لحظه های بی تو - قسمت هشتم

ادامه قسمت هشتم

انتظار تا غروب ادامه داشت و در لحظاتی که شهروز تصمیم گرفته بود ازمنزل خارج شود و به محدوده منزل شقایق برود تا از او خبری بگیرد زنگ تلفنبه صدا در آمد.
شهروز به امید اینکه از پشت خطوط تلفن صدای زیبای شقایق در گوشش طنینافکند به سرعت خودش را به دستگاه تلفن رساند و گوشی را برداشت این بارشقایق بود که پس از دو روز غیبت شماره شهروز را گرفته بود:
-
سلام

شهروز ذوق زده شده بود و در عین حال می خواست نگرانی خود را نیز نشان دهد پس به تندی گفت:
-
سلام هیچ معلومه کجایی؟ این دو روزه پدرم در اومد....
-
الهی قربون نگرانیت برم می دونستم دلواپس می شی.
-
کجا بودی؟ چرا تماس نگرفتی؟
-
هاله یه بوهایی از قضیه برده می خوام شکش از بین بره
-
یعنی چی؟ چه بویی برده؟
-
مثل اینکه یه روز که ما با هم صحبت می کردیم حرفامونو شنیده حالا گیرداده تو اینهمه پای تلفن با کی حرف می زنی ..منم به خاطر اینکه زیاد مشکوکنشه مجبور بودم تماس خودمو با تو کمتر کنم. حالا شاید برای اینکه این شکبه کلی بر طرف بشه از روی اجبار یه مدت این روش رو ادامه بدم
-
باشه اشکالی نداره اگه اینطور صلاح می دونی منم حرفی ندارم ولی یادت باشه من به تو امیدوار شدم یه وقت نامردی نکنی ها...!
-
نه بابا خاطرت جمع باش الان رفته سر کوچه خرید و زود بر می گرده خواستم بهت خبر بدم که از نگرانی در بیای.
-
کی بهم زنگ می زنی؟
-
نمی دونم هر وقت هاله دور و برم نباشه خب جوونه دیگه نمی خوام احساساتی بشه و کارهای غیر معقول ازش سر بزنه.

پس از به زبان آوردن این جمله سکوتی کرد و گفت:
-
مثل اینکه اومد صدای در اومد بهتره منو پای تلفن نبینه شهروز جان منو ببخش مجبورم چند وقت محدود باشم.
-
عیبی نداره عزیزم من همیشه منتظرتم
-
فدای قلب مهربونت بهت زنگ می زنم.

شهروز پس از اینکه گوشیرا گذاشت به فکر فرو رفت که در برابر وضعیت حاضر چه باید بکند؟ اندیشیداگر بخواهند همچون سابق با هم ارتباط داشته باشند ممکن است کار به جاهایباریک بکشد اگر هم بخواهد روابطشان را محدود کنند آن وقت با دل تازهعاشقشان چه بکنند؟
شقایق به او گفته بود که منتظرش باشد و شهروز مطمئن بود شقایق با او قطعارتباط نمی کند پس باید انتظارش را می کشید و خودش را با شرایط وفق می داد.
آن شب پیش از خواب همدم همیشگی اش یعنی دیوان حافظ را از روی میز کنار بسترش برداشت و تفالی زد:
ای حافظ به من بگو شقایق توی دلش چه حرف هایی برای من داره...!؟
حافظ چنین پاسخ داد:
زگریه مردم چشم نشسته در خونست
ببین که در طلب حال مردمان چونست
به یاد لعل تو و چشم مست می گونت
ز جام غم می لعلی که می خورم خونست...
×××××
چند روزی به همین شکل سپری شد گاه یک روز در میان گاه دو سه روز یکبارشقایق به شهروز تلفن های کوتاهی می زد و او را نسبت به عشقش دلگرم می کردهمین امر موجب شد شهروز هرگز به جدایی نیندیشد و برای آسایش شقایق با منزلاو تماس نگیرد.
تماس های چند روز یکبار رفته رفته به قدری کم شد که شهروز ده روز از شقایقبی خبر ماند هر روز صبح زودتر از معمول از خواب بر می خاست و منتظر تلفنشقایق می نشست در طی این مدت سعی می کرد بجز در موارد ضروری از خانه خارجنشود مبادا شقایق تماس بگیرد و او در منزل حضور نداشته باشد و باز مجبورشود این انتظار تلخ را تحمل کند. گاهی از آشنایی با شقایق پشیمان می شداما بلافاصله به خود نهیب می زد:
ناشکری نکن پسر این زن طعم یه عشق تمام عیار رو به تو چشوند. تو باید قدر اونو بدونی
و ده روز به همین منوال سپری شد صبح روز دهم طبق معمول همیشه شهروز با صدای زنگ تلفن به سوی گوشی دوید و آن را برداشت.
صدای شقایق حال خوشی در او ایجاد کرد و این ده روز فراق موجب شد بغض راه گلویش را بگیرد.
شقایق سلام کرد و گفت:
-
می دونم ازم دلخوری...

