لحظه های بی تو - قسمت اول

ادامه قسمت اول

- آره جونم منم همین عقیده رو دارم و با تجربه تلخی که در گذشته داشتم یادیگه ازدواج نمی کنم یا اگه خواستم ازدواج کنم با دقت درباره این مسئلهتصمیم می گیرم.
-
آخه تو خیلی بد اوردی با کسی زندگی می کردی که اصلا مفهوم و معنی زندگی زناشویی را نمیفهمید.
-
درسته اون از زندگی با زن فقط می خواست کسی کلفت خونش باشه و از بچه هاشمراقبت کنه , منم نمی تونستم با این وضع کنار بیام و عشقمو به پای کسیبریزم که اصلا نمی دونه عشق یعنی چی...! البته ناگفته نمونه , به عنوان یهدوست خیلی هم با وفا و انسان بود ولی همسر خوبی نبود.
-
حالا می خوای چکار کنی؟ تا آخر عمرت که نمی تونی همینطور زندگی کنی...!
-
هیچی ... تا وقتی مردی رو که بتونه زخم های دلم رو مرحم بذاره پیدا نکردم ازدواج نمی کنم و تنها می مونم.
-
والا منم دل خوشی از شوهرم ندارم خودت که میدونی با هزار جور التماس ووعده وعید اومد خواستگاری و منو گرفت , حالا آقا زیر سرشون بلند شده هرروز به یکی پیله می کنه, تازه خجالتم نمی کشه جلوی روی من می شینه و ساعتها با این زن و او ن زن تلفنی حرف می زنه.....
همینطور که ایندو با هم گفتگو می کردند, توجهشان به سخنان گروهی که کمیدورتر از آنها نشسته و گرم صحبت بودند جلب شد و چون بحث این گروه پیرامونمسائل زناشویی بود ترجیح دادند به سخنان آنان گوش بسپارند.
یکی می گفت:
-
تفاهم در زندگی های مشترک نقش بسزایی داره و زوجی خوشبختن که به معنای واقعی با هم تفاهم داشته باشن.
شخص دیگر از او پرسید:
-
شما تفاهم رو در چه چیز می دونین؟
شخص اول پاسخ داد:
-
تفاهم رو در اتفاق نظر زن و شوهر درباره موضوعات بدون اینکه در رابطه با اون موضوع با هم مشاجره کنن می دونم....
شهروز که جوانی با شخصیت و خوش رو بود رشته کلام را به دست گرفت و گفت:
-
متاسفانه در جامعه ما معنای زناشویی اونطور که باید جا نیفتاده و نه زننه مرد درک کاملی از در کنار هم بودن و از زندگی لذت بردن ندارن و تنها بهعنوان انجام وظیفه شخصی و اجتماعی با هم زندگی می کنن . زن به مرد تنها بهچشم نون آور خونه یعنی کسی که پول در می آره نه شخصی که باید در کنارشاحساس آرامش کنه نگاه می کنه و مرد هم به زن به عنوان کارگر و شخصی که سمتتربیت کننده بچه ها رو به عهده داره و همچنین در مواقع نیاز بعضی ازنیازهاشو مرتفع می کنه نگاه می کنه, نه کسی که باید عشق و احساسش رو نثارشکنه و از در کنارش بودن لذت ببره و در جوارش خودش رو خوشبخت بدونه. متاسفانه درک اینکه معنی همسر اینه که دو نفر در کنار هم یکی می شن برایزوجهای جامعه ما سنگینه: حاضرین در راه دوستان و آشنایان سر فدا کنن, امانسبت به همسر شون سرپا بی توجهن, در حالیکه این همسره که باید در غم ها وشادیها بهترین مدد کار باشه و کانون خانواده رو سرشار از عشق و محبت بکنه.
کسی از شهروز پرسید:
-
خود شما با توجه به سن کمی که دارین اگر ازدواج بکنین چه رفتاری رو پی می گیرین؟
-
شهروز بدون تامل پاسخ داد:
-
همسرم رو تاج سرم می دونم... همسر من خانم خونه منه, نه کارگر ...چراغخونه من به وجود اون روشنه و این نکته رو باور دارم که اگه دوستش داشتهباشم دوستم خواهد داشت و اگه براش از جونم بگذارم برام از جونش مایه میگذاره.
توجه اکثر مدعوین به این گروه خصوصا به شهروز که سخنان مثبتی را دراین رابطه به زبان می آورد جلب شده بود. سکوت مجلس را در مشت خود گرفته وتقریبا همه حضار به صحبت های گرم و پخته این جوان گوش فرا داده بودند.
شهروز جوانی بشاش, خونگرم و جذاب بود. هیچ سخنی را بدون دلیل به لبنمی آورد و درباره مطالبی که از آن اطلاع کافی نداشت چیزی نمی گفت و تنهاشنونده بود. او در رفاه بزرگ شده و از دوستان دانشکده و بسیار نزدیکفرامرز بود قدی نسبتا بلند, چهره ای گشاده و صورتی گرد و پوستی سفید داشت. چشم هایش کشیده بادامی ابروان کمانی پیوسته گونه هایی صورتی و لبانی سرخداشت و همه اینها به هنگامی که صورتش را مثل آن شب اصلاح دقیقی می کرد دوچندان جلوه می کرد.
او جوانی خوش پوش با اندامی متناسب بود و دل هر صاحب ذوق جنس مخالفی را بهتپش می انداخت خصوصا که در عنوان جوانی و در سنین بیست و یک و بیست و دوسالگی قرار داشت و حال که درباره زندگی زناشویی به این زیبایی و فصاحت سخنمی گفت توجه شقایق و دوستش نسترن را کاملا به خود جلب کردهبود.شقایق که از دوستان خواهر فرامرز نسرین به مهمانی دعوت شدهبود با خود می اندیشید:
-
عجب جوون جالبیه.. با اینکه سنی نداره معلوم نیست این همه اطلاعات رواز کجا آورده خوش به حال کسی که با او ازدواج کنه...طوری این حرفا رو میزنه که انگار چند ساله داره زن داری می کنه ولی نه به سنش می خوره ازدواجکرده باشه نه حلقه دستشه..! راستی اسمش چیه؟ به قیافش می خوره کم سن باشهباید ته و توی همه اینارو در بیارم...
همینطور که شهروز سخن می گفت متوجه دو جفت چشم که شدیدا او را تحت نظرگرفته بودند شد... صاحب یک جفت چشم را می شناخت,  نسرین دوست خواهرفرامرز اما آن دو جفت دیگر از آن که بود؟... نگاهش لرزه ای به تن شهروزانداخت. با دو چشم قهوه ای تیره ای که آتش از آن می ریخت با نگاهی سرشاراز تمنا به لب های شهروز که با کلام گیرایش سخن می گفت خیره دیده دوختهبود.
شهروز متوجه حالت نگاه او شد ولی به روی خود نیاورد از آن گذشت و به سخنانش ادامه داد در همان حال در دل می گفت:
 
