لحظه های بی تو - قسمت دوازدهم

ادامه قسمت دوازدهم

- بله
-
سلام
-
علیک سلام
-
حالت خوبه عزیزم؟
-
مرسی...فرمایش...
-
خواستم صداتو بشنوم

شقایق بی تفاوت گفت:
-
خیلی ممنون

و پس از مکث کوتاهی افزود:
-
صدامو که شنیدی دیگه فرمایش....؟
شهروز از این وضع به شدت عذاب می کشید به همین دلیل گفت:
-
چیه مثل اینکه تلفنای من برات ایجاد مزاحمت می کنه. الانم مزاحمتم؟

شقایق با بی اعتنایی کفت:
-
بله خواهش می کنم زودتر رفع زحمت کن.

شهروز به هیچ وجه توقعشنیدن این جمله را نداشت. سرش گیج رفت و تا چند ثانیه چیزی نگفت. مثل اینبود که ضربه سختی بر او وارد شده باشد پس از سکوت مختصری گفت:
-
متاسفم باید این مزاحمتو تحمل کنی, چون من دست از سرت بر نمی دارم
-
بالاخره خسته می شی من صبرم زیاده
-
بسیار خوب پس منتطر باش

شقایق سردتر از چند لحظه پیش گفت:
-
اگه کاری نداری من خداحافظی می کنم

شهروز خیلی عادی پاسخ داد:
-
برای امروز کاری ندارم تا روزای دیگه چی پیش بیاد....

