لحظه های بی تو - قسمت پانزدهم

ادامه قسمت پانزدهم

بوی بهار از هر سو بهمشام می رسید و پرنده پیام آور بهار در راه بود تا به همراه خود روح سبزبهار را بیاورد و جان تازه ای به طبیعت و دلها ببخشد و درختان از شکوفههای زیبا پر شده و به زمین حال و هوای خوشی ارزانی می داشتند.
در این میان فضای دل شهروز و شقایق نیز با فرارسیدن بهار از عطر عشق سرشارشده و پرستوی عشق به لانه دلشان بازگشته بود اند و مرتبا با هم تماس داشتندو محبت روز به روز سینه پرمهرشان را مالامال تر می ساخت.
و سپس گذشت با شتاب لحظات و روزها سال نو را با خود به ارمغان آورد.
پرندگان خوش ترنم در هر سو خبر از آمدن پرنده بهار می دادند و وقتی پرندهخوش آواز بهار در آسمان آبی به پرواز درآمد دیگر پرندگان و همچنین انسانها به استقبال اش شتافتند و به آوای زیایش گوش سپردند.
لحظات تحویل سال جدید برای شهروز با تمامی سال های دیگر تفاوت فراوانداشت.... او در کنار پدر و مادرش پای سفره هفت سین زیبایی که چیده بودندنشسته و در آن لحظاتی روحانی و دل انگیز جز به شقایق و عشقش به هیچ موضوعیدیگری نمی اندیشید.
زمانی که از تلویزیون صدای دعای پیش از تحویل سال به گوش رسید شهروز تنها برای سلامتی و بهروزی شقایق دعا می کرد.
او دست به دعا داشت و برای عشقش دعا می خواند از خدا می خواست سال های بعددر کنار دلدارش پای سفره هفت سین بنشیند و به هنگام تحویل سال نو دست اورا در دست داشته باشد و چشم در چشم خمار از عشقش بدوزد...
و هنگامی که ثانیه شمار ساعت روی لحظه تحویل سال ایستاد و به نشان حلولسال نو صدای شلیک توپ به هوا بر خاست چشمانش را بست و چهره شقایق را درمقابل دیدگانش مجسم کرد با تجسم چهره زیبای محبوبش تمام پیکرش را لرزشخفیفی در بر گرفت و دو قطره اشک از دیدگانش فرو غلطید.
در اثر این حال شیرین و خوشی که روح و جان و جسمش را فرا گرفته بود لبخندیبه لب آورد چشم هایش را گشود قطرات اشک را با نوک انگشت از چهره سترد وهمان انگشتش را به زبانش کشید.
در دل اندیشید خون دلی که در راه عشق شقایق به چشم های مست عاشقش راهیافته و این خون دل گرانبها سزاوار هدر رفتن نیست باید آن را بوسید ودوباره به بطن جان بازگرداند چون این قطرات متبرکند...
سپس از جایش برخاست پدر و مادرش را بوسید و عید را تبریک گفت و دهانش راشیرین نمود دور از چشم مادر و پدر گوشی تلفن را برداشت و شماره منزل شقایقرا گرفت پس از اینکه صدای گرم دلدارش را در گوش هایش طنین انداخت نفسعمیقی کشید و گفت:
-
عیدت مبارک عزیز دلم

شقایق به دلیل اینکه هاله در کنارش بود و نمی توانست سخنی بگوید گوشی را گذاشت و تماس را قطع کرد.
شهروز به همین هم راضی بود می خواست شقایق بداند او تحت هر شرایطی تنها به عشقش فکر می کند و بس....
سپس کتاب حافظ را به دست گرفت تا در نخستین ساعات سال نو تفالی بزند.
در دل گفت:
 
ای حافظ به من بگو در این سالی که پیش رو داریم عشق بین من و شقایق چه خواهد کرد...
کتاب را باز کرد و چنین خواند
تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو...