باید منتظر باشم یکی از این دو نفر یا نسرین یا اون دوستش بزودی عکس العملی از خودشون نشون بدن...
وقتی کمی از شور و حال بحث کاسته شد یکی از مدعوین که ویولن به همراه داشتسازش را به دست گرفت به آرامی و با احساسی عمیق آهنگ سوزناکی نواخت و بهمجلس حال تازه ای بخشید سپس میهمانان برای صرف شام سر میز دعوت شدند.
میز شام با انواع غذاهای متنوع ایرانی و فرنگی تزئین شده بود و با دسر های خوشمزه و رنگارنگ جلوه خاصی در چشم بیننده داشت.
هنگامیکه همه مشغول صرف شام بودند شقایق خودش را به خواهر فرامرز رساند و گفت:
-
یگانه جون دستتون درد نکنه چه میز قشنگی چیدیدن .. انشاالله عروسی فرامرز خان...
و پس از کمی سکوت افزود :
-
نمی خوای منو کامل به فرامرز معرفی کنی؟!
یگانه با لبخند دوستانه ای خطاب به شقایق گفت:
-
جرا عزیزم... با من بیا...
سپس دست او را گرفت و با خود به سمت فرامرز کشید . وقتی به برادرش رسید گفت:
-
برادرجون, این خانم محترم از دوستان خوب نسرین هستن که امشب به ماافتخار دادن و به همراه نسرین جون به جشن ما اومدن اسمشون هم شقایقه!
فرامرز بسیار مودبانه و سنگین به علامت احترام سر فرود آورد و گفت:
-
خانم محترم از اشنایی با شما خیلی خوشوقتم به مهمانی ما خوش آومدین
شقایق لبخند شیرینی به لب آورد و گفت:
-
سلام برای من آشنایی با شما کمال سعادته...
و پس از رد و بدل کردن تعارف های معمول هر کدام برای کشیدن شام سر میز رفتند.
وقای شقایق غذایش را کشید نزد فرامرز بازگشت و بدون مقدمه پرسید:
-
آقا فرامرز معذرت می خوام.. اسم اون دوست چشم و ابرو مشکی تون چیه؟
فرامرز متعجب از سوال گفت:
-
چطور مگه؟!!!
شقایق دستپاچه پاسخ داد:
-
همینطوری پرسیدم...خیلی به نظرم آشنا می یان...!
-
شهروز..ایشون از دوستای بسیار خوب و خوش ذوق منن، گهگاه شعر می گن و حسابی اهل کتابن.
-
راستی!؟ چه جالب از طرز بیانشون مشخصه. ولی ایشون که خیلی جوونن...!
-
خانم شقایق عزیز ..درست گفتم؟! عذر می خوام اسم شما شقایق دیگه؟!
-
بله
-
عرض میکردم...طبع شعر و این جور چیزا به سن و سال ربطی نداره.
شقایق سرش را فرود آورد و گفت:
-
کاملا درسته حق با شماست . در هر حال ازتون متشکرم.
و باز لبخند گذرایی نثار فرامرز کرد و دوباره به سوی میز شام روان شد.
شهروز مشغول انتخاب نوع غذا و دسر بود که ناگاه نگاهش در نگاه شیرین شقایقکه در کنارش ایستاده بود گره خورد. شقایق خطاب به شهروز گفت:
-
آقای شهروز عزیز از صحبتهای پر بار و گهر بار شما لذب بردیم و استفاده کردیم.
شهروز با حالت خاصی پاسخ داد:
-
اختیار دارین سرکار خانم. گوهرهای عرایض بنده در مقابل چشمای ستاره بارون شما هیچه
شقایق که از این تعریف شهروز به هیجان آمده بود خنده شیرینی بر لب آورد و گفت:
-
شما لطف دارین...
شهروز در دل اندیشید:
 
