لحظه های بی تو - قسمت یازدهم

ادامه قسمت یازدهم

شهروز تازه متوجه شد هنوزجلوی در ایستاده و در باز است پس با یک دست، دست شقایق را گرفت و دست دیگرشرا پشت شقایق گذاشت و او را به داخل منزل کشید سپس با پایش در را بست.
آندو شانه به شانه هم وارد خانه شدند و یکراست به اتاق خصوصی شهروز رفتند شقایق روی مبل نشست و شهروز جلوی پای او روی زمین...
شقایق گفت:
-
زیارت قبول خوش گذشت؟
-
بد نبود فقط جای تو خالی بود

شقایق لبخند شیرینی بهچهره شهروز پاشید پیش از اینکه چیزی بگوید شهروز از جایش برخاست و از داخلکمد دیواری اتاقش بسته ای بیرون کشید بعد رو به شقایق کرد و گفت:
-
اینا چیزای ناقابلیه که از مشهد برات آوردم از آب گذشته س تبرکه.

شقایق نگاهی به بسته انداخت و با تعجب گفت:
-
همه اینا برای منه؟
-
آره پس می خواستی برای کی باشه؟

شقایق سرش را تکان داد و گفت:
-
برای چی اینهمه؟...اینا رو چه جوری ببرم خونه؟

شهروز شانه اش را بالا انداخت و گفت:
-
دیگه اونشو من نمی دونم....

شهروز یکی پس از دیگریسوقاتها را از داخل بسته بیرون کشید. کیف پوست , جا نماز مخمل, کفش هایتوی اتاقی, جا سرمه ای, قاب هایی که با خط خوش اشعار وصف حال شهروز رویآنها نوشته شده بود؛ قابهای مینیاتوری و ....
شقایق از دیدن انهمه سوقات حیران شده بود و پس از چند لحظه تنها عکسالعملی که توانست از خود نشان دهد این بود که خنده ریزی کرد که تا مدتیادامه داشت.
در نگاهش عشق می درخشید اما نمی توانست ان را ابراز نماید شاید می ترسید خودش هم نمی دانست از چه می هراسد.
شهروز سوقاتی ها را به داخل بسته باز گرداند و دوباره جلوی پای شقایق برروی زمین نشست در چشمان شقایق خیره شد سپس دست هایش را میان دستانش گرفت وگفت:
-
تو داری از چی فرار می کنی از من؟
-
از چیزی فرار نمی کنم
-
پس چی شد که یه دفه تغییر حالت دادی؟ این خواهرت که از آلمان اومد چه کاری کرد که تو رو از من گرفت؟

شقایق کمی خودش را به شهروز نزدیک کرد و گفت:
-
ببین شهروز جان اون وقتی که من و تو با هم ارتباط تنگاتنگ داشتیم چشم منجز تو و محبتات هیچ چیزی رو نمی دید من دوستت داشتم و دوستت هم دارم شبهابه عشق این می خوابیدم که صبح بیدار بشم و از توی رختخواب بتو زنگ بزنمصبح هم با این امید بیدار می شدم که صدای تورو بشنوم هر چی بود جز عشقنبود هنوزم دوستت دارم ولی باید به خودم مهار بزنم تو هم باید همین کاروبکنی.
-
اخه چرا؟

شقایق که غمی در صدایش موج می زد گفت:
-
چون ما به درد هم نمی خوریم تو با این حال که خیلی از سنت بیشتر می فهمیاما باید سرغ دخترهایی بری که از همه نظر با تو هماهنگ باشن تو کسی رو میخوای که هر وقت خواستی هر جا بخوای حاضر بشه یا هر زمان دلت خواست بتونیباهاش حرف بزنی ولی من زنی هستم که تمام اختیارم دست خودم نیست من بایددلمو چند قسمت کنم و بین تو و هاله تقسیم کنم اما تو خودت تنهایی واختیارتم دست خودته دل من تکه و پاره شده هر تکه اش یه جایی افتاده تو نمیتونی تکه پاره های دل منو جمع کنی.

شهروز به سرعت گفت:
-
من می تونم می تونم تو بسپار دست من اگه جمع نکردم اونوقت حق داری شکایت کنی
-
موضوع شکایت نیست عزیزم. من داشتم نسبت به زندگیم بی تفاوت می شدم میخواستم همه رو رها کنم و بیام سراغ تو. از کله سحر تا حق شب تمام فکر وخیالم تو بودی عشق تو هر لحظه با من بود حتی توی خوابم هم همیشه باهامبودی....

