لحظه های بی تو - قسمت چهاردهم

ادامه قسمت چهاردهم

روزها پی در پی از راه می رسیدند و با سرعت باور نکردنی با شتاب از پی هممی گذشتند و رفته رفته روزهایی پایانی زمستان خبر از ورود بهار می دادند.
روز تولد شقایق، شهروز از خواب برخاست پس از رسیدگی به امور شخصی روزانه باشقایق تماس گرفت و وقتی صدای او را از پشت خط شنید پیش از هر سخنیبلافاصله ترانه تولد مبارک را به وسیله ضبط صوت برایش پخش نمود و بعد خودشتولد شقایق را به زیباترین وجه ممکن تبریک گفت.
شهروز لحظه به لحظه خودش را در عشق شقایق غرق تر می دید و از این غوطه ورشدن در دریای بیکران عشق شقایق لذت ها می برد. هر روز که احساس می کردعشقش به شقایق زیادتر از گذشته شده به درگاه ایزد منان سجده شکر به جای میآورد و از خداوندی که درهای عشق را هر روز بیش از پیش به رویش می گشود سپاسگزار بود.
متاسفانه شقایق به علت عدیده نمی توانست روز تولدش شهروز را ببیند ولی به او قول داد در اولین فرصت قرار ملاقاتی با او بگذارد.
یک هفته گذشت تا این انتظار به سر رسید و قرار شد شقایق برای دیدار با شهروز به خانه شان برود.
شهروز از صبح زود مشغول تهیه مقدمات ورود شقایق شد چندین هدیه زیبا وعاشقانه برایش تهیه کرده و آنها را به زیباترین وجه ممکن تزیین کرده بود.
بعد از ظهر آن روز کسی در منزل شهروز نبود و شرایط برای دیدار آنها فراهمبود از روز پیش شهروز موضوع را با مادرش در میان گذاشته و با هزار و یکجور التماس مادرش را راضی کرده بود تا شرایط را برای دیدار آنها فراهمنماید مادرش نیز به شرطی که زمان این دیدار کوتاه باشد رضایت به این دادهبود که آنها یکدیگر را در خانه ببیند.
ظهر فرا می رسید شهروز کیک کوچکی تهیه کرده بود روی میز کوچکی در تاقشمقابل یکی از کاناپه ها گذاشت دور تا دورش را با هدایا و بادکنک های رنگیکه هر کدام پیام دوستت دارم را نوشته بود مزین کرد. انواع و اقسام کاکائوها و تنقلات را دور آنها چید. دو شمع که عدد هجده را نشان می داد روی کیکگذاشت و منتظر ورود شقایق شد.
شب قبل متن عاشقانه ای تهیه کرده بود تا وقتی شقایق را می بیند و به او تسلیم کند در متن چنین نگاشته بود:
ای آرام دل بی قرارم.
در هجرانت چشم هایم باران عشق می بارند. می بارند و می بارند تا این سویناچیزی که مانده است را هم از دست بدهند و در سیاهی دنیای خود جز نقش رویماه تو در عالم خیال تصور نکنند.
تو کجایی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در غمعشقت می سوزم از حریم حرم پاک این دل که آشیانه عشق توست پاسبانی می کنمتا در ان جز اندیشه عشق اتشینت هیچ جای نگیرد.
سینه تنگم مالامال اندوهی تلخ است. در میان سینه ام سوزشی احساس می کنمگویی این دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد و تنم را از عشق میسوزاند سراپا همچون دیوانه ای گم کرده رهن به دنبال درهای عشق می گردم تومی دانی این درهای فنا شدن کجاست؟! می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابودگردم....
دل من فدای مهربانی ای توست. عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد و هر صبحوقتی به یاد عشق پاکت دیده می گشایم چشم هایم هنوز از شبنم اشک تر است.
من که باشم تا در غم عشق تو غرق شوم؟ هفت شهر عشق را که بزرگان سلف دراوصافش سخنها فرموده اند و شعرها سروده اند فقط در راه مهر و محبت تو میتوان سیر کرد.
عجایب هفت گانه دنیا در شب بی نظیر چشمهایت خفته اند. چشم هایی که قصهپرداز رویا های شیرین مشرق زمین است. چشمهایی که از قدرت جادوی فوقالعاده ای برخوردارند و .... چشم هایی که دلم را چه زیبا صید خود کردهاند و این صید بیچاره چه دلنشین زیر پای صیاد خود جان می دهد. اما ای وایاگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند...چون این صید ناچیز به امیدنظر کردن صیادش بر او زنده است و بدون آن نگاه ها خواهد مرد.
نشد یک لحظه از یادت جدا شوم تو که دنیای عشق را به کام جانم که بی تو بیقرار شده ریختی حال بگذار تا گلدان دلم با گل روی زیبای تو آراسته باشد واین گلدان بی گل نماند. چون خاکش را به اسم تو و بوی تو ریخته اند و در آنگل دیگری جای ندارد و نخواهد داشت. چرا که هر گل دیگری با خاک عشق تو نمیتواند زنده بماند و پژمرده می شود و خواهد مرد و گلدان دلم پذیرای گلدیگری نمی شود. زیرا، گل های دیگر به جز تو برایم همه خارند.
چون من هرگز عاشق نخواهی یافت و من که جرمم عشق ورزیدن به توست ، عاقبت برفراز حلقه دار بی وفاییت با دلی عاشق و دیوانه دست و پا خواهم زد و فدایدوست داشتنت خواهم شد و دل مهربانت روزی برایم تنگ خواهد شد، چرا که چونمن عاشق نخواهی یافت و کسی چون من فدایت نخواهد شد و بدان به غیر از من هرکه مدعی این سخن هاست تو را می خواهد بفریبد چون حرف ان چشمان پر ستاره راکس دیگری نمی خواند و نمی داند و با دلش لمس نمی کند نمی دانم تا کی بایددر این امتحان سخت توسط تو آزمایش شوم.....
ای فرمانروای سرزمین دل عاشقم تو به من بگو جواب دلم را چه بگویم اگر ز توپرسد به او چه بگویم؟ با دل شکسته ام چه کنم؟ دلی که از آتش بی تو بودنسوخت و این داغ که من بر دل دیوانه ام نهادم جمله جهان را می سوزاند و منتحمل بار سنگینش را کردم.
ای طپش های دل حزینم روزی ساعتی خواستم بگویم که عاشقت هستم . اما ای امیدجان در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر از زندگی پر بارتر و از امید هاسرشار شد و حس کردم تو از نگاه رازم را خوانده باشی اما اینک بدون تو ونفس های گرم و نوازشگرت تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم و قطره قطرهعشقم را با تمام ذرات وجودم در یک جمله می گنجانم و می گویم عزیزم دوستتدارم و بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم. چرا که هجرانت پاییزی سختبرای دلم بود که در آن برگزیزان عشق را به تماشا نشستم و رنج کشیدم.