پس از خواندن شعر کتاب را بست و این تفال را در آغاز سال نو به فال نیک گرفت.
بوی سال نو و عید نوروز همه جا را در بر گرفته و بازار دید و بازدید اینرسم کهن ایرانی در تمام خانواده ها رواج داشت. در طول چند روز نخستین سالیکی دوبار شقایق به شهروز تماس گرفت و سال نو را به او تبریک گفت و درچهارمین روز سال قرار شد شقایق برای دیدار شهروز به منزلشان برود.
ان روز کسی در خانه شهروز نبود و همه برای بازدید به کرج رفته بودند.
شهروز انتظار ورود شقایق را می کشید حدود ساعت یازده صبح شقایق به خانه شهروز رسید.
شهروز همچون همیشه پشت پنجره ایستاده و انتظار شقایق را می کشید و پس ازدیدن او به سوی در دوید در را گشود و با شوق فراوان دست شقایق را در دستگرفت و پس از تبریکات مرسوم به خانه وارد شدند.
اینبار شهروز به جای اینکه شقایق را مستقیما به اتاقش ببرد او را به سالنپذیرایی راهنمایی کرد تا طبق رسومات از او پذیرایی سال نو و عید به عملآورد.
پس از آن که در حد لازم از عشقش پذیرایی نمود پیشنهاد داد که به اتاق شخصی اش بروند شقایق نیز پذیرفت.
پس از ورود به اتاق شهروز عیدی های شقایق را از کمدش در آورد و به او داد. طبق معمول عیدی او نیز شامل چند هدیه مختلف بود و شقایق را ذوق زدهکرد..شقایق نیز از کیفش دو بسته بیرون کشید یکی بزرگتر و دیگری کمی کوچکتر ...هدیه بزرگ یک جلد کتاب حافظ اعلا و هدیه کوچکتر نوار کاست بود. زمانیکه شهروز هدیه کوچکتر را گشود. شقایق گفت:
-
این نوار گلچینی از ترانه های خواننده محبوب من کریس دبرگ هست ترانه هایی که برات ضبط کردم رو بیشتر از همه آهنگ ها دوست دارم.
-
شهروز قاب کاست را گشود و از بوی عطر روح نوازی که از داخل قاب بر میخاست مست شد. شهروز ان را به بینی اش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید بویشقایق بود... بویی که همیشه از تن شقایق مشامش را نوازش می کرد...

شهروز گفت:
-
عجب بوی مست کننده ای....

و پس از اینکه دوباره آن را بویید افزود.
-
عجیبه، منم این خواننده را بیشتر از تمام خواننده ها خارجی دوست دارم
سپس به سوی ضبط صوت رفت و نوار را داخل ان گذاشت پیش از اینکه ضبط صوت را روشن کند شقایق گفت:
-
از همین جا که روشنش کنی همون ترانه ای شروع میشه که من همیشه به یاد توگوش می کنم. حرف دل من برای تو توی شعر همین ترانه گنجونده شده.
شهروز خنده شیرینی کرد و برای اینکه به سخنان دل دارش زودتر پی ببرد به سرعت ضبط را روشن نمود.
صدای موزیک و پس از آن آوای خوش آهنگ ترانه خوان در اتاق پیچید:
 
پاسخی وجود دارد که روزی آن را خواهیم دانست
و تو باید دردها را از خود برانی
پیش از اینکه بتوانی دوباره زندگی را آغاز کنی
آری بگذار آغاز شود دوست من بگذار آغاز شود
بگذار اشک عشق از قلبت جاری گردد
و هر گاه در شبهای تنهایی به نوری احتیاج داشتی
مرا چون آتشی به درون قلبت ببر....

