لحظه های بی تو - قسمت دهم

ادامه قسمت دهم

شهروز بی اراده لبهایش را پیش برد و بوسه ای پشت دست روحانی مقدس کاشت . سپس مرد نورانی دستی بر سر او کشید و دور شد.
وقتی شهروز چشم هایش را گشود هنوز در حال و هوای خواب بود کمی فکر کرد و در دل اندیشید:
منو به مشهد دعوت کردن خدای من اون مرد روحانی و مقدس حضرت رضا بود؟ یعنیچی؟ باید هر چه زودتر به مشهد برم شاید اونجا چیزی انتظارمو می کشه.....
به سرعت از جایش برخاست دست و صورتش را شست و از خانه خارج شد پیش ازاینکه از منزل بیرون برود نزد مادرش رفت و او را از اینکه قصد سفر به مشهددارد و رویای شب گذشته اش مطلع ساخت.
مادر عاشق اولاد که برای فرزندش خیلی نگران بود و شاهد از بین رفتن لحظهبه لحظه اش بود او را تشویق به این سفر نمود و گفت که حتما خیری در اینخواب است و شهروز از آن افسردگی رهایی خواهد یافت
برای سفر به مشهد در آن هفته بلیط پیدا نکرد و اولین پرواز هفته بعد رارزرو نمود او تا به حال به مشهد سفر نکرده و برای زیارت حرم حضرت رضابسیار مشتاق بود
زمانی که به منزل بازگشت زنگ تلفن به صدا در آمد شقایق بود نامه اش راخوانده و تحت تاثیر قرار گرفته بود اما چندان به روی خودش نمی آورد سعی میکرد با لحنی پر محبت با شهروز سخن بگوید
پس از مدتی که از گفتگوی آندو گذشت و شهروز ماجرای رفتن به حوالی منزل شقایق و خواب دیشب را برای شقایق تعریف کرد گفت:
-
اول هفته دیگه عازم مشهد هستم یه روزه می رم و بر می گردم آخرین پرواز آخر شب رو گرفتم و با پرواز عصر روز بعد بر می گردم
شقایق گفت:
-
چرا اینقدر زود بر می گردی؟ چند روز بمون برای روحیه ت خوبه

شهروز صمیمانه گفت:
-
دلم می خواد جایی باشم که فضایش از عطر نفسهای تو پر باشه
-
تو چقدر مهربونی
-
و تو چقدر نامرد و نامهربان
-
این حرفو نزن من هر کاری می کنم به خاطر خودته
-
باشه نمی خوام در موردش حرفی بزنم

