لحظه های بی تو - قسمت پنجم

ادامه قسمت پنجم

در صدای شقایق نیز لرزش خفیفی به خوبی حس می شد:
-
سلام...شمائین؟ خیلی منتظر شدم
هنوز شهروز دستخوش ارتعاشات درونی بود:
-
می بخشین منتظرتون گذاشتم....
-
خواهش می کنم...روز تعطیل خوش گذشت....؟
-
چه عرض کنم....جای شما خالی.

شهروز که به درستی نمی دانست چه باید بگوید تا سر صحبت باز شود کمی فکر کرد و سپس گفت:
-
وقت دارین یه کم با هم صحبت کنیم؟ بی موقع که مزاحم نشدم؟

شقایق خندید و گفت:
-
نه خواهش می کنم...دخترم بیرون رفته و من توی خونه تنهام...

آنها یک ربع با هم صحبت کردند و در پایان شهروز گفت:
-
من نمی تونم از اینجا راحت باهاتون صحبت کنم.بهتره بعد از ظهر حدود ساعت دو از خونه تماس بگیرم.

شقایق با حالت قشنگی که به صدایش داد گفت:
-
بله متوجه هستم از حالت صحبت کردنتون معلومه نمی تونین حرف بزنین
-
پس اگه اجازه بدین فعلا تماس رو قطع کنیم..ناراحت که نمیشن؟
-
نه اصلا حدود ساعت دو منتظرم
-
توی خونه برای صحبت کردن با من مشکلی که ندارین؟
-
نه فقط اگه یه موقع دخترم بود یه جوری شما رو متوجه می کنم و بعد خودم باهاتون تماس می گیرم.
-
بسیار خوب چیزی که لازم ندارین؟
-
شما لطف دارین ازتون ممنونم.

زمانی که شهروز گوشی راگذاشت هیجان بخصوصی در وجودش شعله می کشید...احساس می کرد چیزی درون قلبشتکان می خورد خود را به آنچه خواست نزدیک می دید. چه حال قشنگی داشت.. دنیا و اطرافیان در نظرش جلوه زیباتری داشتند. او در این حالات سرش را بهسوی آسمان بلند کرد و در دل خطاب به خدای خود عرضه داشت:
خدایا بابت تمام نعمت هات شکر, همه چیز رو به خودت می سپارم. شقایق رو برای من حفظ کن و دلش رو روز به روز از محبت من سرشارتر کن...
همه چیز در نظرش زیبایی نابی داشتند و تا ساعت دو بعد از ظهر که از منزل با شقایق تماس گرفت, خنده از روی لبانش محو نشد..
آن روز نیز تماس او با شقایق بیش از یک ساعت و نیم طول کشید و اندو با ابعاد مختلف شخصیتی هم بیشتر آشنا شدند در خاتمه شهروز گفت:
-
بهتر نیست به زودی یه بار همدیگه رو ببینیم؟
-
چطور؟
-
چون بعضی موضوع ها رو بهتره رو در رو عنوان کنیم در ضمن از قدیم گفتن:
ابراز عشق را به سخن احتیاجی نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است
شقایق خندید و گفت:
-
باشه سعی خودمو می کنم در اولین فرصت یه برنامه دیدار می چینیم.
شهروز تشکر کرد و افزود:
-
یه مسئله خیلی مهم دیگه هم اینه که دلم نمی خواد هیچ احدی از ارتباطمون با خبر بشه حتی دوستان نزدیک و صمیمیمون
-
اتفاقا منم می خواستم همین رو بگم تو هم به کسی چیزی نگو...
-
پس نسرین رو چکار می کنی؟
-
بهش می گم پشیمون شدم و باهات تماس نگرفتم
-
خیلی خوبه
-
دلم می خواد هر وقت دوست داشتی بهم زنگ بزنی
-
هر وقت دوست داشتم؟
-
البته....
-
پس تو هم همین کار رو بکن هر وقت که بود اشکالی نداره
-
حالا که به توافق رسیدیم تا تماس بعدی خدانگهدار
-
خدا نگهدار و به امید دیدار

