داستان مادر(قسمت پایانی)

(ادامه قسمت سوم)

آنوقت ارام ارام سالهای کهنه و عقب رفته به سویش هجوم آوردند و خاطرات دیرینه در برابر چشمانش جان گرفتند.
صبح فردا به سر کار رفت سر راه رزیتا به کمین ایستاده بود وقتی دخترک اورا دید ناگهان بر سر راهش سبز شد... بی اختیار فریادی از وحشت بر آوردلاگا با خشونت گفت
-
چرا دست از سر پسرم بر نمی داری؟
رزیتا خود را به نفهمی زد با تعجب حواب داد:
-
مقصودتان چیست؟
زن گفت :
-
خودت را لوس نکن خیلی هم خوب می فهمی مقصودم چیست؟ تو می خواهی پسرم را از من بگیری؟
رزیتا گفت :
-
پسر شما چندان آش دهن سوزی هم نیست.خیال می کنید من علاقه ای به اودارم؟ خودش دست از سر من بر نمی دارد. اگر راست می گویید به او بگویید بامن کاری نداشته باشد!
لاگا گفت:
-
دروغ می گویی
رزیتا گفت:
-
از خودش بپرسید تا راستش را بگوید...
لحن رزیتا چنان بود که نزدیک بود لاگا از فرط خشم فریاد بکشد..رزیتا بار دیگر گفت
-
این طفلک هر روز یک ساعت در کوچه به انتظار من می ایستند
زن گفت : دروغ می گویی...دروغ می گویی این تو هستی که رهایش نمی کنی!
رزیتا گفت
-
برای من پاریس اهمیتی ندارد و انگهی اگر من می خواستم همسری برای خود برگزینم سراغ پسر آدمکش نمی رفتم!
لاگا خس کرد که همه جا در نظرش رنگ خون گرفته است..ناگهان دستش بالا رفت و سیلی محکمی به گوش دختر زد ..انگاه فریاد زد...
-
اگر دست از سر پسرم بر نداری خونت به گردن خودت است!
رزیتا گفت:
-
خیال می کنید من از تهدیدهای شما می ترسم؟
لاگا مثل پلنگی که طعمه اش را از چنگش بیرون کشیده باشند ناله ای سر داد و راه کوچه را در پیش گرفت!
اما پاریس قرار از کفش به در رفته بود فکر رزیتا لحظه ای او را رها نمیکرد وقتی که شب شد در محله ماکارنا به گردش پرداخت و اندگی نگذشته که خودشرا نزدیک خانه رزیتا یافت.
در تاریکی پنهان شد و در انتظار ماند تا رزیتا را در حیاط خانه ببیند درسوی دیگر خانه شمع کم نوری در پشت پنجره اتاق مادرش می سوخت ناگهان سایهدخترک در کنار حیاط پیدا شد پاریس با صدای آهسته گفت:
-
رزیتا
دخترک برگشت و فریاد کوتاهی از تعجب کشید آنگاه به سمت او آمد و گفت:
-
اینجا چه می کنی؟ امروز که تعطیل نیستی!
پاریس گفت:
-
نباشد ...من دیگر نمی توانم از تو دور بمانم
رزیتا گفت:
-
چرا؟
-
برای اینکه......
دختر گفت:
-
می دانی که مادرت امروز صبح خیال کشتن مرا داشت؟
دخترک به روحیه اسپانیولی با آب و تاب تمام به نقل داستان گفتگوی خود ولاگا پرداخت و هر قدر توانست به آن شاخ و برگ داد... اما حرفی از آن سخننیشدار خودش که لاگا را از خودش بیخود کرده بود به میان نیاورد
پاریس داستان را تا به آخر شنید و با اوقات تلخ گفت:
-
از مادرم چه بگویم؟
رزیتا چیزی نگفت و پاریس گفت:
-
فردا همینجا به انتظارم باش!
دخترک فردا در انتظار او بود از آن شب به بعد پاریس هر شب به دیدار رزیتامی آمد اما از ترس مادرش خود را نشان نمی داد روز تعطیل بعد از دیدن مادرنرفتو لاگا تمام شب را در انتظار فرزندش نشست و هر لحظه رنجی کشنده تر ونومیدانه تر در دل خود احساس کرد... و عاقبت دریافت که آنروز دیگر پسرشنخواهد آمد وقتی فکر کرد که باید یک هفته تمام در انتظار دیدار فرزندشبماند تا شاید او بیاید و شاید هم نیاید بی اختیار خس کرد که قلبش در همشکسته است
تمام هفته گذشت و پاریس نیامد کم کم توانش به پایان رسید زیرا شکنحه ای کهلحظه به لحظه تحمل می کرد فوق توانانی او بود با خودش گفت که همه این رنجرا از ناحیه رزیتا می برد و هر وفت که این دختر می اندیشید خشم و نفرتی بیانتها نسبت به او احساس می کرد.