شهروز که می کوشید بر احساسش تسلط یابد گفت:
-
قبل از اینکه هر حرفی بزنی می خوام ازت سوالی بپرسم...
-
بپرس عزیزم.
-
باید قول بدی درست جواب میدی اگه بخوای منو گیج کنی همین حالا گوشی رو می ذارم و دیگه هر وقت اینجا زنگ بزنی تلفن رو جواب نمی دم.
-
مثل اینکه خیلی جدی هستی ! بپرس ببینم موضوع چیه...!
-
شقایق تو می خوای با من باشی یا نه؟ جوابم رو خیلی صریح و روشن بده...
-
شهروز جان از اول بهت گفتم آره تا آخرش هم می گم آره...چرا این سوال رو می پرسی؟ مگه نمی دونی چقدر دوستت دارم؟

شهروز مثل اینکه منتظر شنیدن چنین جمله باشد بدون معطلی گفت:
-
چرا می دونم تعجبم از همینه که تو با اینهمه محبت نسبت به من چطوری دهروز باهام تماس نگرفتی؟ حالا من هیچی تونستی پا روی دلت بذاری؟

شقایق کوشید شهروز را به آرامش دعوت کند:
-
به جون خودت که از همه دنیا عزیزتری خیلی گرفتارم خواهرم از آلمان اومدهصاف وارد خونه ما شده همش خونمون شلوغ پلوغه مگه می تونم به فکرت نباشم .همین الان تا با هاله رفت بیرون و فرصت پیدا کردم بهت زنگ زدم.
-
کی بر می گرده آلمان؟
-
دو هفته دیگه بر می گرده توی این دو هفته هر طور شده باهات تماس می گیرم اما درست نمی دونم کی..
-
پس من ازت مطمئن باشم؟
-
آره عزیزم مطمئن مطمئن خیالتم راحت باشه و سپس افزود:
-
به امید روزی که مثل گذشته ها مرتب با هم باشیم

شهروز خندید و گفت:
-
منم امیدورام ...و پس از کمی تامل ادامه داد:
-
چیه مثل اینکه عجله داری زودتر تلفن رو قطع کنی
-
آره برای ناهار مهمون دارم هنوز هیچ کاری نکردم اگه اجازه بدی برم به کرام برسم در اولین فرصت بهت زنگ می زنم
-
باشه منتطرتم

شقایق گوشی را گذاشت ودوباره انتظار شهروز شروع شد گویی این انتظار پایان نداشت روزها بر شهروزچون سالی می گذشت او از شدت عشق شقایق در درون دلش به تمامی افرادی که باشقایق زندگی می کردند حسادت می ورزید و هیچ کدامشان را دوست نداشت. فکر میکرد همین ها هستند که میان شقایق و او فاصله انداخته اند.در لحظات تنهاییمی کوشید در ذهن تصویر روزهایی را ترسیم کند که با شقایق زیر یک سقفزندگی خواهند کرد و چه لذتی می برد از این رویای زیبا ولی دست نیافتنی
آه... لعنت بر بازی های سرنوشت که با دل این جوان عاشق نوپاچه ها کرد...
انتظار لحظه لحظه زندگی شهروز را پر کرده بود دیگر شهروز به هیچ وجه برایانحام هیچ کاری از خانه خارج نمی شد مبادا شقایق به او تلفن بزند و اونتواند صدای قشنگش را بشنود این وضعیت یک هفته به طول انجامید و در اینمیان شقایق فقط یک بار ان هم خیلی کوتاه با شهروز تماس گرفت.
یک روز صبح وقتی شهروز در بستر دیده گشود و طبق معمول همیشه تصویر و خیالشقایق در ذهنش جان گرفت مصمم شد به شقایق تلفن بزند تا دیگر انتظار او رانکشد.
با التهابی وصف ناپذیر به امور شخصی روزانه خود پرداخت التهابش از اینبود که نمی دانست باید چه چیزی به شقایق بگوید و از همه مهمتر چه وقت بهاو تلفن بزند که او بتواند به راحتی صحبت کند به هر حال ساعات می گذشتند ورفته رفته ظهر نزدیک می شد.
حول و حوش ظهر شهروز به طرف تلفن رفت تا به تصمیم خود جامه عمل بپوشاندنمی دانست چرا دستش روی شماره ها می لرزید و تنفسش تند شده بود اما باتمام این اوصاف شماره را گرفت....پس از چند بوق پیاپی صدای زیبا و آرامبخششقایق در گوشی پیچید
-
بله...

