رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و سوم

ادامه قسمت بیست و سوم

فرانک که دیگه همسرفرامرز شده بود خودش را در آغوش او رها کرد و گونه هایش را بوسید و پس ازتشکر پاکت را برداشت تا آنرا بگشاید ناگهان از دیدن چیزی که در پاکت بوداز شوق جیغ کوتاهی کشید و گفت:
-
آه...خدای من.....بلیط مشهد...نمی دونی چقدر دلم می خواست یه زیارتگاهحسابی برم.فرامرز تو چه خوبی. نمی دونی چه نیاز روحی شدیدی به این زیارتداشتم.
فرامرز دست نحیف و لاغر فرانک را در دست گرفت آنرا بوسید و گفت:
-
می دونستم که این بلیط رو خریدم.

آنها با قلبی شاد و لبیخندان به راه افتادند طوری رفتار می کردند که کسانی که در خیابان آنرا میدیدند تصور می کردند فرانک و فرامرز عروس و دامادی هستند که عازم عقدکنانند.، غافل از اینکه در عقد آنها جز خودشان شخص دیگری حضور نداشت وشاهد عقد شان نیز چند نفر از دوستان فرامرز که در همان محضر کار می کردندبودند.
آنها کمی در خیابانها به گشت و گذار پرداختند و حول حوش ظهر به رستورانهتل محل اقامت فرانک رفتند .پیش از اینکه به رستوران بروند به قسمت پذیرشمراجعه کردند، تصفیه حساب نمودند و سپس وسایل اتاق فرانک را به اتومبیلمنتقل کردند.
وقتی پشت میز رستوران نشستند و غذا سفارش دادند فرانک با لحن غم انگیزی خطاب به فرامرز گفت:
-
فرامرز می خوام یه حقیقتی بگم اما می ترسم ناراحتت کنم.
-
هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره یه روزی تو رو ببینم حالا که تو پیشم هستی و در واقع زنمی دیگه هیچی نمی تونی منو ناراحت کنه.
-
منم می خواستم همینو بگم. حالا که به هم محرم هستیم و من زنتم بایدبدونی که بیماری من بیماری وحشتناکیه و من به هیچ وجه به خودم اجاره نمیدم که تورو به اون بیماری مبتلا کنم. باید به من قول بدی که هیچ وقت دلتنخواد با من همبستر بشی.
-
اگه من می خواستم به تو محرم باشم دلیلش این نیست که بخوام باهات همبستربشم، دلیلش اینه که ما تا هر وقت که می خوایم با هم زندگی کنیم. کنارهمدیگه راحت باشیم و مشکلی پیش رومون نباشه . عشق تو برای من پاکتر از اینحرفاس که به هر علتی بخوام لکه دارش کنم...
-
نه ...منظورم این نبود می خواستم بگم تو عزیز منی تنها کس منی. معلومنیست من تا کی زنده باشم ولی می خوام تو همیشه زنده باشی و زندگی کنی، اینحق توئه...درسته که تو حق داری از من هر چیزی بخوای، ولی من خودمو نمیبخشم اگه تورو آلوده کنم
-
اولا امیدوارم حالا حالاها زنده باشی ، بعدشم من زندگی کردن بدون تورونمی خوام. بعد تو منم نمی خوام زنده باشم و اصلا همون بهتر که با بیماریتو بمیرم...
-
دیگه این حرفو نزن...دیگه نمی خوام درباره این موضوع چیزی بشنوم...فهمیدی؟
-
آره عزیزم فهمیدم بهتره روز قشنگمون را با این حرفا خراب نکنیم.