هفته بعد بالاخره پسر دل به دریا زد و به دیدار مادرش آمد اما لاگا مدتیبیش از آنچه باید در انتظار او مانده بود و این انتظار دلش را سخت کرده ومحبت را در آن کشته بود وقتی که پسر خواست مادرش را ببوسد مادر او را کنارزد و پرسید :
-
چرا هفته پیش به دیدن من نیامدی
پاریس گفت:
-
تو آنشب در را به روی من باز نکردی آنوقت بود که من فکر کردم دیگر میل دیدن مرا نداری!
مادر گفت:
-
همین؟ هیچ دلیدل دیگری در کار نبود؟
پسر گفت:
-
چرا مادر کارم هم قدری زیاد بود
مادر گفت
-
کار داشتی؟ کارت چه بود؟ اگر بنا بود رزیتا را ببینی حتما فرصت پیدا می کردی؟
پاریس گفت: چرا مادر این دختر را زدی؟
زن گفت: از کجا می دانی که او را زدم حالا معلوم می شود که همدیگر را دیده اید!
و با نگاهی آتشین به او نگریست آنگاه با خشم گفت: این دختر مرا آدمکش خطاب کرد!
پسر کفت: خوب.....
زن فریاد زد: چطور خوب!
صدای او چنان بلند بود که از آن طرف حیاز به اسانی شنیده شد ... سپس با خشم گفت:
اگر من آدم کشتم به خاطر تو کشتم برای آن پپه سانتی را کشتم که تو را کتکمی زد خودم که با او دشمنی نداشتم به خاطر تو هفت سال تمام کنج زندان خردشدم می فهمی؟
هفت سال! و حالا خیال می کنی که واقعا این دختر تو را دوست دارد؟ در صورتیکه هر شب چند ساعت در کنار نرده با معشوقش حرف می زند
پاریس لبخندزنان جواب داد: خودم می دانم
لاگا ناگهان لرزشی در سرا پایش احساس کرد نگاهی پرسش گر به او انداخت وآنوقت همه چیز را دریافت از فرط رنج و نا امیدی چند لحظه نفس زد و دست بهقلبش برد تا شاید از تپش کشنده آن جلوگیرد...پس مناله کنان گفت:
-
پس تو هر شب اینجا بودی و به دیدن من نمی آمدی؟ اینجا بودی و من درانتظارت چشم به راه داشتم من که همه چیزم را در راه تو فدا کردم ... هرکار که ممکن بود برایت انجام دادم ...مشت ها و لگدهای پپه سانتی را تحملکردم تا تو را بزرگ کنم.. بعد هم او راکشتم برای اینکه با تو بد رفتاری میکرد اگر به خاطر تو و یاد تو نبود به جای تحمل این همه سالهای زندان خودمرا در همان اول کشته بودم
-
پاریس با عجز گفت: مادر قدری عاقلانه فکر کن..من حالا بیست سال دارم اگر رزیتا نبود بهر حال کس دیگری بود...
-
مادر به تندی گفت: برو ....برو ... دیگر نمی خواهم رویت را ببینم از دیدنت بیزارم
-
و بعد با تمام نیرو او را به سمت در راند پاریس شانه ها را بالا انداخت و با بی اعتنایی گفت:
-
خیال می کنی که خیلی دلم می خواهد اینجا بمانم؟
بعد با قدم های شمرده غرض حیاط را طی کرد و نرده آهنی را پشت سر خود بهم کوبید.
لاگا مثل ببری که گرفتار فقس شده باشد در اتاق خود براه افتاد و ساعاتمتوالی به همین حال گذراند سپس مانند ببری که در کمین طعمه نشسته باشدمدتی دراز در پشت پنجره ماند و به بیرو ن چشم دوخت بالاخره صدای دستهاییرا شنید که به نرده حیاط می کوفتند این علامت ان بود که کسی از بیرون آمدهاست و می خواهد داحل خانه شود
با چشمهای از حدقه در آمده منتظر ماند اما تازه وارد استاد بنا بود که درطبقه پایین منزل داشت.. لاگا دست به گلوی خود برد تا فشار شدیدی را که ازدرون بر آم وارد می آمد تسکین بخشد... مدتی دیگر منتظر ماند و در این حالپیوسته سراپا می لرزید...
عاقبت صدای برخورد دستهای ظریفی به نرده شنیده شد و از طبقه بالا کسی گفت: کیست؟
صدا گفت: منم باز کنید
