لحظه های بی تو - قسمت دوم

ادامه قسمت دوم

- هی ...هیچ معلومه کجایی؟یه ساعته دارم باهات حرف می زنم
ناگهان شقایق تکانی خورد و از افکارش جدا شد. لحظه ای نسرین را نگریست لبخندی به روی لبانش آورد و گفت:
-
ببخش خیلی خسته شدم اصلا حواسم نبود
نسرین خنده بلندی کرد و گفت:
-
ببینم حواست کجاس؟ پیش شهروز که نیست؟
شقایق که توقع شنیدن چنین حرفی را نداشت از سوال نسرین یکه ای خورد و با لکنت زبان پاسخ داد:
-
م ,م منظورت چیه؟ برای چی باید به اون فکر کنم؟
نسرین با لحن شیطنت آمیزی گفت:
-
آخه تو مهمونی بدجوری رفته بودی تو نخش.....
شقایق با خود اندیشید:
 
شاید راس می گه اصلا کنترلم دست خودم نبود مثل اینکه بدجوری دستم رو شده.... به هر شکلی که شده باید شکش رو بر طرف کنم
سپس قدری به خود مسلط شد و گفت:
-
نه زیادم بهش توجه نداشتم فقط از حرفاش خیلی خوشم اومد پسر خوبی به نظر می رسید
نسرین گفت:
-
آره یگانه خیلی ازش تعریف می کنه می گه دوست صمیمی و نزدیک فرامرز و همدیگه رو خیلی دوست دارن
شقایق که احساس کرد از این جمله نسرین به نقطه ای برای رسیدن به هدفش نزدیک شده ناگهان گفت:
-
راس می گی؟ می تونی شماره تماسشو برام پیدا کنی
نسرین همینطور که می خندید نگاهی به شقایق انداخت و پاسخ داد:
-
این که کاری نداره ولی دیدی درست حدس می زدم دلت بدجوری پیشش گیر کرده
شقایق احساس کرد قافیه را باخته است کمی مکث کرد و گفت:
-
نسرین جون اشتباه نکن فقط می خوام ازش چند تا سوال بپرسم وگرنه تو فکرمی کنی اون پسر بچه جوون به چه درد من می خوره که دلم پیشش گیر کرده باشهاون هنوز خیلی جوونه و باید بره دنبال جوونا نه من با این سن و سال.....
نسرین با لحن محکمی گفت:
مگه چند سالته که اینقدر نا امیدی؟ هنوز خیلی راه جلوی روته خوشگل نیستیکه هستی خوش تیپ و هیکل نیستی که هستی یه دونه چین و چروکم تو صورتت نیستاز همه مهمتر پخته و با تجربه نیستی که هستی دیگه چی کم داری که این حرفارو می زنی؟
شقایق لبخند تلخی به روی لب اورد و گفت:
درسته شاید همه اینا که می گی درست باشه ولی همون پختگی و با تجربگی یه کهباعث میشه مث دخترای شونزده هفده ساله فکر نکنم و سراغ اینجور عشقا نرمنسرین من دیگه توی زندگیم دنبال اسباب بازی نمی گردم دیگه از من گذشته مثلجوجه عاشقا زانوی غم بغل بگیرم و ندونم از زندگی چی می خوام
انها به خانه شقایق نزدیک شده بودند نسرین اتومبیل را جلوی آپارتمان شقایق نگهداشت نگاهی پر معنا به او انداخت و گفت
-
حق با توئه منم سعی می کنم شماره ای رو که می خوای برات گیر بیارم
سپس یکدیگر را بوسیدند و شقایق از اتومبیل پیاده شد و نسرین اتومبیل را به سوی منزل خود راند.
شقایق به آرامی اما با سری پر سودا وارد خانه شد تا دختر چهارده ساله اشهاله از خواب بیدار نشود و به سرعت خودش را به اتاق خوابش رساند لباسهایمهمانی را با لباسهای خوابش عوض کرد و به نرمی روی بسترش دراز کشید
هر چه می کوشید خواب به چشمانش راه نمی یافت در سیاهی شب تنها به سقف سپیداتاقش دید داشت و به شهروز می اندیشید به اینکه آیا می تواند با او باشدآیا جامعه این نوع ارتباط با چنین فاصله سنی را خواهد پذیرفت؟ اصلا درستاست آنها با هم باشند و هزاران سوال دیگر که ذهن خسته او را به بازی میگرفت