مدتی غذا در سکوت صرف شد ولی آرام آرام فرامرز سکوت را شکست و جو میانشان را دوباره فضایی شاد مبدل ساخت
فرامرز و فرانک در کنار هم زندگی پر استرسی را آغاز کرده بودند و فرامرزبه خوبی از این موضوع مطلع بود. او می دانست دیر یا زود فرانک خواهد مرد ودلش می خواست روزهای پایانی عمرش را در آسایش و عشق بسر ببرد. از اینروهرچه او می گفت و گهگاه با حالاتی عصبی و پرخاشگرانه سخن می گفت، فرامرزبه او بیشتر محبت می کرد و عشق می ورزید.
روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و محبت جایش را در میان آندو بیشترباز می کرد سفر ماه عسل مشهد سبب شد که زیارت کمی از التهاب روحی روانیفرانک را کاهش دهد ولی قوای جسمانی او روز به روز تحلیل می رفت و او ضعیفتر می شد و وزنش رو به کاستی شدیدی نهاده بود . فرامرز انواع و اقسامقرصهای ویتامین و غذاهای سرشار از ویتامین را برایش فراهم می کرد اماچندان تاثیری بر ضعیف شدن فرانک نداشت او از شدت ضعف و تبهای شبانه بهقدری لاغر شده بود که مانند پوستی بر استخوان در آمده بود اکثر اوقات دچارحملات شدید عصبی می شد و حالات عصبی درونش لحظه به لحظه بیشتر خودنمایی میکردند.
فرامرز همچون دوستی مهربان شوهری فداکار و پرستاری دلسوز به فرانک خدمت میکرد و خودش را وقف او کرده بود دیگر به محل کارش نمی رفت و تنها روزییکبار با مادرش تماس می گرفت که او را از سلامت خودش با خبر سازد اما نمیگفت کجاست و چه می کند.
در طی گذشت زمان عشق در تمامی زوایا و سلولهای بدن فرانک و فرامرز ریشهدواند و انها رفته رفته به مثال یک روح در دو کالبد نزدیک می شدند و اینبود که سرنوشت فرامرز ار رنگ تازه ای زد و مسیر زندگی اش را تغییر داد
فرامرز کوشید روزهای پایانی عمر فرانک سرشار از لحظات خوش و شیرین باشد وبه همین منظور هر روز او را به گردش و تفریح می برد و از هیچ چیزی برایشدریغ نداشت اما بیماری فرانک که روز به روز حاد تر می شد و ضعف شدیدی کهبر نفوذ بیماری در وجودش می افزود فرامرز را که اینک حتی نسبت به پیش ازخروج فرانک از کشور بیشتر او را دوست می داشت بسیار نگران و پریشان ساختهبود
هر شب فرامرز می باید فارنک را که از شدت تب می سوخت پاشویه کند و سپس بادستمال عرق سرد از پیشانی اش بزداید. هر گاه می اندیشید که زمان مرگ فرانکنزدیک است بر خود می لرزید و بغضی عمیق راه نفس او را می بست گاه احساس میکرد به قدری نسبت به فرانک وابستگی و عشق دارد که بدون او حتی قادر به نفسکشیدن نیست. نمی دانست بدون فرانک چگونه زندگی خواهد کرد...
شبی تب چنان تن رنجور فرانک را در پنجه های خشمگین خود گرفته بود کهفرامرز دو ساعتی او را پاشویه کرد تا اندکی از التهاب تب او کاسته شد ولیاز اینکه تب دس از سر فارنک برداشت استخوان درد سبب شد او نتواند از جایشتکان بخورد فرامرز مقابل پاهای او بر لبه تخت نشسته و پاهای فرانک راماساژ می داد تا او احساس آرامش کند. همینطور که مشغول ماساژ بود و ساقهاینرم فرانک را در مشتهای خود می فشرد احساس کرد شوری غریب بر تمام بدنمستولی می گردد و گرمای شورانگیز از ساقهای فرانک که روزی از خوش تراشی دلهر صاحب ذوقی را با خود می برد و امروز به دو پارچه استخوان بدل گشته بودبه کف دستهای فرامرز می ریخت و از آن به تمامی سلول های بدنش رسوخ می کرد.
در آن لحظات او نگاه عاشقش را در چشمهای فرانک که از شدت درد سرخ و متورمشده بودند دوخته بود و مشتاقانه نگاهش می کرد فرانک نیز می کوشید با حالتنگاه و لبخند محزونی که بر لب داشت قدرشناسی اش را به خاطر محبتهای فرامرزبه او نشان دهد.
فرامرز همینطور که تن بیمار فرانک را به نوازش گرفته بود چشمهایش را بست،سرش را پایین آورد و لبهای داغش را بر ساقهای مرمرین او نشاند و بوسه ایطولانی از آنها ربود وقتی سرش را بالا آورد و به چهره فرانک نگاه کرد اونیز چشمهایش را بسته بود و از این عمل فرامرز در خلسه ای عمیقی فرو رفتهبود
چندی به همین شکل سپری شد و زمانی که فرانک دیده گشود بلور اشک در مجمرهدیدگانش کالما هویدا بود. فرامرز از دیدن دیدگان به اشک نشسته عشقش فرانکاز خود بی خود شد و با حرکتی خودش را از مقابل پاهای فرانک به بالای سرشانداخت صورت او را در میان دستانش گرفت و با زبانش اشکهای همسرش را ازدیدگانش ربود و به ارامی گفت
-
چیه عزیزم؟ برای چی گریه می کنی
-
چیزی نیست..فقط نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم اخه تو نمی دونی تویدلم چه خبره...نمی دونی عشقت توی قلبم چه غوغایی به پا کرده و فکر اینکهمعلوم نیست چند وقت دیگه کنارتم و کی باید از پیشت برم داره دیوونم می کنه ..نمی دونی چقدر دلم می خواست این بیماری لعنتی رو نداشتم و می تونستم باهم مثل همه زن و شوهر دیگه ای باشیم.
-
تو زن منی..حالام می تونیم مثل تموم زن و شوهرا باشیم.

