رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و ششم

ادامه قسمت بیست و ششم

چند روزی گذشت و روزی از روزها شقایق با تلفن همراه شهروز تماس گرفت و پس از سلام و احوالپرسی گفت:

- چه خبر ؟ چه کارها می کنی؟
-
هیچی مشغول زندگی و در آوردن یه لقمه نون
سپس افزود:
-
تو چطوری ؟ خوش می گذره؟
شقایق نفس عمیقی کشید و گفت:
-
والله چه عرض کنم. ... به تو بیشتر خوش می گذره....
شهروز بلافاصله پرسید؟
-
چه خوشی؟
شقایق به آرامی و با لحن خاصی پاسخ داد:
-
تازه دامادی گفتن، ماه عسل و گشت و گذار و پاگشا و مرتب اینور و اونور...
شهروز میان سخنانش پرید و گفت:
-
اگه این کارا رو نکنم که نمی شه . مردم پشت سرم هزار جور حرف می زنن..
-
من که حرفی ندارم...
شهروز دوباره اجازه نداد شقاق جمله ای را به پایان برساند:
-
تو که از دل من خبر نداریو نمی دونی بدون تو بهم چه می گذره....
همش دلم می خواست به جای هر کس دیگه تو کنارم بودی، خودت اینطور خواستی ... خودت خواستی با هم نباشیم و با هم نمونیم....
شقایق پاسخی به شهروز نگفت و چند لحظه ای سکوت میانشان حکم فرما شد....
نخستین ماه تابستان فرا رسیده و شقایق و شهروز در آستانه ورود به پنجمینسالگرد آشنایی شان بودند از اینرو پس از چند لحظه شقایق سکوت را شکست وگفت:
-
شهروز جان فردا سالگرد آشنایی مونه دلم می خواد فردا برای ناهار همدیگهرو توی همون رستورانی که اولین بار با هم ناهار خوردیم ببینیم و ناهار روبا هم بخوریم
-
باشه عزیزم اتفاقا خیلی دلم برات تنگ شده و دلم می خواد ببینمت از سفر ماه عسل برات سوقاتی آوردم که با خودم میارم و بهت می دم.
-
برات دردسر نشه؟
-
نه خیالت راحت باشه
-
پس تا فردا خداحافظ
و پس از اینکه ساعت ملاقات را مشخص کردند با هم خداحافظی کرده و تماس را قطع نمودند.
ظهر روز بعد طبق معمول همیشه شهروز زودتر از ساعت مقرر به رستوران رسیدوقتی دید شقایق هنوز نیامده وارد رستوران شد پشت یکی از میزهایرستوران نشست چون از غداهایی که شقایق دوست داشت با خبر بود غذا را سفارشداد و انتظار شقایق را کشید.
انتظارش چندان به طول نینجامید و پس از چند دقیقه شقایق وارد رستوران شد وبه محض اینکه چشمش به شهروز افتاد با لبخندی که بر روی لب داشت به اونزدیک شد
وقتی به شهروز رسید گفت:
-
سلام ... بازم مثل همیشه زودتر از من رسیدی؟
شهروز از جایش برخاست و همینطور که با شقایق دست می داد گفت:
-
سلام اینم نشون دهنده عشقیه که توی دلم نهفته دارم.
شقایق صندلی روبروی شهروز را عقب کشید روی آن نشست و بسته ای که در دست داشت را کناری گذاشت.
سپس به شهروز نگاهی سرشار از عشق انداخت و گفت:
-
حالت چطوره معلومه زندگی متاهلی حسابی بهت ساخته . چاق شدی...!
شهروز خندید و گفت:
-
اولش همه چاق می شن، ماشاالله حسابی بهم می رسه واسه همینه که شکمم اینقدر اومده جلو...
سپس رو به شقایق کرد و افزود:
-
خودت چطوری از خودت برام بگو...
شقایق نفس عمیقی کشید و گفت:
-
از چی برات بگم؟ از عشقت که برام شب و روز نذاشته؟
سپس سکوت کوتاهی کرد و افزود:
-
توی این چند وقته که بر من گذشت از زمانی که اخرین دیدار رو با همداشتیم تا حالا همش به تو و به کارای توی مدت این چند سالت فکر می کردمیادم می آمد که چقدر اذیتت کردم ولی تو نرفتی و موندی... موندی و باآزارهای من ساختی و صداتم در نیومد....
شهروز نشسته و به شقایق چشم دوخته بود....
در همین لحظات سفارشی که شهروز در بدو ورود و پیش از رسیدن شقایق برای هردو نفرشان داده بود سر میز آوردند. به همین دلیل شقایق سکوت کرد تا گارسونغذا را روی میز گذاشته بود.
وقتی گارسون رفت شهروز از کنار دستش بسته ای که برای شقایق آورده بود را برداشت و روی میز جلوی دست شقایق گذاشت و گفت:
