رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و چهارم

ادامه قسمت بیست و چهارم

فرامرز خنده کوتاهی کرد و گفت:
-
چطوری پسر... چه خبر..... چطور شد یادی از ما کردی؟
شهروز پاسخ داد
-
هر چی زنگ می زنم خاموشی ، خودتم که یه زنگ نمی زنی حتی ببینی وضعیتشرکت در چه حاله، حال ما که دیگه هیچی ...... اگه اینقدر بهت نزدیک نبودمفکر می کردم کلاهبرداری کردی و فراری شدی

فرامرز خندید و گفت:
-
به خدا خیلی سرم شلوغه....بعدا بهت می گم چرا...وقتی تو توی شرکت هستیدیگه خیالم از هر بابت راحته...تازه ازت خیلی ممنونم که هر چند وقت یه بارپول به حساب بانکی ام می ریزی...تو دوست خیلی خوبی برای من هستی ...

سپس مکث کوتاهی کرد و افزود:
-
از شقایق چه خبر؟

شهروز کمی فکر کرد و بعد با صدای غمگینی گفت::
-
چی بگم؟ همونجوری، هر روز یه ساز می زنه و من باید به هر سازی که می زنه برقصم.

و بعد ادامه داد:
-
حالا این حرفا رو می ذاریم برای بعد...امروز چه کاره ای؟ اصلا تهرونی یا جای دیگه؟
فرامرز خندید و گفت:
-
تهرونم، چطور مگه؟
-
خدا رو شکر که تهرونی....یه قرار داد حسابی جور کردم که حتما باید باشیو با هم تمومش کنیم، قرارش رو برای امروز ساعت یازده توی دفتر گذاشتم،حتما باید بیای قرار داد رو با هم ببندیم که بعدش حسابی نونمون تو روغنه

فرامرز با خود اندیشید:
نمی دونه دیگه این چیزا اصلا برای من مهم نیست، کسی که داره می میره بایدخودشو با معنویات سرگرم کنه ... ولی بهتره دلشو نشکنم بالاخره اون که زندهاس و باید زندگی کنه...
و بعد به شهروز گفت:
-
حالا چی هست این قراردادی که اینقدر مهمه؟
شهروز با خوشحالی گفت:
-
باورت نمی شه قرار داد پیمانکاری ساخت پنج تا برج هیجده طبقه توی بهترینو شمالی ترین منطقه تهرونه... پاشو پاشو زودتر بیا تا طرف پشیمون نشدهامضا رو ازش بگیریم

فرامرز به آرامی گفت:
-
تو که خودت می تونی هر کاری خواستی بدون من بکنی من این روزا خیلی گرفتارم، نمیشه بودن وجود من این قرار داد رو ببندی؟

شهروز پا فشاری کرد:
-
نه نمیشه...می خوام خودتم باشی

فرامرز که از پافشاریشهروز خسته شده بود و از طرفی بدش نمی آمد سری به شرکت بزند، قبول کرد تاساعت یازده خودش را به دفتر برساند و تماس تلفنی را قطع کرد
سپس فرامرز، فرانک را که در خواب و بیداری بود به آرامی و نوازش صدا زد و گفت:
-
خانومم...پاشو عزیزم، پاشو ببینم امروز حالت چطوره...
فرانک سرش را چرخاند، نگاهی به فرامرز انداخت و لبخند عاشقانه ای برویش پاشید و گفت:
-
سلام...خوبم...امروز خیلی بهترم. تو برو به کارت برس، منتظرت می مونم تا بیای
-
خدا رو شکر یکی دو روزه که حالت خیلی بهتره ، انشاالله یه کم بهتر شدی با هم یه مسافرت خوب می ریم.
-
انشاالله حالا دیگه پاشو یه دوش بگیر و برو شرکت ببین چه خبره و شهروز چکار باهات داره....
فرامرز شاداب از تختخواب به زیر امد
وقتی قصد خروج از خانه داشت جلوی در فرانک را محکم در آغوش فشرد او را بوسید و به سختی از او دل کند و به دفتر رفت.....
زمانی فرامرز به دفتر کارش رسید که جلسه تشکلیل شده بود به همین خاطر بهمحض ورود به اتاق کنفرانس رفت و فرصتی برای صحبت با شهروز پیدا نکرد.
جلسه حدود چهار ساعت پشت درهای بسته به طول انحامید و حول و حوش ساعت سهبعد از ظهر به پایان رسید. وقتی میهمانها دفتر را ترک گفتند، شهروز وفرامرز تنها شدند. شهروز که هم از انعقاد قرار داد ساختن برجها بسیارخوشحال بود و هم از دیدار فرامرز پس از چند ماه، به سوی او رفت و محکم درآغوشش گرفت و او را بوسید، سپس با هم به اتاق کنفرانس بازگشتند و جلسهخودشان را پشت درهای بسته تشکیل دادند.
شهروز زمانی که فرانک دوباره به زندگی فرامرز بازگشته بود او را ندیده و خبری هم از او نداشت بهمین دلیل پرسید:
-
چه خبر، کجا هستی چکار می کنی نکنه من کاری کردم که از دستم دلخوری؟

