رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و هفتم‌(آخرین قسمت)

ادامه قسمت بیست و هفتم

زبان شهروز با شیندن نام نسرین بند آمد و پس از مدتی با لکنت زبان گفت:
-
چی ....چی ... چی شده؟
نسرین گفت:
-
شقایق به کمکت احتیاج داره...
با شنیدن نام شقایق چیزی در دل شهروز فرو ریخت ولی سعی کرد تسلط خودش را از دست ندهد پس گفت:
-
من با ایشون کاری ندارم به خودشونم بگین....
نسرین میان جمله اش دیود و گفت:
-
مثل اینکه متوجه نمی شی چی بهت می گم؟! سریعتر خودتو برسون
-
برای چی؟
نسرین که تا ان لحطه می خواست درباره اتفاقی که رخ داده بود به شهروز مطلبی نگوید ناگهان فریاد کشید
-
شقایق دیشب رفته توی دریا و هنوز پیدا نشده....
شهروز پس از شنیدن این جمله نیم خیز شد و مثل فنر در بستر نشست و گفت:
-
چی گفتی؟ هنوز بر نگشته؟
-
نه زودتر خودتو برسون شهرک ستروس
و گوشی را گذاشت
شهروز ابتدا حال خودش را نمی دانست کمی در بستر نشست و به فکر فرو رفت پس ا ز چند لحظه الاله گفت
-
شهروز اول صبحی چی شده؟ کی بود؟
شهروز به ارامی ولی با صدایی مرتعش و لرزان گفت:
-
چیزی نشده برای انجام یه مسئله کاری همین الان باید برم نوشهر
-
هوا و جاده خرابه کجا می خوای بری
اما شهروز از جایش برخاست به سرعت مشغول رسیدگی به نظافت شخصی روزانه اش بود
هنوز یک ربع نگذشته بود که شهروز لباس پوشیده و حاضر و اماده پس از اینکهاز زیر قرآنی که الاله با نگرانی برایش اورده بود رد شد در اتومیل شخصی اشنشست و به راه افتاد
پس از ورود به جاده چالوس با بارانی تندی مواجه گشت و این سبب می شد که او از سرعت اتومبیلش بکاهد.
پس از مدتی که در جاده راند التهاب تمام وجودش را در بر گرفت و پایش راروی پدال گاز بیشتر فشرد شهروز به سرعت پیچ و خم های جاده را پشت سر میگذاشت در طول راه چهره شقایق با نگاه عاشق و لبخند محزونش لحظه ای ازبرابر دیدگانش محو نشد...
همینطور که در جاده پیش می رفت سرش را به سوی اسمان بلند کرد و گفت:
خدایا خطر رو از سر شقایق رد کن به خودت قسم به محض اینکه دیدم سالمهبلافاصله می برمش مشهد پابوس اما رضا و یه گوسفند قربونی می کنم یا امارضا من شقایق رو مثل همیشه از تو می خوام...
چند ساعتی به طول انجامید تا شهروز به پشت در مجتمع ویلایی سیتروس رسید ازاتومبیل پیاده شد و در مجتمع را محکم کوبید مدتی مشغول کوبیدن در بود کهسرایدار در را به رویش گشود چهره او بسیار مغموم و در هم بود و تا خواستاز شهروز سوالی بپرسد شهروز پشت فرمان اتومبیل نشست و وارد محوطه مجتمع شد
از دور جمعیتی را دید که کنار ساحل دریا جمع شده اند دور چیزی حلقه زندند و به آن نگاه می کنند
اتومبیلش را کناری پارک کرد از ان پیاده شد و به سرعت به طرف جمعیت دویدوقتی به انها رسید نه چیزی می شنید و نه توجهش به مسئله دیگری بود بدونمعطلی جمعیت را شکافت و در میان انها چشمش به منظره ای افتاد که رمق جانشرا گرفت
شقایق را دید که روی زمین دراز کشیده صورتش رنگ مهتابی دارد و چشمانش رابسته است روی لبانش نیز لبخندی نقش بسته بود که عمق جان شهروز را به اتشکشید
شهروز ابتدا نگاهی به شقایق و سپس نگاهی به کسانی که اطرافش حلقه زدهبودند انداخت و ناگهان فراید کشید و خدایش را صدا زد... سپس خودش را رویجسد بی روح و بی جان شقایق انداخت و گریستن آغاز کرد...
او مرتب دست به سر و صورت عشق دیرینش می کشید و با فریادی گوش خراش صدایشمی زد پس از چند دقیقه که شقایق را در آغوش گرفته بود ناگهان به روی زمینشگذاشت و به طرف جمعیت برگشت و فریاد کشید
-
از جون من چی می خواین برین گم شین اینجا جمع شدید مرگ عشق منو ببینین؟
-
جمعیت کمی عقب تر رفتند و شهروز دوباره جسم بی روح شقایق را در آغوش کشید و زار زد...
در میان گریه اش گفت:
-
تورو خدا بیدار شو از من جدا نشو من بی تو می میرم پاشو بگو که من دارم خواب می بینم...
به یاد فرامرز افتاد و چندی پیش که فرانک را از دست داده بود و تا مدتهابی تابی می کرد.... و هر لحظه اشکش را بیشتر بر چهره بی روح شقایق میافشاند اما دریغ و درد که او دیگر جان نداشت تا بی تابی های شهروز را پاسخگوید...
شهروز در میان ضجه هایش می گفت:
-
پاشو پاشو فحشم بده پاشو از خودت برونم ولی پاشو منو تنها نذار من به اذیت و ازارات راضیم