این صدای رزیتا بود لاگا بی اختیار فریادی از شادی سر داد نرده حیاط باریسمانی که به آن متصل بود باز شد و رزیتا با قدمهای نرم خود از حیاط گذشتنشاط و امید زندگی در تمام حرکاتش پیدا بود آواز خوانان پا به پلکا گذاشتولی در اولین گام با لاگا مواجه شد که رودرروی او ایستاده و راهش را سدکرده بود دخترک تکانی خورد ناگهان بازویش را در چنگال لاگا اسیر دید بهخود حرکتی داد تا بازوی خود را از چنگ زن بیرون آورد فریاد زد :
-
از آن من چه می خواهید... ولم کنید
زن با خشم گفت: با پسرم چه کار کردی
دختر وجشت زده گفت: بگذارید بروم و گرنه داد می زند
لاگا گفت: بگو ببینم راست است که تو هر شب در کنار نرده با او حرف می زدی؟
رزیتا با تمام قدرت فریاد زد: مادر انتونیو به دادم برسید!
لاگا بازوی او را فشار بیشتری داد و گفت: جواب بده می گویم با او چه می گفتی؟
رزیتا گفت: بسیار خوب حالا که می خواهید بدانید می گویم پسر شما همین روزها با من عروسی می کند ما هر دو همدیگر را خیلی دوست داریم
بعد تکانی به دستش داد و گفت: خیال می کنید که می توانید از این کار حلوگیری کنید؟
خیال می کنید هنوز هم پاریس از شما می ترسد ...نه دیگر از شما ترس ندارد خودش این را به من گفت که دلش...
زن با غرشی گفت: خودش این را به تو گفت؟
لاگا بی اختیار چند قدم به غقب برداشت رزیتا با این حرکت خود را ازاد یافت و بعد با صدای بلندی گفت
و ... شما باید افتخار کنید که من حاضر به زناشیویی با پسر ی زن ادم کش شده ام!
...
و سپس از پله ها بالا دوید اما حرکت دختر زن را از حالت گیجی بیرونآورد ناگهان با شدتی وحشیانه خود را به روی او انداخت و به عقبش کشیدرزیتا برگشت و سیلی سختی به صورت او زد اما در این لحظه لاگا دست به سینهبرد و از زیر پیراهن خود به سرعت کاردی بیرون کشید و آن را تا دسته درسینه دختر زیبا فرو برد رزیتا ناله کرد و به روی زممین غلتید بعد فریادکشید: مادر مادر مرا کشت
و به دنبال این سخت جسد خونین او غلطان غلطان به پایین پله ها فرو افتاد و در آنجا حویی از خون پدید آورد.
با برخاستن فریاد رزیتا چندید پنجره گشوده شد و عده زیادی شتابان از اتاقهای خود بیرون دویدند تا لاگا را دستگیر کنند اما لاگا از جای خود تکاننمی خودر فقط تکیه به دیوار داده بود وبا نگاهی چنان سبعانه و خشن به انانمی نگریست که تا مدتی هیچکس جرات نزدیکی به او را نیافت بالاخره پیلارمادر رزیتا فریاد کشان از اتاق خود به سوی آن صحنه دوید و توجه همه حاضرینبه او یک لحظه لاگا را آزاد گذاشت وی از این لحظه استفاده کرد و جست زنانبه درون اتاق خود رفت و در آنرا از داخل بست. در غرض جند دقیقه تمامساکنین خانه در حیاط جمع شدهند پیلار خودش را روی حسد دخترش انداخته بود وحاضر نبود از آن جدا شود کسی به سراع پزشک و دیگری به دنبال پسابان رفت.. لحظاتی بعد پزشکی از میان جمعیت که پشت نرده ها جمع شده بودند راهی بازکرد و به درون آمد در همین وقت چندین پاسبان سر رسیدند وعده زیادی ماجریرا برایشان نقل کردند پلیس به اتاق لاگا رفت و وقتی دید زن در را نمیگشاید آنرا شکست و پس از زد و خورد کوتاهی او را دسبند زد و از آنجا بیرونکشید همه حاضرین ناسزاگویان بسمت او خمله ور شدند اما پلیس آنها را راند...
لاگا با نگاهی تحقیر امیز و بی اعتنا به آنه می نگریست و کمترین عکسالعملی را مقابل فریاد ها و نفرین های آنان نشان نمی داد فقط دیدگان اشدرخشان بود و برقی که در آنها می درخشید برق پیروزی و شادمانی بود.
پاسبانان او را از غرض حیاط گذراندند و بسمت نرده بردند وقتی که از کنارجسد رزیتا می گدشت لاگا یک لحظه ایستاد سپس به دکتر گفت: مرده؟
دکتر گفت: بله
لاگا فریاد زد: خدا را شکر
همسایگان همه در سکوت و حیرت به اعمال ان زن می نگریستند و جند تن با صدای بلند می گریستند.

