رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و پنجم

ادامه قسمت بیست و پنجم

شهروز دوباره سرش را بلند کرد و دخترک را نگریست. اینبار با همان یک نگاهتمام اعضای چهره و اندام او را زیر رگبار نگاه تند و گذرایش گرفت
او دختری زیبا با پوستی سفید و چهره ای گرد و دلنشین بود که موهای خرماییرنگ و چشم های بادامی تیره اش در تکمیل زیبایی اش نقش بسزایی ایفا میکردند . اندام کاملا متناسب و خوش تراشی داشت که همه اینها موجب شد دلشهروز در پشت میله های دنده هایش فرو ریزد
از این پس شهروز آرامتر شد و با رفتار موزون تری به برخورد هایش ادامهداد. زیبایی و وقار ان دختر سبب شد شهروز در آن لحظات کمتر به شقایقبیندیشد و در نگاه های بعدی که بعضا با نگاه های پر از شرم دخترک تلاقیداشت، خریدارانه او را بنگرد...
شهروز و مادرش ساعتی در منزل انها حضور داشتند و از هر دری سخن گفتند. وپس از مدت زمان کوتاهی که شهروز و آن دختر که آلاله نام داشت با هم لحظاتیگفتگو کردند، عازم خانه شان شدند
مادر شهروز که از حالات نگاه ها و عمق چشمان فرزندش به پیام دلش پی برده بود ، ذوق زده پرسید
-
خب پسرم، دختر رو که دیدی، نظرت چیه؟
-
حالا معلوم نیست باید بیشتر با هم آشنا بشیم
-
برای بار اول که دیدیش پسندیدی یا نه؟
-
فعلا آره تا ببینم بعد چی میشه

و همین جواب شهروز موجب شد موجی از شادی در دل مادر مهربانش بر پا شود و نفس راحتی بکشد.
روز بعد هم خبری از شقایق نشد و شهروز که منتظر تماس شقایق بود تا تصمیم نهایی اش را بگیرد ، باز مجبور شد به انتظار بنشیند
از سوی دیگر مادر شهروز برای اینکه او را در تصمیم گیری یاری دهد ، برنامهای چید تا دومین روز پس از خواستگاری ، شهروز و آلاله با هم دیداری داشتهباشند و دور از چشم بزرگتر ها در یک رستوران یا کافی شاپ با هم گفتگو کنند
روزی که قرار بود شهروز و آلاله همدیگر را ببیند نیز خبری از شقایق نشد و شهروز مجبور شد بدون مشورت با او راهی محل قرار ملاقات شود
دیدار آن روز برای شهروز بسیار خوشایند بود پس از آن دیدار شهروز تصمیمشرا گرفت، چرا که می دید این دختر همان کسی است که برای زندگی زناشویی میخواسته و چون تا کنون دنبال شخص رویاهایش نگشته پس او را نیافته است
پس از ان دیدار شهروز آنشب در بستر مدتی به شقایق و عشقش که هنوز تمامیوجودش را در اشغال خود داشت اندیشید و سپس به خواب عمیقی فرو رفت.
صبح روز بعد حدود ساعت یازده شقایق با شهروز تماس گرفت.... وقتی شهروزصدای خوش آهنگ و آرامش بخش شقایق را از پشت گوشی شنید با شتاب گفت:
-
هیچ معلومه کجایی؟ خیلی منتظرت بودم...
-
نمی تونستم باهات تماس بگیرم، دور و اطرافم خیلی شلوغ بود

و پس از مکث کوتاهی افزود.
-
دلم برات خیلی تنگ شده . حالا که صداتو شنیدم خیلی شارژ شدم
شهروز از لحن شقایق که از ان بوی دلتنگی به مشام جانش میریخت تعجب کرد با خود اندیشید
عجیبه این زن که تا حالا اینقدر با من بدرفتار ی می کرد و می خواست از منجدا بشه، حالا چطور شده دلش برام تنگ شده و تا این حد پر محبت حرف می زنه؟
پس گفت:
-
دل منم برای تو تنگ شده..کی برمی گردی
-
از دل تو که خوب خبر دارم، ولی معلوم نیست کی بیام چون مرتب از اینطرف و اونطرف برامون مهمون میاد

شهروز دوباره به فکر فرو رفت:
این مسئله که می خوام باهاش در میون بذارم مسئله ای نیست که بشه از پشتتلفن براش توضیح داد، بهتره تلفنی چیزی نگم و منتظر بمونم تا برگرده....
-
حتما باید ببینمت ، مسئله ای پیش امده که هر چه سریعتر باید درباره اش باهات صحبت کنم
-
تلفنی بگو ببینم چی شده؟
-
نمی شه باید حتما ببینمت
-
چی شده که نمی تونی پشت تلفن بگی؟
-
خودتو ناراحت نکن مسئله مهمی پیش نیومده ، وقتی اومدی بهت می گم...فقط زودتر برگرد
-
بگو دیگه جون به سرم کردی
- -
نمی تونم پشت تلفن چیزی بهت نمی گم