فرامرز خندید و گفت:
-
تو دوست خوب منی این حرفا چیه که می زنی مگه میشه از تو دلخور بشم؟

شهروز دستش را زیر چانه اش زد و گفت:
-
خوب پس بگو کجا بودی و چکار می کردی ...من منتظر نشستم تا تو برام تعریف کنی
فرامرز مدتی سکوت کرد و اندیشید :
شهروز بهترین و مطمئن ترین دوسته منه اگه از قضیه با خبر بشه ممکنه حتیبتونه کمکم کنه از طرفی دلم داره می ترکه شهروز همون کسیه که می تونم براشدرد دل کنم.. اون سنگ صبور من بوده و هست
و تصمیم گرفت همه چیز را به شهروز بگوید.
سپس سکوت را شکست و گفت:
-
پیش فرانک بودم

شهروز شگفت زده پرسید:
-
فرانک؟ فرانک کجا بود رفته بودی خارج از کشور؟

در اینجا فرامرز عقده دل گشود و هر انچه در دل نهفته داشت برای شهروز بیان کرد
زمانی که به پایان قصه رسید، شهروز متعجب و سردرگم او را می نگریست گوییباور نمی کرد در مدت این چند ماه اینهمه اتفاقات تلخ و سنگین برای رفیقدیرینش پیش امده باشد که او از هیچ کدام خبر نداشته
فرامرز گفت:
-
باید قول بدی از این چیزایی که برات گفتم کسی با خبر نشه این از همون چیزایی که تا روزی که می میرم باید توی سینه مون بمونه

شهروز هنوز متعجب بود
-
باشه قول میدم. ولی باورم نمیشه باورم نمیشه که این حوادث برات رخ داده باشه

فرامرز نالید:
-
شهروز دوست خوبم به کمکت خیلی نیاز دارم تنها کسی که می تونه کمکم کنه تویی
-
خیالت راحت باشه هر کاری از دستم بر بیاد کوتاهی نمی کنم

چندی به همین شکل گذشت. سپس فرامرز عازم خانه شد . دلش به شدت شور می زد و دیگر نمی توانست بیش ازاین بماند وقتی جلوی در شرکت رسید ایستاد و دست شهروز را گرفت و گفت:
-
دیگه سفارش نمی کنم تا اخرین لحظه نباید کسی از این موضوع خبر دار بشه
-
مطمئن باش امیدوارم بتونم کاری برات بکنم
و فرامرز به طرف خانه عشقش به راه افتاد

فرامرز در طول مسیرش تاخانه میوه و شیرینی و مقداری مایحتاج خانه را تهیه کرد و به خانه رفت. وقتی در را گشود فرانک بسیار بشاش و سرحال ، آرایش کرده بود و موهایش رانیز به طرز جالبی روی شانه هایش ریخته و به استقبالش امد. انگار که اثرهیچ بیماری در او دیده نمی شد. فرامرز از این وضعیت بی نهایت خوشحال شد وگونه های فرانک را بوسید، فرانک نیز دستش را دور گردن فرامرز حلقه کرد وبا هم به خانه وارد شدند
شب از راه رسید و فرانک نیز میز شام را آماده کرد و چند نوع غذای لذیذپخته بود وقتی فرامرز به آشپزخانه داخل شد غذاهای آماده بر روی گاز را دیدنگاهی به فرانک انداخت و گفت
-
اخه چرا اینقدر خودتو به دردسر و زحمت انداختی؟ چرا اینهمه غذا پختی؟
-
دلم می خواست امشب دست پخت خودمو بخوری