شهروز می کوشید با تنفش مصنوعی زندگی را به او بازگرداند اما دیگر دیر شدهو شقایق از دست رفته بود ... او التماس می کرد ضجه می زد اما چه سود کهچشمان پر مهر و محبت شقایق دیگر بر چهره شهروز نمی خندید و لبانش با صدهاهزاران بوسه گرم و شیرین به روی دستهایش نمی چسبید و با شوقی جنون امیزنامش را نمی خواند
دو دست شهروز التماس امیز به سوی شقایق می رفت ولی از پیکر بی جان او پر می شد و دیگر دست گرم شقایق دستهایش را نمی گرفت
شهروز با فریادی شکسته در گلو و با گریه ای سنگین صدایش می زد و می گفت:
-
شقایق این منم شهروز تو... بیا با همین سنگای توی ساحل تو سرم بزن منوزیر پات له کن ولی نرو منو تنها ندار بیا و به خاطر این مدتی که بهت بیمهری کردم به خاطر بی وفایی ها و جدایی ها هر چی دلت می خواد سرم فریادبکش توی گوشم بزن ولی بدون من نرو که من بی تو میمیرم من بی تو تنهاترینم...
شهروز سرش را بر روی سینه شقایق می گذاشت ولی دیگر ان سینه پر محبت شقایقان تکیه گاه امن نبود که شهروز سر بر رویش بگذارد و درد درونش را بگویددیگر دست های کوچک و ظریف شقایق هنگامی که شهروز سر بر سینه اش داشت بهگرمی میان زلف های نرمش به بازی مشغول نمی شد...
زن تنها و عاشق بر روی شن های ساحلی خاموش و ساکت افتاده بود و دیگرانهراسان هر کجا و هر گوشه ای مراقب برق نگاه شهروز نبود.، مبادا دیگری رازیر رگبار نگاه عاشقانه اش بگیرد.
افسوس زمانی شهروز به شقایق رسید که او چون شاخه نیلوفر افتاده بر خاک سرروی شانه ایش نمی گذاشت و چون نیلوفر عاشق و وحشی به دور اندام او نمیپیچید.
شهروز با قلبی سرشار از عشق و محبت به سوی شقایق امده بود ولی افسوس کهدیگر گرمای عشق به جان شقایق نمی نشست و به جسم سرد و خاموشش جان ز تنرفته را باز نمی گرداند و تنها در این زمان بود که شهروز دریافت نبض هستیشقایق تنها در دست های او و برای عشقش می تپید و در گلدان دلش گل سرخ عشقشهروز را تا آخرین دم با خون عاشقش ابیاری کرد و عاقبت فدای او شد.
شهروز نمی دانست باید چه کند و بی تابانه شقایق را در آغوش داشت و هق هق گریه سر داده بود
پس از لحظاتی همسایگان ویلا برانکاردی اوردند و جسد بی جان شقایق را در انجای دادند ابتدا شهروز نمی گذاشت شقایق را ببرند ولی چه می توانست بکندباید به این تقدیر شوم تن می داد
سپس شهروز که تازه نسرین را دیده بود به طرف او رفت و فریاد کشید
-
چرا زودتر خبرم نکردی چرا نگفتی اون می خواد خودشو بکشه ؟ چرا گذاشتی شبونه بره دریا؟
-
و بر روی زمین غلطید....
شهروز مدتی بیهوش بود و وقتی به هوش امد امبولانسی پیکر شقایق را به سوی تهران حرکت می داد
او نیز نسرین را که قادر به رانندگی با اتومبیل خودش نبود کنار خود در اتومبیلش نشاند و عازم تهران شد
در بین راه نسرین داستان شب گذشته را برای شهروز تعریف کرد و گفت زمانی کهشهروز از راه رسید جسد شقایق را چند دقیقه ای بود که از اب گرفته بودند درطول راه شهروز فقط می گریست و حتی کلمه ای بر لب نیاورد...
شهروز نسرین را به منزلش رساند و خودش به خانه اش رفت وقتی به خانه رسیدبه همسرش گفت که یکی از دوستانش مرده و او پریشان است و سپس به اتاق خصوصیاش پناه برد و تا صبح گریست.
صبح روز بعد مراسم تدفین انجام شد و شهروز کنار مزار شقایق همچون کبوتریپرکنده مرتب خودش را به زمین کوبید و خاک مزار را بر سر خود پاشید او چندینبار قصد داشت داخل گور شود و خاکها را روی خود بریزد که دیگران از جملهفرامرز دوست همیشگی اش جلویش را گرفتند.
فرامرز در گوشه ای ایستاده و به یاد دلدار نازنینش فرانک می گریست تنهاکسی که از حال شهروز خبر داشت و او را درک می کرد فرامرز بود او همینطورکه بر خاکها سرد گورها نگاه می انداخت انتظار فرا رسیدن مرگ خود را میکشید اما هنوز بیماری شومش خودش را نشان نداده بود
هاله نیز حال بسیار وخیمی داشت او باورش نمی شد که مادرش را برای همیشه ازاو جدا شده باشد.. زمانی که این خبر به او رسیده بود انقدر خودش را زدهبود که تمام صورتش سیاه گشته و دیگر رمقی در تنش نمانده بود در مراسمخاکسپاری خاک مزار مادرش را بر سر و روی خود می ریخت و ضحه های جگر خراشیمی زد و پس از پایان مراسم تعادل روانی اش را از دست داده و مات شده بودبیچاره هاله تنها...
مراسم خاک سپاری نسرین شهروز را گوشه ای کشید پاکتی به دستش داد و گفت:
-
اینو صبح روزی که شقایق رو از دریا گرفتن روی میز توالت اتاق خوابش پیدا کردم...
و ان را به دست شهروز داد. روی پاکت ان نوشته بود
به مهربانترینم شهروز خوبم....
شهروز به سرعت پاکت را گشود و چنین خواند