و پس از به زبان آوردناین جمله بی پروا لبانش را به لبهای سرخ و گوشت آلود فرانک چسباند ابتدافرانک چند لحظه ای نمی دانست چه باید بکند اما ناگهان با حرکتی عصبی سرشرا از میان دستها و لبهای فرامرز بیرون کشید و به تندی گفت:
-
چکار می کنی؟ ولم کن...

فرامرز به آرامی موهای فرانک را نوازش کرد و گفت:
-
فرانک جون من فکرامو کردم دلم می خواد باهات یکی بشم می خوام همونبلایی که سر تو اومد و باعث شد اینهمه زجر بکشی سر منم بیاد تا بفهمم توچی کشیدی
-
ولی من نمی تونم بذارم تو این بیماری رو بگیری تو همیشه به من محبت کردیو من همیشه به تو ظلم کردم حالا دیگه نمی خوام تورو با خودم توی اینمرداب بکشم.
-
عزیز دلم حرفای تو همه اش درست ، ولی توی این چند ماه من حسابی فکراموکردم به قدری عاشقتم که دلم می خواد هر چی توی خون و سلولهای تو هست تویتن منم باشه این حرفایی که تو میگی منم قبول دارم ولی من داوطلبانه بهاستقبال این بیماری می رم. این عشقه که منو به این راه می کشونه می خوامعشقمو به تکامل برسونم...

فرانک در حالی که بهارامی اشک می ریخت سر فرامرز را در آغوش گرفت و به نوازش موهایش پرداخت. پس از چند لحظه دوباره سر او را بالا گرفت نگاهی که ازشعله عشق می سوخت بهاو انداخت و گفت:
-
اول باید یه قولی به من بدی...
-
هر کاری بخوای انجام می دم.
-
باید به من قول بدی که بعد از من تنت رو تسلیم هیچ کس نکنی و یه آدم دیگه رو به این بیماری لعنتی گرفتار نکنی..قول میدی؟
-
قول میدم عزیزم..من به غیر از تو دست به هیچ کس نمی زنم. دستای که تو رو لمس کرده باشه نمی تونه کس دیگه ای رو لمس کنه...

فرامرز لبخندی زد و بدوناینکه چیزی بگوید لب فرانک را به روی لبان خود چسباند و انرا بوسید و سپسبه آرامی لبهای او را زیر دندانهای خود به نرمی فشرد و انها تا صبح به قدریبه یکدیگر نزدیک شدند که گویی با هم یکی شده اند.

 

صبح روز بعد وقتی فرامرزدر آغوش فرانک دیده گشود احساس کرد گرمای تب دوباره تن فرانک را می سوزاندو عرق چهره اش را پوشانده. به آرامی طوری که فرانک را بیدار نکند ازتختخواب به زیر آمد و به طرف اشپزخانه روان شد. قرص تب بر و لیوان آبیبرداشت و بالای سر فرانک رفت و به آرامی او را بیدار کرد .سپس قرص را بهاو داد و با دستهای خودش آب را به گلویش ریخت و فرانک که از حرارت تب تندیمی سوخت دوباره از حال رفت.
فرامرز مدتی کنار تخت فرانک نشست و او را نگاه کرد، سپس برخاست به حمامرفت و صورتش را اصلاح کرد فکرش خیلی مشغول بود اولین باری بود که تب فرانکتا صبح قطع نشده و این مورد او را شدیدا نگران ساخته بود، چرا که فکرمیکرد این تب نشان از حادثه هولناک دیگری دارد.
تا عصر صبر کرد نه تنها تب فرانک قطع نشد سرفه های پی در پی نیز بر مشکلاو افزوده گشت و رفته رفته نفسش به تنگی افتاد فرامرز که دیگر تحمل زجرکشیدن فرانک را نداشت لباسهای او را بر تنش پوشاند زیر بغلش را گرفت و باهم به بیمارستان رفتند پرستاران بیمارستان با دیدن وضعیت فرانک به سرعت اورا به اورژانس انتقال دادند و به سفارش فرامرز که در بیمارستان نفوذ زیادیداشت یکی از بهترین پزشکان متخصص ریه برای معاینه فرانک بر بالین او حاضرشد

/ 0 نظر / 18 بازدید