لحظه های بی تو - قسمت نهم

ادامه قسمت نهم

مدتی با خود کلنجار رفت تا موفق شد بر احساساتش غلبه کند و تصمیمش را بگیرد
حتی بارها به خاطر از دست دادن عشق نوپایش در خفا گریست ولی چه می توانستبکند شهروز نباید پابند او می شد او باید دنبال زندگی خودش می رفت منطقشاین حکم را می کرد اما دلش حرف دیگری می زد دلش می گفت شهروز را دوست داردو تا ابد تا همیشه نقش عشق او از لوح دلش پاک نمی شود دست سرنوشت چنین رقمزده بود که شهروز با تمام صفای باطنش سر راه او قرار بگیرد و تمامی زوایایقلبش را تسخیر نماید
در این میان این فکر به نظرش رسید که دخترش را رها کند و به دنبال شهروز برود اما باز هم وجدانش به او خطاب زد:
ای زن از این جوان بگذر و او را به دنبال خودت نکش او هنوز خیلی جوان استو نمی تواند بد را از خوب تشخیص دهد پس تو که همه چیز را درک می کنی خودترا کنار بکش...
لحظات تصمیم گیری برایش لحظاتی دشوار بود ولی در هر صورت تصمیمش را گرفت....
××××××
آنشب به هر شکل که بود بر شهروز گذشت و صبح روز بعد او با چشمانی پف کردهاز اثرات اشک و بی خوابی شب گذشته از اتاقش خارج شد نخستین کسی که پی بهحال وخیمش برد مادرش بود
او متعجب شهروز را نگریست و گفت:
-
چی شده بچه جون؟ چرا اینطوری شدی؟

بغض گلوی شهروز را در هم می فشرد نمی توانست سخنی بگوید. بالخره با زحمت فراوان تسلط خودش را بازیافت و گفت:
-
مسئله مهمی نیست دیشب خواب بد دیدم از خواب پریدم و تا صبح خوابم نبرد

مادر که از سیمای در هم رفته فرزندش پی به همه چیز برده بود گفت
-
چیزی رو از من پنهان نکن من مادرتم از چشات حالت رو می فهمم
-
شهروز سری تکان داد و حضور مادر را ترک گفت. بعد از اینکه آبی به سر و صورتش زد به اتاق بازگشت

گوشی تلفن را برداشت و شماره فرامرز را گرفت.
پس از اینکه فرامرز گوشی را برداشت و احوالپرسی کردند شهروز گفت
-
فرامرز هر برنامه ای برای امروز داری کنسل کن و بیا اینجا

فرامرز از تن صدای شهروز پی به وضعیت بسیار بد روحی شهروز برد و پرسید:
-
چی شده ؟ اتفاقی افتاده؟

شهروز با صدای غم آلود گفت:
-
تو بیا همه چیز رو برات می گم فقط زودتر خودت را برسون
-
باشه همین آلان می آیم.

شهروز پس از مکالمهکوتاهش با فرامرز پشت میز تحریرش نشست سرش را میان دست هایش گرفت و باز همگریست گریه ای بی صدا اشک هایش از شیار گونه هایش می لغزیدند و از چانه اشروی میز می چکیدند همین چند ساعت چهره شهروز را تکیده کرده و شانه هایش راخم نموده بود
مدتی گریست و سپس برای انیکه خودش را خالی کرده باشد به کاغذ و قلمی پناهبرد واژه ها از میان سینه سوخته اش می جوشید و به دنبال هم به روی کاغذروان می شدند شهروز نمی دانست چه می نویسد شعر نثر یا هر چیز دیگر..فقط میگریست و می نوشت
وقتی قلمش را از روی کاغذ مقابل برداشت نگاهی به آنچه نگاشته بود انداخت و با صدای بغض الودش به آرامی چنین خواند