-
اینا رو برات سوقاتی آوردم...
و در بسته را گشود در آن بسته چندین وسیله بزرگ و کوچک به چشم می خورد که شهروز برای شقایق از سفر ماه عسلش سوقات آورده بود.
شقایق یکی یکی سوقاتها را از بسته خارج کرد آنها را نگریست و با به دست گرفتن هر کدامشان لبخندی بر روی لبهایش نقش بست.
سپس دست شهروز را به علامت تشکر گرفت و گفت:
-
تو عوض بشو نیستی بازم اینهمه کادو برام گرفتی؟ چطور تونستی اینا رو از چشم زنت مخفی کنی؟
شهروز خندید و پاسخ داد :
-
تو هنوز منو نشناختی من به خاطر تو همه کار می کنم.
-
این موضوعو خوب می دونم...ولی دیگه نباید از این کارا بکنی تو دیگه زن و زندگی داری، باید به فکر آسایش زنت باشی...
شهروز این جملات را نشنیده گرفت و از جیب پیراهنش چکی به مبلغ یکصد هزار تومان بیرون کشید و به طرف شقایق گرفت....
شقایق ابتدا نگاهی به چک و بعد نگاهی به شهروز انداخت و گفت:
-
این دیگه چیه؟
-
هدیه سالگرد آشنایی مون....
-
پس اینایی که برام آوردی چیه؟
-
اونا سوقاتی هاته
شقایق دست شهروز را پس زد و گفت:
-
نمی تونم اینو ازت بپذیرم
-
چرا؟
-
من دیگه به هیچ عنوان از تو مادیات نمی پذیرم اینو ببر و از طرف من به زنت هدیه بده برای اون خرج کن...
شهروز دوباره چک را به طرف شقایق دراز کرد و گفت:
-
بگیر بهت می گم بگیر من هنوز همونی هستم که قبلا بودم از این حرفا به من نزن.
آندو مدتی سر این موضوع با هم جر و بحث کردند و نهایتا این شهروز بود کهموفق شد شقایق را اسیر منطق خود کند شقایق نیز این هدیه را به عنوان اخرینهدیه از شهروز پذیرفت.
آنها مقداری از ناهارشان را میل نمودند و سپس شقایق دوباره نگاهی به شهروز انداخت و گفت:
-
شهروز من فداکاریهای تو رو تا آخر عمرم فراموش نمی کنم. محبتای تو زندگی منو نجات داد. تو عشقو به معنای واقعی به من نشون دادی....
سپس سرش را به زیر انداخت و پس از چند ثانیه ادامه داد:
-
منو ببخش به خاطر تموم نا مهربونی هایی که بهت کردم منو ببخش... بغضگلوی شهروز را در هم فشرد . کمی به خود مسلط شد و به آرامی گفت:
-
یادته روز تولدت منو از خونت بیرون کردی؟
و دیگر نتوانست به سخنانش ادامه بدهد بغض در صدایش شکسته و قطرات اشک از مژگان بر روی گونه هایش می ریختند.
-
شقایق با دیدن این صحنه گفت:
-
اره یادمه تو با اون همه محبت سراغ من اومدی و تولدمو تبریک گفتی و من.....
و او نیز عنان گریه از کف داد و آرامی بی صدا گریست....
پس از چند لحظه شهروز دستش را پیش برد و قطرات اشک را از گونه های شقایق پاک کرد و گفت:
-
بسه بسه دیگه غذاتو بخور....
شقایق با صدای بغض آلودش گفت:
-
نمی تونم نمی تونم شهروز تو همه چیز من توی زندگیم بودی. عشق من جون منزندگی من تو بودی تو همه چیز به من یاد دادی امید به زندگی عشق به بودن وخلاصه همه چیز....
شهروز به آرامی گفت:
-
تو چی؟ تو به من چی دادی؟
شقایق نگاه مغموم و عاشقش را به چهره شهروز دوخت و گفت:
-
قلبمو، دلمو ازم گرفتی دلم پیش توست....
و سپس افزود :
-
هیچ وقت محبتات را یادم نمیره ولی دیگه بسه کافیه بهتره همین جا تمومش

/ 2 نظر / 21 بازدید
توحید

سلام دوست عزیز خسته نباشی نماز و روزت قبول حق باشه وب زیبایی داری ممنون میشم به منم سر بزنی منتظرت هستم نظرت فراموش نشه و راستی 8 آپ جدید دارم می خوام بهترینش رو انتخاب کنی بیاییاااااااااااااااااااااااا منتظرم با تشکر [گل][گل]

توحید

سلام دوست عزیز خسته نباشی نماز و روزت قبول حق باشه وب زیبایی داری ممنون میشم به منم سر بزنی منتظرت هستم نظرت فراموش نشه و راستی 8 آپ جدید دارم می خوام بهترینش رو انتخاب کنی بیاییاااااااااااااااااااااااا منتظرم با تشکر [گل][گل]