شهروز چیزی نگفت و گوش سپرد
شقایق گفت:
-
بفرمایید.....
-
سلام
-
علیک سلام.
-
حالت چطوره
-
خوبم ممنون

شهروز مکثی کرد و گفت:
-
ازت خبر نداشتم گفتم بهتره خودم باهات تماس بگیریم
-
مرسی بهت گفته بودم که خودم زنگ می زنم
-
دلم تنگ شده بود

شقایق به همان سردی قبل گفت:
-
باید بازم صبر می کردی

شهروز حالت حق به جانبی به صدایش داد و گفت:
-
حالا مگه چطور شده ؟ بدکاری کردم زنگ زدم؟
-
نه طوری نشده ولی اونطوری بهتر بود

شهروز توقع این لحن و این جملات را از شقایق نداشت پس گفت:
-
اگر مزاحمم قطع کنم

و در عین ناباوری پاسخ شنید
-
آره...خودم بعدا بهت زنگ می زنم.

شهروز تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و سپس گفت:
-
منتطرتم...کی زنگ می زنی؟
-
هر وقت که تونستم زیاد منتظر نباش

بعد خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت

شهروز شگفت زده بر جایشمیخکوب شده بود او توقع این برخورد را از شقایق نداشت به انسانهای برقگرفته می مانست. نمی دانست چه باید بکند و اینبار چه واکنشی نشان دهد درهر شکل دو ساعتی فکر کرد و تصمیم گرفت باز به شقایق تلفن بزند.
بعد از ظهر فرا رسید که شهروز گوشی را برداشت . انتظار داشت در نحوه صحبتکردن شقایق تغییری پدید آمده یا اینکه او تحت تاثیر شرایط محیط اطرافش بااو انطور برخورد کرده باشد با این تفکرات شماره منزل شقایق را گرفت...
چندین بار صدای بوق در گوشش پیچید ولی کسی گوشی را بر نداشت شهروز همینطورگوشی را به دست داشت و تعداد بوق ها را می شمرد وقتی تصمیم گرفت تماس راقطع کند شقایق گوشی را برداشت و گفت:
-
بله؟
-
سلام چرا اینقدر دیر گوشی رو برداشتی؟
-
داشتم نماز می خوندم
-
قبول باشه برای من دعا کردی؟
-
آره چطور دوباره زنگ زدی؟
-
دلم خواس صداتو بشنوم می تونی صحبت کنی؟
-
اره توی اتاقم نشستم درم بسته س
-
شقایق منظورت از این کارا چیه؟
-
کدوم کارا؟ من که کاری نکردم

شهروز بدون معطلی گفت:
-
همین لحن حرف زدنت با من همین که دو سه هفته خودتو از من کنار می کشی؟
-
شقایق چیزی نگفت و به فکر فرور رفت سپس گفت:
-
شهروز جان حقیقت اینه که توی این مدت خیلی فکر کردم و به این نتیجهرسیدم که برقراری ارتباط با تو برای من اشتباه بزرگی بود. من اشتباه کردمبهتر همین جا قطع کنیم

شهروز باور نمی کرد این سخنان از دهان شقایق بیرون می ریزد خندید و گفت:
-
شوخی می کنی؟ هیچ معلومه چی داری می گی؟

شقایق گفت:
-
اره عزیزم بهتره درست فکر کنی زنی با شرایط من اصلا به درد تو نمی خوره.
زبان شهروز بند آمده بود سرش به دوار افتاده و خانه دور سرش می گشت با این وجود تلاش می کرد حرفی بزند پس با لکنت زبان گفت:
-
ی....ی.... یعنی توی این مدت داشتی با من بازی می کردی؟
-
نه قصد بازی با تو نبود این اشتباهی بود که مرتکب شدم حالا که فهمیدم جلوی ضرر

/ 1 نظر / 22 بازدید
niloofar

saytato0n bahala.bahash hall mikonam.do0000000o0o0sato0o0on daram khayli[قلب] lotfan aga mishah matalabatoono baram bafrastid. falaan[چشمک]