اسم منو از کجا می دونه..؟!
و به راحتی موضوع را فراموش کرد و به چهره شقایق خیره شد
او زنی سی یا سی و یک ساله به نظر میرسید. با موهای کوتاه طلایی بسیار خوشحالت که به چهره گرد و تا حدودی سبزه کمرنگ ولی با نمک او زیبایی خاصی میبخشید. ابروان پر و خوش نقشی داشت که به نحو بسیار جذابی از وسط برداشتهشده و با قوس زیبایی سایبان چشمان کشیده قهوه ای سوخته اش شده بود. در چشمهایش شب پر ستاره ای نهفته بود که دل آدمی را در هم می فشرد و گویی قصههای شهرزاد داستان هزار و یک شب در قرینه خوش ترکیب چشمانش نهفته است. بینی باریک و بسیار زیبایی پیشانی بلندش را به گونه های برجسته و در انتهابه لب های گوشت آلود و سرخش پیوند داده بود که در دل هر مردی شراری از عشقبرپا می کرد و با گردنی کشیده و صاف حالتی زیبا به چهره جذاب و دلفریبش میبخشید. اندامی کاملا ترکه ای داشت و قدش کمی از شهروز کوتاهتر بود. پاهایخوش تراش و زیبایش که با دیگر اعضای اندام مناسبش توازن بی نظریری داشتپنجه به دل هر صاحب ذوقی می کشید و او همینطور با دو چشم شرر بارش بهچشمان بادامی شهروز دیده دوخته بود.
شقایق اشاره به دسر خاصی کرد و گفت:
-
حتما از این دسر میل کنین خیلی خوشمزه و لذیذه
شهروز حالت قشنگی به چشمانش داد و با لحن زیبایی گفت:
-
دسری که مورد پسند ذائقه خانم زیبایی مثل شما باشه حتما هم خوشمزه س...
و سرش را به نشان تشکر فرود آورد... وقتی دوباره به چهره زن نگاه کرد یکخال خوشرنگ و زیبا و کوچک در گوشه سمت راست صورت بین گونه و لب بالای اوتوجه شهروز را بیش از پیش به خود جلب کرد و در ذهن اندیشید:
 
این هم از تندیس های خارق العاده دست خداونده و خدا چه زیبا این قشنگیها رو در چهره اون کنار هم قرار داده و الحق که در حق این زن سنگ تمومگذاشته..
سپس خطاب به شقایق گفت:
-
اول اجازه بدین یه کم از دسر رو امتحان کنم البته مطمئنم که می پسندم..
-
خواهش می کنم اگه دلتون می خواد از گوشه بشقاب من بخورین...
-
اشکالی نداره؟!
-
نه خیر.. ابدا
شهروز کمی از دسر شقایق خورد و گفت:
-
چه شیرینه درست مثل نگاه شما...
شقایق که پیدا بود از این تعارف شهروز خیلی خوشش آمده خنده شیطنت باری کرد و گفت:
-
شما خیلی به من لطف دارین... این هم نظر لطف شماست...
و افزود:
-
اجازه بدین... خودم براتون دسر می کشم.
-
نه... راضی به زحمت شما نیستم.
-
چه زحمتی؟ باعث افتخار منه
سپس ظرفی برداشت و به سمت میز دسر رفت، ظرف را از دسر انتخابی اش پر کرد سپس به سوی شهروز بازگشت و بشقاب را به دست او داد و گفت
-
آقای شهروز امیدوارم منو فراموش نکنین
-
چطور؟ من هرگز بانوی زیبایی مث شما که از شاهکارهای خلقته رو فراموش نمی کنم
شقای خنده شیرینی کرد و گفت:
-
من در امور م

/ 0 نظر / 41 بازدید