ستاره دیده فرو بست و ارمید بیا
شراب نور به رگ های شب دوید بیا
شهاب یاد تو در اسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خط زر کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
گل سپیده شکفته سحر دمید بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا
به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا
شهروز خوب و مهربانم همیشه تو برای من شعر می سرودی اینک من برایت شعر نوشته ام
شاید اکنون که این نامه را می خوانی من دیگر در این دنیای پر غم و غصهنباشم من به تو مدیونم به تو که دنیایی عشق به من ارزانی داشتی دیگر بی توزندگی برایم ارزشی ندارد
از تو می خواهم اگر پیش از مراسم خاک سپاری از مرگ من مطلع شدی اولین شبیکه در خاک سرد جایم دادند بر مزارم حاضر شوی و برای شادی روح رنج کشیده امبا نوای گرم ساز و صدای دلنشینت فضای سرد مزارم را گرم و گرم تر سازی
همچنین در هفتمین شب درگذشتم نیز پس از اینکه همگان از کنار ارامگاهمرفتند تو بمان تا من و تو در ان هنگام تنها با هم باشیم مطمئن باش در انلحظات با تو سخن خواهم گفت
می دانم در حقت ظلم های فراوانی روا داشته ام اما تو بزرگوارتر از انی که مرا نبخشی
هر گاه فرصتی داشتی سری به فرزندم بزن و به من قول بده که فراموشم نکنی وگهگاه بر مزارم حاضر شوی من هم حتی وقتی در این دنیا نباشم دوستت خواهمداشت و از فراز اسمانها و پس ابرها عاشقانه نگاهت خواهم کرد

کسی که تنها با یاد و قدرت عشق تو زیست و تو ندانستی
شقایق غمگین و بیچاره ات......

شهروز نامه را بوسید بوئید ان را داخل پاکتش گذاشت و سر بر روی ان نهاد و گریست
روز به پایان رسیده و غروب غم انگیزی از راه می رسید که شهروز دوباره پشت فرمان اتومبیلش نشست و راهی مزار شقایق شد
وقتی به انجا رسید چند شاخه گل شیشه ای گلاب جعبه ای شمع و گیتارش را از داخل اتومبیل برداشت و خودش را کنار مزار رساند
لحظه ای نشست و به خاکهای خیس مزار شقایق خیره گشت و در دل نالید

/ 2 نظر / 113 بازدید
شیوا

سلام دوست خوب.[گل]وب قشنگی دار ی.[گل] اگه وقت کردی به من هم سری بزن. خوشحال میشم[گل]

همراز

سلام همسفر عزیز شرمنده از دیر اومدن و نبودنم . مسافر حج بودم . تو یه فرصت مناسب میام و داستانتو از اول میخونم . به روزم موفق باشی[گل]