درون دروازه قلبم راه پیدا کردی و فاتح و سلطانقلعه فولاد دلم شدی این فولاد سخت را در آتش سوزان عشقت نرم کردی و درصیقل عشقت آن را به شکل صورت زیبا ترسیم نموده ای پس بدان که هیچ چیزنمی تواند نقش اندام قشنگت را از دلم پاک کند تو برای ابد در آنجا چون بتیباقی خواهی ماند و من چون بت پرستی تو را پرستش خواهم کرد..
احساس غریبی داشت ...فکر می کرد شقایق با این کارش قصد داشته به او ثابتکندکه ارزشی برایش قائل نیست و این را فروریختن قصر امال و آرزوهایش میدانست.
شب تابستانی فرا رسیده و ستارگان در آسمان نور پنج گوششان را به زمین میپاشیدند شهروز باز روی بستر دراز کشید و به آسمان شب دیده دوخت ستارگانزیبا را چون دوشیزگان زیباتری می دید که با چشم های نورانی شان به او چشمکمی زدند و قصد داشتند او را از حال آشفته ای که داشت خارج سازند.
شهروز بی قرار بود دلش آرام نمی گرفت نیمه شب نزدیک و در سالگرد بهترینروز زندگیش هیچ خبری از شقایق نداشت و این هر لحظه بر آزار روحیش می افزود.
آنشب شام نخورد و مادر مهربانش که تا آن زمان با دقت تغییر حالات شهروز رازیر نظر گرفته بود به اتاقش نزد او آمد بدون اینکه سوالی از دلیل بی قراریفرزندش بپرسد که ممکن بود همین سوال موجب غمگینی بیشترش شود قرص آرام بخشیبه او داد کمی مقابلش نشست نگاهش کرد سپس شب بخیر گفت و از اتاق شهروزخارج گشت.
او خود به خوبی می دانست پسرش در چه حال است و از چه می سوزد پس چرا باید با سولات تکراری عذابش می داد...!؟
شهروز قرص آرام بخش را خورد تا شاید توسط آن کمی به اعصابش آرامش بخشدزمانی که احساس کرد تمام عضلات بدنش شل شده اند و مغزش نیز آْرام آرام بهخواب می رود بلافاصله اندیشید:
نه نباید بخوابم باید به خودم ثابت کنم چقدر شقایق را دوست دارم من باید خودمو عذاب بدم....!
سپس به ناگاه چشمانش را گشود به سرعت از جایش برخاست و شروع به راه رفتندر اتاقش کرد اتاق دور سرش می گشت پاهایش حس راه رفتن نداشتند اما با اینوجود باز راه رفت....
کمی که در اتاق قدم زد خواب از سرش پرید و دوباره خودش را روی بستر انداختوقتی باز گرمای خواب تمام بدنش را فرا گرفت برای بار دوم از بستر بیرونخزید و بدون توجه به ضعف شدیدی که به وجودش چیره گشته بود سرش را رو بهسقف اتاق گرفت و به قدم زدن پرداخت
هنگای که سرش را فرود آورد چشمش روی دیوار به شمایل حضرت علی افتاد مقابل تصویر ایستاد و خیره نگریست و نالید:
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز

قطره اشک از شیار گونههایش لغزید و راه به زیر چانه اش جست سپس سرش را پایین انداخت و به زاریگریست مدتی به همین شکل سپری شد و پس از آن شهروز دوباره سرش را بالا بردتصویر زیبا و جذاب چهره مولا را زیر رگبار نگاه های ملتمسانه اش گرفت وگفت:
یا مولا علی من شقایق رو از شما و حضرت رضا دارم شما دو ذات مقدس بودین کهاونو به من برگردوندین حالا هم بزرگواری کنین و اونو از من نگیرین منشقایق رو همیشه از شما می خوام من در همه حال و همه جا قلبم فقط برای اونمی تپه...بهتون قول میدم که از امسال تا هزار سال دیگه هزار برابر الانعاشقش باشم و دوستش داشه باشم این عهد رو با شما می بندم...
سپس با بغضی که گلویش را در هم می فشرد افزود.:
امیر المومنین یا شاه مردان
دل ناشاد مرا شاد گردان
و به هق هق افتاد پس از مدتی تعضیم کوتاهی مقابل عکس کرد وباز به قدم زدن

/ 2 نظر / 35 بازدید
آسمانی ترین ستاره

اللهم خلقنا به خلق مهدی و ادبنا به آداب مهدی[گل] سلام ممنون از مطلب زیبایتان . راستی ممنون از یا مهدیت . به امید ظهور . آپم در کلبه ی کوچکم قدم بگذار و با نظر هایت زیبایش کن . منتظر تو و نظرت هستم . فاطمه آسمانی [پلک]

بهرام

سلام: هزار جهدبـــــــــکردم که سرعشق بدانم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم