رمان لحظه های بی تو - قسمت هجدهم

ادامه قسمت هجدهم

شهروز همچون سالروز تولد شقایق اتاقش را تزئین کرد هدایایی که برای شقایقتهیه دیده بود کنار کیک روی میز گذاشت نامه ای که شب گذشته برایش نوشتهبود را هم در پاکتی کنار هدایا جای داد. عقربه ساعت روی سه بعد از ظهرلغزید که شقایق زنگ در را به صدا در آورد شهروز به سوی در پر کشید و ان رابه روی عشقش گشود با نگاه مشتاق و عاشقش او را زیر رگبار عشق گرفت و پس ازخوش آمد گویی به داخل منزل دعوتش کرد اما دریغ از حتی یک شاخه گل که شقایقبرای سالگرد آشنایی برای شهروز در دست داشته باشد....
هنگامی که شقایق پا به اتاق شهروز گذاشت نگاهی به هدایا انداخت و خندید و گفت:
-
باز جشن گرفتی؟

شهروز قیافه حق به جانبی گرفت و پاسخ داد:
-
خب سالگرد آشنایی مونه دیگه....

شقایق دست شهروز را گرفت ، فشرد و گفت:
-
تو همیشه آدمو غافلگیر می کنی

سپس روی مبلی که میز وکیک و هدایا مقابلش بود نشست شمع روی کیک را فوت کرد هدایایش را یک به یکگشود پاکت نامه را داخل کیفش گذاشت و به همراه شهروز غرق در لحظات خوشعاشقی شدند.
پس از مدتی شهروز از جایش برخاست از داخل کشوی میز کارش پاکت حاوی پول را بیرون کشید و جلوی شقایق گذاشت و گفت:
-
اینم امانت شما که پیش ما بود...

مکث کوتاهی کرد و افزود:
-
این دویست هزار تومنه بقیه ش برای اینکه نکنه پول توی جیبت نداشته باشی خجالت بکشی به من بگی...

برقی از عشق و شادی از چشمان شقایق بیرون جست نگاهی به پاکت و نگاهی به شهروز انداخت و گفت:
-
الحق که تو عاشقترینی ...فکر نمی کردم به این سرعت بگی بیا پولو ببر....

کمی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
-
مطمئن باش من محبت ها تو رو می فهمم با این حال که دیروز ناراحتت کردمتو امروز اینقدر به من محبت کردی تو فکر می کنی من نمی فهمم برای چی همینالان و بدون معطلی بهم این پولو دادی؟

می دونم می دونم فقط به خاطر عشق توی قلبت همه این کارا رو می کنی...

شهروز دست شقایق را در دست گرفت و گفت:
-
دلم می خواد بتونم امنیتی بهت بدم که توی زندگیت خیالت از هر بابتی راحت باشه
-
اون امنیتی رو که میگی بهم دادی مردونگی و احساس پاکی که در تو دیدم هیچ جای دنیا ندیدم و نشنیدم....

شهروز لبخند زیبایی به روی شقایق پاشید و نگاه عاشقش را مستقیما به چشمان او دوخت:
-
نمی دونی چقد دوستت دارم تمام کارهایی که سعی می کنم برای تو انجام بدم در مقابل عشقی که به تو دارم هیچه...

شقایق هم لحظه به لحظه به حالت عاشقانه نگاهش می افزود:
-
منم دوستت دارم... اصلا میدونی دوستی با تو رو به قدری دوست دارم و برایاین دوست داشتن ارزش قائلم که حتی اگه یه روزی بگی دیگه نمی خوامت اونوقتاین منم که از زندگیت بیرون نمی رم...

سراسر وجود شهروز را شوق و هیجان در بر می گرفت به حدی که لرزش پیکرش آشکارا نمایان بود او گفت:
-
من همیشه از خدا همین رو می خوام می دونی به قول معروف من هسته م بیخ ریش تو بسته...

مکثی کرد و سپس افزود:
-
وقتی توی خودم غرق می شوم به این فکر می کنم که اگه روزی برسه که تودوباره مثل پارسال دم از نامهربونی بزنی و بخوای اذیتم کنی دیگه اینبارحتما می میرم یا دیوونه می شم و راهی تیمارستان.....
-
نه بهت قول میدم که دیگه مثل اون روزا نشه ....منم هسته بیخ ریش تو بسته....

شهروز فکری کرد و پرسید:
-
با ماشین نسرین چکار کردی خسارت اونو از کجا دادی؟
-
می خواستی چکار کنم؟ یک میلیون تومن به ماشینش خسارت خورد. نصفش رو خودشداد قرار شد نصفش رو هم من به صورت ماهیانه پنجاه هزار تومن بهش بدم
-
چقدرش رو دادی؟

شقایق سرش را به زیر انداخت و گفت:
-
هنوز هیچی ...میدونی چیه؟ یعنی هنوز از این مبلغ چیزی نداشتم که بدم.