در آن زمان کمی دور و اطراف شقایق شلوغ شد و او دیگر نتوانست مکالمه اش را با شهروز ادامه دهد. پس گفت:
-
باشه زود بهت زنگ می زنم، فعلا کاری نداری؟ دیگه نمی تونم صحبت کنم
-
نه عزیز دلم ، خداحافظ

تماس قطع شد... و شهوز هنوز بلاتکلیف بود . او چاره ای نداشت مگر اینکه خودش به تنهایی درباره آینده اش تصمیم بگیرد

روزها با شتاب از پی هممی گذشتند و شهروز آرام آرام با آلاله انس می گرفت. از طرفی هنوز شقایق ازشمال بازنگشته بود. شهروز که همسر آینده اش را پسندیده و از طرف او هممورد پسند واقع شده بود، آماده می شد تا خانواده تدارک مقدمات بله برانرسمی راببینند.
در طول این مدت که دو سه هفته ای طول کشید شهروز با آلاله چندین بار دیدارداشت و تمامی مسائلی ا که لازم می دانستند و با هم مطرح کرده بودند.
شقایق نیز چند بار با شهروز تماس گرفته و اظهار دلتنگی شدید می نمود
او در یکی از تماسها گفت:
-
نمی دونم چرا خیلی دلم شور می زنه...اونجا چه اتفاقی افتاده که به من نمیگی؟
و شهروز که قصد داشت تا وقتی او را ندیده کلامی درباره ازدواج به لب نیاورد گفت:
-
اتفاق مهمی نیفتاده
شقایق بلافاصله گفت:
-
اگه اتفاق مهمی نیفتاده چرا نمی گی چی شده؟
-
صلاح بر اینه که جصوری بهت بگم
و پس از سکوت کوتاهی افزود.....
-
هر چی دیرتر برگردی و به دیدن من بیای به ضرر خودته
-
چرا؟
چون دیگه برای هر کاری دیر میشه ، دیر دیر....
باز مکث کوتاهی کر د و سپس ادامه داد:
-
دلم نمی خواد وقتی اومدی تقصیری رو گردن من بندازی. من بارها بهت گفتم سعی کن زودتر بیای
شقایق که دلشوره از صدایش می بارید گفت:
-
خب چکار کنم؟ اینجا گیر افتادم، وگرنه دل خودم خیلی برات تنگ شده برای دیدنت لحظه شماری می کنم.
سپس کمی به فکر فرو رفت و بعد گفت:
-
می دونی عزیزم وقتی مدتی باهات حرف نمی زنم و صداتو نمی شنوم کلافه میشم. تا کوچکترین فرصتی پیدا کنم زود میام بهت زنگ می زنم و یه کم آروم میشم....
ناگهان شهروز بدون مقدمه چینی گفت:
-
ببینم ، نکنه اونجا حواست پی چیزی یا کسی رفته که نمی تونی بیای و ببینی باهات چی کار دارد؟
شقایق که پیدا بود از این جمله شهروز افسرده و غمگین شده گفت:
-
هیچ معلومه چی داری می گی؟مگه چند بار توی مدت این چهار پنج سال دنبالکس دیگه ای بودم که تو به خودت اجازه می دی این حرفا رو بزنی؟ در ضمن وقتیتو رو دارم که همه کار برام می کنی و هر چیز که می خوام بلافاصله برامفراهم می کنی دیگه مگه عقلمو از دست دادم که سراغ کس دیگه ای برم؟
شهروز خنده کوتاهی کرد و گفت:
-
خدا کنه همینطور باشه ، و گر نه به خدا اگه هر وقت بفهمم به من خیانت کردی خودم با دست های خودم می کشمت.
-
این حرفا از تو بعیده یه لحظه هم به من شک نکن. تموم دل منو عشق تو پرکرده . هر جا که می رم تو رو می بینم و صدای تو توی گوشمه....
و پس از کمی سکوت افزود:
-
دیگه نشنوم از این حرفا به من بزنی ها....خیلی بهم بر می خوره و ناراحت می شم.
پس از آن مدت زمان کوتاهی با هم صحبت کردند وبعد خداحافظی کردند.
چند روز به مراسم بله بران شهروز مانده بود که یک روز صبح زود شقایق با او تماس گرفت.
پس اینکه شهروز گوشی را برداشت صدای خوش آـهنگ شقایق در گوشش طنین انداخت:
-
سلام عزیزم ، صبحت بخیر
-
سلام.... چطور صبح به این زودی زنگ زدی؟
شقایق خندید و گفت:
-
دیشب به تهران رسیدم فکر کردم تا از خونه بیرون نرفتی باهات تماس بگیرم و قرار ملاقات بذاریم
-
کی؟ کجا؟

/ 0 نظر / 45 بازدید