بیا و نظری به راهی که رفته ای بینداز بر رد پای عشق تو که بر دل پژمردهاز دردم نشسته نگاه کن ببین دلی که می تواند آشیانه مطمئن عشق تو باشدچگونه زیر چنگال تیز و برنده عقاب دوریت که هر لحظه پنجه هایش را بیشتر وبیشتر به دیواره دل غرق در خونم فرو می کند و ان را به آن ضربه ای کاری برپیکره نحیف دلم به رسم یادبود بر جای می گذارد خود را سپر کرده و می کوشدتا ذره ای از محبت تو را که درون صندوقچه خود همچون گنجینه ای گرانبهانگهداری می کند کاسته نشود بلکه در هر لحظه و در هر طرفه العین صدباربرایت جان می دهد و دیوانه تر می گردد اما خاصیت تو چنان عاشق سوختن کهچیزی هم برای تابوتش باقی نخواهی گذاشت.
بیا تا بی تو پرپر نزنم بگذار کنارت زندگی را زیبا ببینم تا رنج زیستن با دستهای گرم و عاشقت برایم گوارا گردد.
با نگاهم به تو التماس می کنم تا برگردی و دلم را تنها و بی کس در این تندباد تلخ بی مهری نگذاری.
احساس چیزی نیست که بتوان آن را هدایت یا کنترل کرد احساسی که کنترل شوددیگر احساس نیست پس به احساساتت آزادی بده تا تو را به اوج وفا و صفا وصمیمیت و مهربانی سوق دهد.
من که زیر شمشیر غمت رقص کنان می روم حیف است زیر بار بی وفاییت پایمالشوم و سزاوار این همه رنج و محنت نیستم چرا به زجر کشیدنم نمی اندیشی؟ مزداینهمه قدح پرشراب جاویدان عشقم باشی؟ اما بدان اگر باشی یا نباشی همیشهقدح پر شراب عشقم باقی خواهد ماند ولی زندگی برایم چه زیباست اگر همیشهباشی...
تو ای محبوبه شبهایم نمی دانم تو می دانی که از تب در میان بسترم چون شمعمی سوزم؟ برای دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به روی ماه می دوزم؟
عزیز عزیز تر از جانم جدایی هرگز حیف خاطره ها نمی شود دست های تو بانوازش های مهربانانه اش و چشم هایت که گویاترین نگاه های دنیا را در خویشدارند همیشه بزرگترین عشق ها را برایم می آفرینند پس تا از روزگار جدانشدهام مرا بگیر تا تنهایی دوستم نشده مرا پیدا کن مرا دوست داشته باش مرا بهدست فراموشی مسپار مرا به دست فراموشی مسپار....