« پایان »

 

قسمت سوم -- قسمت دوم(فعال) -- قسمت اول(فعال)

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

/ 9 نظر / 10 بازدید
صمیم

سلام دوست آبی سرشار بوی ماه مهر ... ماه مهربان ، دخترک کودکی هایم را در پس کوچه ی یادها آویزان خاطره ها کرده است ... برای خواندنش چشم به راه حضورت دارم !

صمیم

داستان ها رو می خونم ...[گل]

نیما (ستاره ی نیلی)

آپم [بوسه] آپم [بوسه] آپم [بوسه] آپم [بوسه] آپم [بوسه] سلام نازنينم[بوسه] من با پست (.: 10 راز موفقيت :.__.: قسمت دوم :.) آپم فکر میکنم مثل قسمت اول خوشت بیاد[زبان] بدو که منتظر نظرهاي قشنگتم منتــــــــــــــــــــــــــظرتـــــــــــــــــم[گل][قلب][گل][بوسه] فــــــــــــــــــــــداي تـــــــــــــــــــــو[گل][قلب][گل][بوسه] نيــــــــــــــــــــــلي بــــــــــــــاشي[گل][قلب][گل][بوسه]

سایه

ممنون.. شما هم ما رو دعا کنید..[گل]

ساغر

چلام من اومدممممممممممممم بهم سر بزن نمیمیری[نیشخند]

گــــــــــــیتار عشق

___________%%% _____________%%%%% ____________%%%%%% _____________%%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%%__%% _____________%%%__%__% _____________%%%___%__% _____________%%%___%___% _____________%%%___%___% _______%%____%%%__%____% ______%__%__%%%%%%____%% ______%___%%_____%____%% _______%____%%%%%____%% ________%____گیتار_____%% _________%___عشق__%% _________%%_زیباست _%% ________%% _____ %%% _______%%__ ____%%% ______%%گیتار_________%% _____%%_______عشق____%% _____%%_________________%% _____%%%________________%% ______%%_______________%%% _______%%%____________%%% _________%%%%________%%% ___________%%%%%%%%% سلاممممممممممممممم خوبی .عالیه خسته نباشی گــــــــــــــیتار عشق آپ شد منتظر حضور گـــــــــــــــــرمتیم عزیز

بهار

[گل]ممنون از حضورتون[گل]