×××××
عشق در وجود شقایق باعث دگرگونی شده بود که این موضوع از چشم دخترش هالهپنهان نمی ماند با این وجود که هاله چهارده سال بیشتر نداشت ولی دختریفهمیده و در این سن بسیار عاقل و کامل به نظر می رسید.
او شاهد بود که مادرش نسبت به گذشته بسیار سر حالتر شده است و خنده ازگوشه لبانش محو نمی شود همچنین مشاهده می کرد که گه گاه نیز ماردش در گوشهای می نشیند و عمیقا به فکر فرو می رود و این موضوع با توجه به اینکهشقایق اکثر اوقات بشاش و خنده رو بود به هیچ وجه سنخیت نداشت و همین امرموجب می شد هاله در حالات مادرش کنجکاو شود.
ابتدا فکر می کرد ماردش می کوشد تا زندگی گذشته اش را فراموش کند و ازطرفی به او حق می داد بعضی اوقات در خودش غرق شود ولی رفته رفته رفتارشقایق برای هاله سوال بر انگیز شد...
تلفنهای طولانی مدت شقایق که اکثرا در اتاق های خلوت و بدون حضور هاله ودور از چشم او رخ می داد نیز بر این شک می افزود و باعث می شد هاله برروی رفتار او دقیق شود و شقایق که در فوران شدید عشق و احساسات قرار داشتتوجهی به نحوه برخورد دخترش با خودش نداشت....
روزی هاله از مادرش پرسید:
-
مامان چطور شده که چند وقته بیشتر از همیشه به خودت می رسی و خیلی بیشتر شادی؟
-
مگه اشکالی داره دخترم...شادی من باعث ناراحتی تو شده؟
-
نه مامان جون. اخه رفتارت یه جوریه...
-
چه جوری؟
-
یه جوری غیر عادی, یه وقت خوشحالی یه وقت غمگین یه وقت شادی و می گی و می خندی یه وقت یه گوشه کز می کنی و حرف نمی زنی و تو خودتی
-
حال آدمه دیگه عزیزم هر لحظه ممکنه عوض بشه..تو هم به جای اینکه انقدرتو نخ من بری بهتره یه سری به کتابهای درسی سال دیگت سر بزنی و برای سال دیگهاز حالا خودتو آماده کنی
و پس از گفتن این جمله از جایش برخاست و دستی به سر فرزندش کشید و بهآشپزخانه رفت تا فنجانی چای برای خودش بریزد در حین ریختن چای با خوداندیشید
مث اینکه هاله یه بوهایی از قضیه برده شایدم یه جوری کنجکاو بچه گونه س درهر حال باید خیلی مواظب باشم..هاله یه دختر بچه است که تازه داره بد وخوبو از هم تشخیص میده ممکنه اگه از ارتباط من و شهروز چیزی بفهمه ضربهسنگینی به روحیه اش بخوره که برای خودم گرون تموم بشه
از طرفی فرزند دلبندش برایش عزیز و دوست داشتنی بود و از سوی دیگر شهروزرا دوست می داشت و دلش می خواست با او ارتباط داشته باشد. پس تصمیم گرفتبا دقت بیشتری به این رابطه ادامه دهد ولی هنوز در ابتدای راه بود.....

 

روزها از پی هم می گذشتندو این آشنایی لحظه به لحظه بیشتر و ریشه اش در دل های جوان شهروز و شقایقمحکمتر می شد کسی چه می دانست سرنوشت آن دو را به چه جاهایی که نمی خواستبکشد و کدامیک بیشتر بر سر پیمان استوار می ماند.
در طور یک هفته نخست اغلب روزی یکی دو ساعت از طریق تلفن با هم در ارتباطبودند هر روز صبح شقایق زودتر از وقت همیشه از خواب بیدار می شد و شهروزرا با تلفن بیدار می کرد و تا شب چندین بار با هم تماس می گرفتند در یکیاز این روزها شهروز به شقایق گفت:
-
فکر نمی کنی دیگه وقتش رسیده که همدیگر را ببینیم؟
-
چرا ولی چطوری؟
-
خوب با هم یه جایی قرار می گذاریم ناهار و عصرونه ایی....
-
باشه حالا یه فکری می کنم
-

/ 1 نظر / 7 بازدید
وحید

با سلام وبلاگ خوبی دارین تبریک می گم اینم آدرس سایت من : www.rapdan2.com عنوان سايت : [بزرگترين پايگاه موسيقي فارسي] خوشحال ميشم با هم تبادل لينك يا بنر كنيم اگه خواستين به اين ايدي پي ام بدين هميشه آن هستم.... اي دي من : rapdan1