متن را در پاکتی کنار هدایا گذاشت.
انتظار لحظه به لحظه چنگ به دل شهروز می کشید تا لحظه ورود شقایق نزدیکشد. او از لحظاتی پیش پشت پنجره نشسته و انتظار ورود شقایق را می کشیدهنگامی که او را دید که از خم کوچه عبور کرده و به سوی منزلشان پیش می آیدبه طرف کیک دوید شمع ها را روشن کرد و بعد پیش از اینکه شقایق کاملا مقابلدر خانه برسد و زنگ بزند با شتاب به سوی در پرواز کرد و آن را گشود بالبخندی محبت آمیز او را پذیرا شد، سپس دستش را گرفت و بوسه ای گرم روی آنکاشت.
شهروز سر از پا نمی شناخت مثل پروانه ای که گرد شمع می گردد، دور شقایق می گشت او از عشق شقایق سرشار بود و شقایق هم...
به خانه وارد شدند و شقایق پس از اینکه بارانی اش را از تن در آورد به سویاتاق شهروز روان شد ابتدا متوجه صحنه زیبا و شورنگیز داخل اتاق نشد ولی بانخستین گامی که به داخل اتاق گذاشت بر جایش میخکوب گشت.
شهروز از پشت سرش می امد و کوچکترین واکنش های شقایق را زیر نظر داشتلبخند شیرینی روی لب های شقایق شکوفا شد سرش را چرخاند و نگاهی به شهروزانداخت که توسط ان نگاه تمام حرف های دل عاشقش را یکجا به دل شهروز منتقلکرد سپس دست های شهروز را در دستانش گرفت فشرد و گفت:
-
به خدا نمی دانم در برابر اینهمه احساس و عشق و محبت باید چی بگویم.....

شهروز لبخند شیرینی به رویش پاشید و گفت:
-
تولدت مبارک عشق من.
-
امروز بهترین روز عمر منه بهترین تولدی که تا حالا داشته ام....

شهروز دست هایش را از دستان شقایق بیرون کشید و بازوانش را گرفت و گفت:
-
عزیزم روز تولد تو روز شکوفایی زندگی منه.....

سپس او را به طرف کیک و هدایا چرخاند و ادامه داد:
-
بدو برو شمعهاتو فوت بکن آب شدن.

شقایق نگاهی به کیک هدایابادکنک ها کاکائوها و پس از آن به شمع ها انداخت در این زمان نتوانست جلویخنده اش را بگیرد و در میان خنده هایش گفت:
-
این چه شمعیه؟ مگه من هجداه سالمه؟

شهروز قیافه حق به جانبی گرفت و گفت:
-
آره دیگه مگه چند سالته؟ تازه هنوز هجده سالتم نشده...

از سخنان شهروز و حالت چهره اش بر خنده شقایق افزوده شد و گفت:
-
چقدر تو خوبی...مهربونیات منو دیوونه می کنه...می خوای بگی من هم سن و سال تو هستم؟!!!

شهروز بدون اینکه چیزیبگوید دست شقایق را گرفت و به طرف کیک و شمع هایی که روی آن نشسته و دیدهروشن و آتشینشان را بر روی این صحنه های عاشقانه خلقت و کبوتر ان عاشق کهدور هم می چرخیدند دوخته بودند کشید.
شقایق پشت میز به روی کاناپه نشست و شهروز چنین خواند:
-
بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی....

او چندین بار این شعر را خواند و شقایق شمع ها را فوت کرد شهروز کف زد و بعد چاقویی تزئین شده به دست شقایق داد و گفت:
-
زود باش کیک رو ببر

شقایق چاقو را از دست شهروز گرفت روی میز گذاشت یکی از هدایا را برداشت و گفت:
-
اول باید کادو ها رو باز کنم.

و مشغول باز کردن هدایاشد پس از باز کردن هر هدیه از دیدگانش برقی می جهید و با این برق ها شرارههای عشق در دل شهروز زبانه می کشید سپس شهروز پاکتی که محتوای متن شبگذشته بود را به دست شقایق داد و گفت:
-
اینو برای تو نوشته ام بخون...
شقایق پاکت را گرفت درون کیفش گذاشت و گفت:
-
بهتره وقتی تنها هستم بخونم بیشتر بهم می چسبه

/ 2 نظر / 12 بازدید
رضا موسوی

سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگ با مطالب جالبی داری خوشحال میشم به وبلاگ ما هم سری بزنی.

رضا موسوی

سلام دوست عزیز ممنون که به ما سر زدی بازم به ما سر بزن منتظرم. عیدتم پیشاپیش مبارک.