از طرفی قلب او به کویری می مانست که زمینش از بی آبی و خشکی ترک خورده ونیاز به بارانی داشت تا ترک هایش را بپوشاند شقایق تشنه عشق بود تشنهباران محبتی که بر زمین ترک خورده دلش نم نم و به درازا ببارد و سرزمینخشک قلبش را سیراب سازد.
او هنوز جوان و شاداب بود و در قلب جوانش دنیایی هیاهو و انرژی های پنهاناندوخته داشت تا بر مقدم کسی که لیاقت فرمانروایی سرزمین دلش را دارد نثارکند نیاز به عشق را در تک تک یافته هایش حس می کرد و عشق شهروز را همچونمانعی از آسایش محض می دانست تا مرحمی بر زخمهای دل شرحه شرحه اش باشد.
هجوم این افکار چنان بود که شقایق در چشمانش احساس خواب نمی کرد
پاسی از شب رفته و صبح نزدیک بود که عاقبت شقایق با خوردن دو قرص خواب آور تن به پنجه های نرم و لطیف خواب سپرد.
شب از نیمه گذشته بود که شهروز به خانه رسید پدر و ماردش در بستر خفتهبودند و سکوت بر آن محیط خیمه زده بود او یکراست به اتاقش رفت و لباس ازتن در آورد و خودش را روی تختخواب انداخت چراغ خواب کنار بسترش را روشنکرد و نوار کاستی داخل ضبط صوت گذاشت صدایش را ملایم کرد و به همراه شنیدنصدای خواننده به فکر فرو رفت:
چه شب عجیبی بود چرا باید این چشمای گیرا و نافذ رو می دیدم؟ سرنوشت چهبازی ای برام تو سینه اش مخفی کرده چرا نمی تونم فکرش رو از سرم بیرونکنم؟ پسر یک کم منطقی باش این زن لقمه دهن تو نیست نه سن و سالش به تو میخوره نه کلاس و شخصیتش. تازه به اطرافیانت می خوای چی بگی راستی من نمیدونم اون بچه هم داره یا نه خوب حتما داره باید فراموشش کنم. منطق اینومیگه ولی هر کاری می کنم از فکرم بیرون نمی ره چه موهای طلایی قشنگی داشتدرست همون رنگی که همیشه دوست داشتم چهره اش مثل عروسک بود دلم می خواست میشستم و تا قیامت نگاش می کردم فقط همین
و بی اختیار این جمله در ذهنش طنین انداخت:
خدایا چی میشه اگه شقایق مال من بشه؟
و بعد در دل نالید
اما حیف که نمیشه این زن همونه که همیشه دنبالش می گشتم خوش به حال کسی کهباهاش زندگی بکنه اگه قدرش رو بدونه خوشبخت ترین مرد دنیاست ولی برای چی ازشوهرش جدا شده؟ به نظر زن فهمیده و مهربونی میرسه....
او تا ساعتی غرق در رویا ها شقایق و خودش را زیر یک سقف دید و پس از ساعتیهنگامیکه سپیده صبح نور کم رنگی به اتاق خوابش پاشید مست از یاد شقایق بهخواب رفت....
و در این لحظات خواننده همچنان با صدای سوزناکش می خواند:

وقتی که عشق میاد, سفره رنگینی داره که نگو, عالم شیرینی داره که نپرس
وقتی که کوچ می کنه روزهای غنگینی داره که نگو، یکه غم سنگینی داره که نپرس
چه اومدن و چه رفتنی داره عشق
انگار با دل ها دشمنی داره عشق

/ 3 نظر / 15 بازدید
صدای شقایق

گل خورشید شكفت گل زرین امید خبر آورد تو را خبر از صبح سپید چشم بگشا و ببین روز آورده نوید: كار كن، شادی كن، زندگی در تو دمید

صدای شقایق

داستان جالبیه هنوز کامل نخوندم اما حتما تا آخرش میخونم

همراز

سلام همسفر عزیز باید رمان جالبی باشه . سعی میکنم تا انتها همراهیت کنم . به روزم موفق باشی [گل]