شقایق گوشی را گذاشت وشهروز مات و مبهوت بر جای ماند. گوشی از دستش سر خورد و به روی زمین غلطیدشهروز حال خود را نمی دانست او نمی دانست چگونه باید با این وضع مقابلهکند و تغییرات هر روزه و حتی هر دقیقه شقایق را چگونه باید هضم کند؟و......
تصمیم گرفت صبر کند تا ببیند چه پیش خواهد آمد او نباید ارتباطش را با شقایق قطع می نمود....
چند روز بعد فرامرز سراغ شهروز آمد و به او خبر داد که یکی از دوستانش برایتولد حضرت علی او را به خانقاء دعوت کرده و او هم می خواست به همراه شهروزدر این مجلس شرکت کند.
شهروز در ابتدا چندان توجهی به پیش نهاد فرامرز نکرد ولی پس از اینکه کمیتفکر با خود اندیشید که شاید اگر روز تولد مولا در خانه اش را بزند پاسخیدریافت نماید و همین موجب شد به دعوت فرامرز پاسخ مثبت دهد.
عصر روز میلاد فرامرز دنبال شهروز آمد تا با هم عازم جشن شوند شهروز بشاشو سر حال آماده شد در اتومبیل کنار فرامرز نشست و راهی خانقاء شدند وقتیبه مقصد رسیدند اتومبیل را پارک کرده و به سوی خانه شیک و زیبایی روانگشتند جلوی در ورودی مردی جوان کت و شلوار به تن ایستاده و از دور آنها رازیر نظر داشت محاسن پر مشکی اش جلب توجه می کرد.
وقتی شهروز و فرامرز به او رسیدند سلام و تبریک گفتند و بعد از اینکه ناممعرفشان را بردند جوان نام خودشان را پرسید. پس از دریافت پاسخ کاغذی ازداخل جیبش بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت ظاهرا نام اندو را در آن یافتلبخندی برویشان پاشید و پس از خوش آمد گویی شهروز و فرامرز را به داخلدعوت کرد.
پس از ورود جوان دیگری را دیدند که او هم محاسن مشکی پری داشت و مشغول قدمزدن بود. انجا محوطه بزرگی بود که به پیلوت ساختمان می مانست. ان جوانلباس سفید بلندی به تن داشت که روی آن جلیقه مشکی پوشیده بود دور کمرشکمربندی از ابریشم مشکی بسته بود شهروز بلافاصله به خاطر آورد در جاییخوانده بود که درویشان دور کمر خود چهل تار یا رشمه می بندند که نشاندهندهاین است که کمر بسته خدمت به مولای درویشان علی بن ابیطالب هستند.
آن جوان پیش آمد و پس از سلام و تبریک عید آنها را به داخل خانقاءراهنمایی کرد از در چوبی بسیار شیکی گذشتند. و از دو ردیف پله پایین رفتندمقابل رویشان در چوبی زیبای دیگری به چشم می خورد که در ورودی خانقا بوددر باز بود و آنها وارد شدند.
جوان دیگری داخل خانقا ایستاده بود و ظاهرا نظم مجلس را به عهده داشت اینجوان نیز مانند جوان قبل لباس سفید و جلیقه مشکی به تن داشت او انها رابای نشستن راهنمایی نمود و آندو در گوشه ای کنار هم نشستند.
در آن محیط زیبای معنوی گروهی لباس سپید و چهل تار پوشیده و گرد هم بسانحلقه ای نشسته بودند و گروهی دیگری که لباس شخصی به تن داشتند کنار شهروزو فرامرز پشت سپید پوشان که ظاهرا همان درویشان می نمودند نشسته و انتظارورود شیخ المشایخ و شروع جشن را می کشیدند.
حال و هوای خاص و روحانی بر مجلس حاکم بود بوی عطر گلاب اعلا مشام جانمدعوین را به بازی گرفته و جان هر شیفته مولایی را جلا می بخشید.تزئیناتزیبایی به سقف و دیوار چسبانده و چراغ های بسیاری آن محیط را چون روز روشنکرده بود.
بلافاصله پس از اینکه شهروز و فرامرز سر جای مخصوصشان نشستند جوان دیگریکه چون آن دو جوان قبل لباس سپید و جلیقه مشکی به تن داشت با ظرف حاوی شیرکاکائو و شیرینی جلوی آنها حاضر شد و با حرکات بسیار مودبانه ای از آندوپذیرایی کرد. سکوت جالبی فضای مجلس را معنویت خاصی می بخشید گویی همهکسانی که به چشم می خوردند مجسمه بودند و از آنهمه افرادی که در مجلس حضورداشتند حتی صدای نفس کشیدن نیز بر نمی خاست.
شهروز و فرامرز نیز به تبعیت از دیگر افرادی که در آن مجلس روحانی حضورداشتند کلامی با هم سخن نمی گفتند و به آرامی بر جای خود نشسته بودند.
ساعتی به طول انجامید و پس از آن به ناگاه گروهی از جوانان که همه لباسسپید چهل تار و جلیقه مشکی به تن داشتند دف به دست وارد مجلس شدند و شروعبه نواختن دف و خواندن اشعار عربی نمودند.
بعد از سپری شدند چند لحظه مردی خوش سیما و خوش پوش قدم به مجلس گذاشتهمگی به علامت احترام سر فرود آوردند و او به سوی صدر مجلس ره سپرد.
از ظاهرش و حالت استقبال از او هویدا بود که ایشان قطب سلسله هستند.
مرد خوش سیما بالای مجلس نشست و به همگان تعارف کرد که بنشینند انهانشستند و شهروز به راحتی توانست همه حالات و اعضای صورت پیر درویش راببیند.
مرد زیبا و جذابی بود با محاسن بلند سفید و مشکی که از پاکیزگی برق می زد. چشمان نافذ و درشتی داشت بسیار تمیز و شیک پوش می نمود. لباسش چون دیگردراویش بلند بود و تا مچ پایش می رسید اما رنگ قهوه ای بسیار خوش رنگی رابه چشم بیننده می نشاند به جای چهل تار مشکی هم شال قهوه ای تیره تری بستهبود جلیقه مخمل آنهم به رنگ قهوه ای بر تن داشت که همه اینها با عبای قهوهای رنگ اعلایی پوشانده شده بودند رویهم رفته لباسهایش با هم هماهنگیدلفریبی داشتند و حسن سلیقه شیخ المشایخ را نشان می دادند.
حتی انگشترهایی که به دست داشت نیز با رنگ لباس هایش هماهنگ می نمود و نیزدستبندی که با پنج عقیق قهوه ای تزیین شده بود و بر روی هر کدام آیه ای ازآیات قران یا نام پنج تن حک شده بود این هماهنگی را تکمیل می کرد

/ 2 نظر / 26 بازدید