ای ماه تو از این دل غم بار چه می دانی؟
یا از من و این دیده خونبار چه می دانی
تو رسم جفا پیشه نمودی و گذشتی
از حال من خسته و بیمار چه می دانی
در عین وفاداری من عهد شکستی
از عهد و وفا یار جفاکار چه می دانی
شب تا به سحر نالم و یکدم نشنیدی
از ناله این عاشق افکار چه می دانی
از جور و جفا بگذر و زین پیشه حذرکن
غافل مشو از گردش پرگار چه میدانی
دلتنگ چنان غنچه پاییزی ام ای گل
ای غنچه دهان حال من زار چه دانی
بگذشت جوانی و گل عمر هدر رفت
پژمردگی این گل گلزار چه می دانی
مشتاق شدم تا که ببینم رخ ماهت
ای پرده نشین حرمت دلدار چه دانی

از تمام سخنان دلش را در آن لحظات غمبار بر روی سینه سپید کاغذ ریختهبود و بر حال دل خود چون ابر بهاری می گریست.
هنوز ساعتی نگذشته بود که صدای زنگ در او را متوجه ورود فرامرز ساخت پس ازگذشت مدت کوتاهی فرامرز در را گشود و وارد اتاق شهروز شد به محض دیدنشهروز در آن شرایط به سویش رفت و در آغوشش کشید شهروز سر به روی شانه دوستو یاور با وفایش گذاشت و به زاری گریست
فرامرز از حالات شهروز متوجه شد بر او چه گذشته ولی هیچ نگفت و فقط درسکوت او را نوازش کرد کمی بعد که شهروز آرمش نسبی اش را به دست آورده بوداو را از خود جدا کرد و به روی مبلی نشاند و گفت
-
شهروز جون خودم فهمیدم چی شده حالا بهتره خودت همه چیزو برایم تعریف کنی
-
شهروز سرش را پایین انداخته بود و هنوز چانه اش از بغض می لرزید جرعه ایآب نوشید و سپس آرام و شمرده همه ماجرا را برای فرامرز تعریف کرد
-
در این میان فرامرز دیده از چهره شهروز که لحظه به لحظه تغییر حالتمی داد بر نمی داشت و گهگاه تنها سر تکان می داد
-
پس از اینکه شهروز سکوت کرد فرامرز گفت:
-
غصه نخور حالا کاریه که شده باید فکر چاره کرد البته بهتر شد چون این زن از هیچ نظر مناسب تو نبود
-
شهروز سخنی نمی گفت و به زمین دیده دوخته بود آنها مدتی با هم صحبت کردند و چند ساعتی پس از صرف ناهار فرامرز عازم رفتن شد

 

وقتی از جایش برخاست و رو به دوست شکست خورده اش کرد و گفت:
-
سعی کن زیاد خودتو اذیت نکنی مامانت خیلی نگرانته وقتی اومدم قبل ازاینکه بیام سراغ تو سفارش کرد مراقبت باشم می گفت چیزی بهش نگفتی بنده خداگناه داره هر چی باشه مادره دیگه به خورده به خودت مسلط باش مطمئن باش همهچیز درست میشه
-
سپس دست را روی شانه شهروز زد و از اتاق خارج شد.
-
وفتی فرامرز خانه شهروز را ترک کرد دوباره شهروز خود را در سیاهی عمیقیدچار دید باز دیو خیالات موهوم سراغش آمده و به دلش چنگ می زد چهره شقایقلحظه ای از مقابل دیدگانش محو نمی شد و تنها به این می اندیشید که به هروسیله ممکن از این جدایی جلوگیری کند و این نخستین مشکلی بود که فاصله سنیمیانشان بوجود آورد.

شهروز نمی دانست روز وشبش چگونه می گذرند دیگر حتی لحظه ای از خانه خارج نمی شد مبادا شقایقتماس بگیرد و او ان تماس را از دست بدهد خوراک لحظه هایش گریه و اه شدهبود و خود را در هاله ای از تاریکی گم می دید

/ 1 نظر / 7 بازدید