و سپس از مدتی که درباره مسائل دیگر صحبت کردند تماس را قطع نمودند
تا پایان هفته چیزی نمانده بود و شهروز برای رفتن به آن شهر مقدس روز شماری می کرد
بالاخره روز موعود فرا رسید و شهروز شب هنگام از خانواده خداحافظی کرد وراهی فرودگاه شد وقتی قصد خروج از خانه را داشت از کمدش عکس کوچکی که ازشقایق داشت را برداشت و داخل جیب پیراهنش جای داد.
از لحظه ای که قدم به فرودگاه گذاشت شور و حال غریبی در خود حس می کرد ایناحساس لحظه به لحظه زیادتر می شد و زمانی که از داخل هواپیما چشمش به چراغهای بارگاه ملکوتی امام هشتم افتاد احساساتش به اوج رسیدند و در دل نالهمی کرد
یا اما رضا خودت منو به اینجا دعوت کردی پس حاجت دلمو بده اگر قراره حاجتمو بدی کاری کن که به راحتی دستم به ضریحت برسه
پس از فرود هواپیما و خروج شهروز از فرودگاه یک تاکسی به مقصد هتلی کهرزرو کرده بود گرفت و راهی هتل شد در میان راه اتومبیل به خیابانی پیچید وچشم شهروز به گنبد طلایی حرم رضوی روشن شد
بی اراده می گریست و در دل با حضرت راز و نیاز می کرد می نالید و سلام میداد...نمی دانست چه می گوید در خلسه عمیقی فرو رفته و از آنجا که اراده ایاز خود نداشت اشک تمام صورتش را خیس کرده بود
به هتل رسید کلید اتاقش را گرفت چمدان کوچکی که همراه داشت را در اتاقگذاشت به حمام رفت و غسل زیارت کرد و بدون معطلی و با شتاب از تاکسی سرویسهتل اتومبیلی به مقصد حرم در خواست نمود هنگامی که مقابل حرم از اتومبیلپیاده شد آرام و قرار نداشت چون نمی دانست باید از کدام طرف برود از چندخادم حرم سوال کرد و وقتی به حیاطی که به صحن حرم راه داشت رسید بدوناراده روی زمین افتاد زمین را بوسید صورتش را روی خاک گذاشت و گریست هیجانزیارت امام حالش را دگرگون ساخته بود همه زائرین تماشایش می کردند و ازخلوصش به وجد آمده بودند
شهروز از جایش برخاست تعظیمی کرد و به سوی صحن روان شد کفش هایش را بهکفشدار سپرد و از همانجا زمین را بوید تا به ورودی اصلی حرم رسید آنجادوباره به حالت سجده روی زمین افتاد و به زاری گریست پس از مدتی از جایشبرخاست و در دل خطاب به حضرت رضا عرضه داشت
ای امام بزرگوار برای عرض ارادت و خاکساری به عتبه بوسی رسیدم عرض غلامیمنو بپذیر از سر عنایت بی علت حاجتمو روا کن ای حضرت رضا بهم نشون بده بیدلیل منو دعوت نکردی اگه قراره حاجتمو بدی از بین اینهمه جمعیت منو بهضریح برسون...
و با دیدگان اشک آلود به سوی گوشه ای از ضریح روان شد وارد انبوه جمعیتیکه برای زیارت تلاش می کردند گردید فشار از هر سو لحظه به لحظه زیادتر میشد و دست در زمانی که شهروز از شدت فشار احساس خفگی می کرد به ناگاه همانمرد روحانی که در عالم رویا دیده بود را دید که کنارش ایستاده و پشت بهانبوه جمعیت دارد...
مرد نورانی نگاه گذرایی به شهروز انداخت و جلوی او راه را از میان جمعیتگشود تا به ضریح رسید موهای بدن شهروز از شدت هیجان راست ایستاده بودند وبی اراده دنبال پیرمرد رنوان بود و پس از چند لحظه به راحتی دستش را بهضریح گرفت.
هق هق گریه امانش را بریده بود در دل می نالید با حضرت راز و نیاز می کردو مشغول طواف حرم بود همینطور که آرام آرام ضریح را می بوسید و دور می زدآن پیرمرد خوش سیما و سپید پوش را می دید که کنارش مشغول زیارت است وگهگاه نیم نگاهی به او می اندازد
وقتی به انتهای ضریح رسید مدتی ایستاد و بعد قصد کرد دست پیرمرد را ببوسدولی او را کنار خود نیافت از ضریح جدا شد به زحمت خود را از خیل زائرانرها ساخت و در این سو و آن سوی حرم به دنبال پیرمرد گشت اثری از او نبودمثل اینکه اصلا در آنجا حضور نداشت احساس عمیقی بر شهروز متولی شده وقلبش به شدت می زد.
با خود اندیشید:
یعنی این پیرمرد کی بود؟ فرشته ای از جانب خدا یا پیام آور رحمت خداوندبرای من؟ یا از یاران مقرب حضرت که برای مهمان نوازی نزد من فرستادهبودند؟ یا اینکه.....
از این فکر تمام پیکرش لرزید نمی توانست به مورد آخر بیندیشد. همانجا کهایستاده بود نشست لبش را به روی زمین چسباند و زمین حرم را غرق بوسه کرد. سپس مهری برداشت و مشغول نمازگزاردن شد.
پس از پایان نماز عکس شقایق را از جیبش بیرون کشید نگاهی به آن انداخت بعد به ضریح دیده دوخت و در دل گفت:
یا امام رضا اومدم اینجا این عشقمو ازت بگیرم اینکه آروم و قرار رو از منگرفت با اینحال که زندگی رو بهم تلخ کرده ازت می خوام همیشه غرق در سعادتو خوشی باشه معجزه کن شقایق رو به من برگردون.
تا اذان صبح شهروز در حرم نشست راز و نیاز کرد و ذکر گفت.
نماز صبح را که خواند قصد رفتن کرد باز زمین را بوسید و بدون اینکه پشتشرا به ضریح بکند از صحن خارج شد به در و دیوار بوسه زد و تا آخرین در کهبه زیارتگاه منتهی می شد پشتش را به منطقه ای که مربوط به آستان قدس بودنکرد.
زمانی به هتل رسید که سپیده دمیده بود به اتاقش رفت و خود را روی تختخوابانداخت کمی فکر کرد و بعد عکس شقایق را از جیب پیراهنش بیرون کشید روی میز

/ 0 نظر / 6 بازدید