لحظه های بی تو - قسمت چهارم

ادامه قسمت چهارم

خواجه تمام انچه را کهباید در این شعر به شهروز گفته بود و شهروز که تک تک بافت های تنش بهیکباره دچار سوزش و التهاب خاصی شده بودند در عجب بود که این چه حالی استکه تا کنون هرگز تجربه اش نکرده است
رفته رفته غروب می رسید شهروز که دلش می خواست شادی اش را با کسی قسمتکند گوشی تلفن را برداشت و شماره صمیمی ترین دوستش فرامرز را گرفت. پس ازچند بوق پیاپی صدای مادر فرامرز به گوش شهروز نشست
بله
سلام شهروز هستم
سلام عزیزم حالت چطوره؟
خوبم
مث اینکه خیلی شنگولی
شهروز خنده ای از ته دل کرد و گفت
حسابی
و پس از مکث کوتاهی افزود
فرامرز خونه اس؟
آره مامان جون گوشی را نگهدار
و چند لحظه بعد فرامرز بود که با شهروز حرف می زد
سلام چطوری پسر
سلام خوب از این بهتر نمیشه
چیه خیلی شارژی
شهروز خنده ریزی کرد و گفت
بالاخره زنگ زد ...خودش زنگ زد
فرامرز با تعحب پرسید:
کی
کی باید زنگ می زد؟
چه می دونم پسر دیوونه شدی؟ درست حرف بزن ببینم چی می گی
شهروز از هیجان نفس نفس می زد و سر جایش بند نبود مرتب این طرف و آن طرف می رفت و گوشی را از این دست به آن دست می داد
پس از کمی سکوت که موجب شد به خود مسلط شود گفت:
شقایق
فرامرز با تعجب بیشتری پرسید؟
شقایق.....جدی؟؟؟؟
آره والا خودش بهم زنگ زد یک ساعت و چهل دقیقه با هم حرف زدیم
آها, پس همین بود که دو ساعته تلفنتون اشغاله!
برو بابا باز ما یه چیز گفتیم تو هم از حرف ما بل گرفتی
نه بخدا می خواستم باهات قرار بذارم برای شام هدیگر رو ببینیم
شهروز خوشحال از پیشنهاد فرامرز گفت:
-
چی از این بهتر یک ساعت دیگه میدون ونک, جلوی فانفار
-
باشه ولی اول بگو ببینم چی شد؟
-
وقتی همدیگر رو دیدیم همه چیزو برات تعریف می کنم فعلا خداحافظ
-
تا یک ساعت دیگه خداحافظ

شهروز به سرعت لباس پوشیدآماده شد و از خانه بیرون رفت در طول راه فقط به شقایق و اینکه با یک زنسی و یک ساله چطور باید رفتار کند می اندیشید می دانست اینگونه زنان باداشتن تجربه ای نه چندان خوشایند و شیرین از زندگی قبلی با دید منفیاطرافشان را می نگرند ولی سوالی که فکرش را مشغول می کرد این بود که نگرشاو چگونه است؟ آیا فاصله سنی او و شقایق گرفتاریهای پیش بینی نشده ایبرایشان درست نخواهد کرد؟ ایا می تواند آنطور که شقایق می خواست زخم هایقلبش را التیام بخشد؟ برای بهبود این زخم ها باید چه کار می کرد؟
در افکار خودش غرق بود که به محل قرار رسید و طبق معمول فرامرز را دید که زودتر از او به محل مورد نظر رسیده و انتظارش را می کشد.
وقتی دو دوست نزدیک و صمیمی به هم رسیدند آغوش برای یکدیگر گشودند و همدیگر را محکم در آغوش فشردند
فرامرز در حالیکه با کف دست به پشت شهروز می کوبید گفت:
-
تبریک می گم....به اون چیزی که دلت می خواست رسیدی
شهروز خنده ای کرد و گفت:
-
قربون تو دوست با صفا و مهربون بیا بریم همه چیزو برات می گم
سپس آن دو در حاشیه خیابان به سمت پارک شروع به قدم زدن کردند و شهروزتمام جزئیات صحبت هایش با شقایق را برای دوست با وفایش تعریف کرد
وقتی به پارک سر سبز همیشگی خودشان رسیدند سخنان شهروز به پایان رسیده وبرق شوق از دیدگانش می تراوید. انها روی صندلی هیشگی مقابل دریاچه مصنوعیپارک نشستند شهروز از خوشحالی مرتب می خندید و خنده هایش فرامرز را نیز بهخنده می انداخت.
کمی که در کنار هم نشستند فرامرز به شهروز گفت:
خب حالا برنامه ات چیه؟
هیچی میرم جلو ببینم چی میشه
فرامرز مدتی فکر کرد و سپس گفت:
دلت می خواد چی بشه؟
شهروز بدون اینکه ثانیه ای فکر کند پاسخ داد:
هر چی میخواد بشه مهم اینه که بتونم قلب اونو به دست بیارم
به چه قیمتی؟
به هر قیمتی که باشه
فکر عواقبش را کردی؟
شهروز کمی ابروان پرش را در هم کشید و گفت:
چیه چرا اینجوری حرف می زنی؟ مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟
عزیزم دوست من تو جوونی متوجه بعضی مسائل نمی شی. خصوصا که حالا عشق هماومده جلوی فکر کردنت رو گرفته...این راهی که می خوای بری راه سختیه ممکنه توشبه موانه زیادی بر خورد کنی.
شهروز با عصبانیت گفت:
-
مثلا چه مانعی ...هر چی هست خودم خوب می دونم
فرامرز که سعی می کرد با لحن آرام کلامش آرامش شهروز را باز گرداند گفت:
-
مثلا جواب پدر و مادرت رو چی می خوای بدی ؟ میدونی اگه اونا خبردار بشنچه اتفاقی میفته؟ جواب اجتماعی که توش زندگی می کنی کی میده؟ هیچ میدونیفاصله سنی ده سال برای شما هم کم نیست؟ حالا اگه تو ده سال از اون بزرگتربودی می شد یه کاریش کرد ولی با این وضعیت فکر نمی کنم رابطه مناسبی بشه،تو که نمی خوای تصمیم های عجولانه بگیری می خوای؟
-
نه فعلا که اصلا تصمیمی نگرفتم
-
پس پای همه چیز وایسادی
-
آره بابا
و پس از کمی مکث افزود:
-
مارو باش اومدیم شادیمون رو با چه کسی تقسیم کنیم!
فرامرز که توقع شنیدن چنین حرفی را از شهروز نداشت گفت:
-
من و تو با هم رفیقیم باید هوای هم رو داشته باشیم حالا تو هر طور کهدوست داری فکر کن ... من از اینکه تو به چیزی که توی رویاهات دست نیافتنیمی دیدی رسیدی خیلی هم خوشحالم اما به

/ 0 نظر / 7 بازدید