فرامرز سرش را پایین آورد و بوسه ای گرم بر دستان او کاشت و از آشپزخانه خارج شد تا لباس عوض کند و دست و صورتش را بشوید.
پس از اینکه امور شخصی اش را به پایان رساند و به سالن خانه بازگشت. فرانکمیز شام را چیده و اماده کرده و خودش نیز کنار میز منتظر فرامرز ایستادهبود
فرامرز لبخندی بر روی لبانش نشانده و به سوی فرانک رفت، ابتدا یک صندلی ازدور میز بیرون کشید و فرانک را روی آن نشاند و بعد خودش بر روی صندلیدیگری درست مقابل فرانک در پشت میز نشست.
فرانک بشقاب فرامرز را برداشت و برایش غذا کشید و جلوش گذاشت و بعد بشقابخودش را پر کرد و سپس مشغول خوردن غذا شدند در حین صرف شام فرانک بدونمقدمه گفت:
-
امروز که نبودی زنگ زدم خونه مامانم اینا
-
چکار کردی؟ به مامنت چی گفتی؟

فرانک قاشقی غذا بر دهان گذاشت و گفت:
-
خیلی گریه کرد. میدونست برگشتم ایرون و مریضم، ولی نمی دونست مریضی ام چیه. همش التماس می کرد که به دیدنش برم

فرامرز سخن او را قطع کرد و پرسید:
-
تو چی گفتی؟ می خوای بری دیدنش؟
-
نه گفتم حالم بهتره و تا یه ماه دیگه می تونن به تو زنگ بزنن و بوسیله تو از من خبر بگیرن
-
چرا من؟ مگه بهشون گفتی با هم زندگی می کنیم
-
البته که نه... فکر کردم ممکنه تا یه ماه دیگه زنده نباشم بهشون گفتم میخوام یکی دو هفته دیگه با تو تماس بگیرم و بعد از اون تو رو در جریانوضعیتم قرار بدم برای همینم گفتم که می تونه از تو خبر بگیره تا بعدا بهدیدنش برم

فرامرز دیگر چیزی نگفت وبقیه شام در سکوت صرف شد. پس از شام اندو با هم ظرفها را جمع کردند وباکمک یکدیگر انها را شستند. دو فنجان چای ریختند و با هم به حال خانه رفتندو به تماشای برنامه های شبانه تلویزیون نشستند
وقتی چایشان را نوشیدند فرانک بی مقدمه از جایش برخاست و به سوی فرامرزرفت. چند ثانیه مقابلش ایستاد و او را نگریست، سپس دستهای او را از رویزانوانش کرنارزد و روی زانوهای فرامرز نشست. فرامرز خندید و چیزی نگفت. فرانک ابتدا سرش را روی شانه های فرامرز گذاشت صدای نفسهای شمرده اش دلفرامرز را در سینه اش لرزاند، خصوصا وقتی احساس کرد گرمای بسیار تند وشدیدی از نفس او بر روی گردن می ریزد. دستش را بر روی پیشانی فرانک گذاشتو با وحشت گفت:
-
عجب تبی داری ... پاشو برم یه ظرف آب بیارم پاشویه ات کنم
-
نه نمی خواد می خوام همین جا توی بغلت باشم
-
اخه از تب داری می سوزی
-
عیبی نداره تو بغل تو احساس امنیت می کنم

قلب فرامرز به تندی بر قفس سینه اش می زد و نمی دانست چه باید بکند. ناچارا هیچ نگفت و در مقابل خواسته فرانک تسلیم شد
مدتی گذشت فرامرز انگشتانش را در میان موهای خوش حالت و عطر اگین فرانک فرو برده بود و نوازشش می کرد ... پس از مدتی گفت
-
اگه بدونی امشب چقدر خوشگل شدی...الهی من قربونت برم زن قشنگم
فرانک چند لحظه ساکت ماند و زمانی که فرامرز احساس کرد اشک فرانک گردنش را خیس کرده فرانک گفت:
-
کاش می تونستم زنده بمونم و محبتهای تو رو جبران کنم. کاش خدا عمرموطولانی تر می کرد و همیشه زن تو می موندم..فرامرز دوستت دارم......

و سپس سینه اش در اثر گریه به ارامی شروع به تکان خوردن کرد و پس از چند لحظه بناگوش فرامرز را به بوسه گرفت....
فرامرز او را دلداری می داد و نوازشش می کرد و او همانطور در آغوش فرامرزسر بر شانه اش داشت و از تب می سوخت . رفته رفته گریه های فرانک به پایانرسید و تنفسش آرام ارام مرتب شد و پس از چند لحظه فرامرز احساس کرد او بهخواب رفته است
نیم ساعتی به همین شکل سپری شد و بعد فرامرز خواست او را بیدار کند و بهتختخوابش منتقل نماید چندین بار گونه هایش را بوسید و موهایش را نوازش کردو صدایش زد:
-

/ 0 نظر / 21 بازدید