 

شهروز میان سخنان شقایق دوید:
-
من هم همین رو می خوام...

شقایق به علامت سکوت انگشتش را روی لبهای شهروز گذاشت و گفت:
-
یه خورده صبر کن همه چیز برات روشن میشه

 

سپس ادامه داد:
-
یه روز که داشتم باهات صحبت می کردم دخترم گوشی رو از اتاق دیگه برداشتهبود و حرفای مارو شنید بعد پیش من اومد و گفت که صدای مارو شنیده و باناراحتی گفت که دیگه از من گذشته بخوام با کسی ارتباط داشته باشم می گفتحالا دوره اونه که اونم از این برنامه ها خوشش نمی یاد مونده بودم چیجوابشو بدم خواستم انکار کنم ولی تمام حرفهای ما رو شنیده بود از همون وقتبود که شدیدا تحت نظر بودم و نمی توستم راحت باهات تماس بگیرم وقتی نشستمفکر کردم به این نتیجه رسیدم که دخترم درست میگه شروع ارتباط ما از پایهغلط بود و تا آخرش هم راه به جایی نمی بره بهتره منطقی فکر کنیم چون مانمی تونیم از این رابطه هیچ نتیجه ای بگیریم.

با شنیدن سخنان شقایق اشک در دیدگان شهروز حلقه زده و زبان در دهانش نمی چرخید تا چیزی بگوید.
پس از مدتی که در سکوت طی شد شهروز گفت:
-
پس یا علی مون چی میشه؟ مگه ما با هم یا علی نگفتیم مگه قول ندادی هر چیپیش بیاد پاش وامیستی؟ پس اون دریای طوفانی که دل بهش داده بودی چی شد؟

کمی مکث کرد و افزود:
-
به امیدی که تو دستم بگیری در آن طوفان به دریا تن کشیدم...

شقایق کلافه بود دست شهروز را محکم فشرد و گفت:
-
نمی دونم نمی دونم به خدا نمی خواستم اینطوری بشه میدونم هر کسی عهد یاعلی رو بشکنه خدا ازش نمی گذره ولی چه کنم...من نتونستم توی دریای عشقشونه به شونه تو شنا کنم ترسیدم غرق بشم و اجبارا به ساحل برگشتم منو ببخش.

شهروز همینطور که نفس نفس می زد با لحن تندی گفت:
-
همین؟ فقط همین رو داری بگی، چی رو ببخشم؟ من توی این دریا که موجاش هرلحظه سنگین و سنگین تر میشه تنهایی چکار کنم؟ این موجا داره منو لحظه بهلحظه از ساحل دورتر می کنه من دارم خفه میشم اینو متوجه می شی؟ دارم خفهمی شم این تویی که می تونی نجاتم بدی, فقط تو.... من به امید تو خودمو تواین دریا انداختم و گرنه کدوم دیوونه ای خودشو دست دریای طوفانی میسپاره...؟!

شقایق که از التهاب شهروز احساس ترس می کرد گفت:
-
اروم باش شهروز جان عزیزم تو خودتو درست نمی شناسی تو دریای دل تودریاست من توی دریای دلت داشتم غرق می شدم یه خورده صبر کن بذار زمان ازروی این موضوع بگذره مطمئن باش اروم می شی.

شهروز اخمهایش را در هم کشید و گفت:
-
اصلا معلومه چی داری می گی؟ کدوم آرامش هر لحظه که میگذره بیشتر دوستتدارم. حتی با اینحال که داری عذابم می دی هم دوستت دارم و محبتم لحظه بهلحظه داره نسبت به تو زیادتر میشه . من زجرهایی که تو بهم میدی رو هم دوستدارم...

 

و اینجا بود که کنترل شهروز از دستش خارج شد و گریه عمان از کفش ربود.
شقایق نمی دانست چه باید بکند ...موهای شهروز را به نوازش گرفته و هیچ نمی گفت..گریه شهروز قلبش را به درد می آورد.
قطرات اشک در چشمانش حلقه زد ولی مقاومت کرد تا از دیدگانش فرو نریزند.
پس از مدتی شهروز آرامشش را بازیافت و با لبخند موزونی دیده به چشمان شقایق دوخت و سپس گفت:
-

/ 0 نظر / 7 بازدید