در حین پخش ترانه شهروزاز مقابل ضبت صوت برخاسته جلوی پای شقایق روی زمین نشسته دستهایش را دردست داشت و خیره در چشمانش می نگریست پس از پایان ترانه بوسه ای رویانگشتان شقایق کاشت و گفت حالا نوبت منه که ترانه محبوبم را از همینخواننده رو برات پخش کنم. سپس به سوی ضبط صوت رفت از قفسه نوارهاییکه کنار ضبط قرار داشت یکی را انتخاب کرد برداشت و ان را داخل دستگاه گذاشت
آوازه خوان چنین خواند:
 
به وقت سپیده دم از خواب بر می خیزم احساس ناراحتی می کنم
صدای تنفس تو را در کنارم می شنوم
و در می یابم که خواب زمانی را می دیدم که ممکن است روزی از راه برسد و تو در زندگیم نباشی
آهسته از بستر بیرون می خزم از پله ها به طبقه پایین می روم
هنوز از دلهره خوابی که دیده ام ناآرام و غمگینم
به خوبی می دانم که به قدر کافی احساساتم را برایت ابراز نمی کنم
و نمی گویم تا چه حد برایم ارزش داری
وقتی شب هنگام از خانه خارج می شوی بسیار زیبا به نظر می رسی
و هر گاه قدم به هر جا می گذاری توجه همه به تو جلب می شود
زمانی که در کنارت ایستاده ام غروری خانه قلبم را تسخیر می کند
این غرور از اینست که می دانم تو امشب اینجا در کنار من هستی
تو محبوب منی یار و یاور منی تو به من امید می بخشی
تو به من نیرو می دهی و مرا با خودت به دوردست ترین ساحل آرزوها می بری
و با توست که می خواهم به جاودانگی برسم
آری با توست که به جاودانگی خواهم رسید...

اینبار شقایق بود که دست شهروز را می فشرد و با نگاهش تحسینش می نمود
مدتی به همین شکل سپری شد شقایق گفت:
-
شهروز جان ما هفته دوم عید رو عازم شمالیم
-
به سلامتی کجای شمال می خواین برین؟
-
بین نوشهر و علمده یه روستایی هست به نام آندرور بهش اتارور هم می گن...
-
جا دارین یا میخواین اجاره کنین؟

شقایق سرش را به علامت تایید فرود آورد و گفت:
-
یه ویلا کنار دریای خانوادگی داریم که هر وقت هر کدوم می خوایم می ریم اونجا

شهروز نگاه عاشقانه اش را به چشمان خمار شقایق دوخت و گفت:
-
باهام تماس می گیری؟

شقایق لبخنده شیرینش را به روی شهروز پاشید و گفت:
-
حتما اگر موقعیت بشه حتما باهات تماس می گیرم.
-
پس منتظرت هستم

شقایق دست شهروز را فشرد و گفت:
-
باشه...

سپس شقایق برای رفتن آماده شد و پس از چندی با شهروز خداحافظی کرد و رفت.
آنها آن روز را با هم دیدار خوبی داشتند و شهروز خیلی راضی به نظر می رسید.
کسی نمی دانست سرنوشت این عشق به کجا ختم می شود جز فرشته سرنوشت که درگوشه ای نظاره گر خلق صحنه های عاشقانه ای بود که این دو دلباخته قصه ماخالقش بودند.

  

آخرین قسمت <<... -- ١۶ -- ١۵ --  ١۴ -- ...>> اولین قسمت 

صفحه اصلی وبلاگ

نظر شما در مورد این رمان چیست؟

 

/ 2 نظر / 32 بازدید
بورقانی

سلام و درود بر شما عزیز بزرگوار ![گل][لبخند][گل] ولادت سراسر نور قائم آل محمد ، جان جانان ، مهدی موعود (عج ) بر تمام جهانیان به خصوص بر منتظرانش بويژه حضرت عالي و خانواده محترمتان مبارک . [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] همیشه در پناه خدای مهربون و تحت توجّهات و حمایت گل نرگس ، سلامت و سعادتمند باشید . انشاالله[لبخند] در اين ايّام ارزشمند التماس دعا دارم ! [خداحافظ]

دختری ازجنس عروسک

ُسلام اتفاقی از اینجا رد شدم دوقسمت اخر داستانتون را خوندم خیلی زیبا می نویسید موفق باشید