شهروز به فکر فرو رفت و پس از چند دقیقه گفت:
-
بهش بگو از این ماه بدهی رو می پردازی....

شقایق با حالتی تعجب اور به سوی شهروز نیم خیز شد و گفت:
-
یعنی چی؟ حتما اینم تو می خوای بدی؟

شهروز سعی کرد موضوع را برای شقایق جا بیاندازد:
-
فعلا از این ماه شروع می کنیم ببینیم چی میشه...

اشک در دیدگاه شقایق حلقه زد قطره ای از گوشه چشمانش به روی دست شهروز چکید و شهروز شتابزده گفت:
-
چرا گریه می کنی این حرف من که گریه نداره....!

شقایق بغضش را در گلو فرو خورد:
-
شهروز مهربونم شهروز خوبم نمی دونم در برابر اینهمه محبتت چی باید بگم فقط می تونم بگم تو رو که دارم هیچ غصه ای ندارم...
سپس مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
واقعا اگه تو رو نداشتم چکار می کردم؟

شهروز لبخندی زد و گفت:
-
من مخلصتم دوستت دارم دیگه عزیزم نمی خوام غمو توی چشات ببینم حالا هماز وقتی اومدی احساس می کنم یه چیزی اذیتت می کنه نه تنها الان چند وقتهکه غمگینی...

شقایق به فکر فرو رفت سپس نگاه غمگین و عاشقش را به چهره شهروز پاشید و گفت:
-
فکر می کنم درست میگی چند وقته خیلی خسته ام روحیه ام رو هم از دست دادم اصلا دیگه دلم نمی خواد زنده باشم.

شهروز سراسیمه گفت:
-
این چه حرفیه می زنی مگه من مردم خودم یه فکر حسابی برات می کنم

بعد همینطور که به چشمهای شقایق نگاه می کرد و دستش را د ر دست می فشرد به فکر فرو رفت
پس از مدتی گفت:
-
بهتره چند روزی بری شمال یه آب و هوایی تازه کنی برای روحیه ات خیلیخوبه درسته که دلم برات تنگ میشه ولی به خاطر خودت حرفی ندارم خرجتم خودممیدم.

شقایق لبخندی زد و گفت:
-
مگه می تونم هاله رو تنها بذارم و برم؟ تازه تنهایی که خوش نمیگذره...

شهروز اخمهایش را در هم کشید و گفت:
-
دیگه من اوناشو نمی دونم این بهترین راهی بود که به نظرم رسید.

ناگهان شقایق دستهایش را به هم زد و گفت:
-
یافتم...تو هم با من میای...تو هم میای دوتایی با هم میریم...

شهروز با تعجب پرسید:
-
من دیگه کجا بیام؟ ممکنه برات بد بشه.

شقایق بی تفاوت پاسخ داد:
-
چه بدی؟ مگه ما به مردم کاری داریم که اونا بخوان خودشونو توی کار ما دخالت بدن؟

و پس از مدتی افزود:
-
من که از هیچ کسی نمی ترسم اگه هم کسی ما رو با هم ببینه ککم نمی گذه...

شهروز لبخندی به رویش پاشید و گفت:
-
من از خدا می خوام باهات باشم حالا خودت می دونی جواب ساکنین دور و اطراف ویلاتونو چی بدی.

شقایق که از موافقت شهروز خوشحال شده بود گفت:
-
تو بیا من یه چیزی برای جواب پیدا می کنم.
-
باشه حالا کی بریم؟
-
بذار برنامه هامو جور می کنم بهت خبر میدم باید هاله رو بذارم پیش یکی از خواهرام وبیام...

سپس به فکر فرو رفت کمی که گذشت شهروز پرسید:
-
به چی فکر می کنی

شقایق که هر لحظه برق عشق بیشتر از میان دیدگانش بیرون می ریخت چشم های شیفته اش را مستقیم در چشم های عاشق شهروز دوخت و گفت:
-
فکر می کردم اگه تو نباشی چی میشه؟ به سر من چی میاد؟ فکر می کنی از پیشت که می رم همه چیز حرفات کارات و عشقت از یادم میره؟

شهروز ذوق زده گفت:
-
الهی فدای تو خانم خوبم بشم که اینقدر مهربونی

سپس خنده شیرینی کرد و ادامه داد:
-
فکر خوبی کردم یا نه؟ نمره ام رو چند میدی؟

شقایق با صدای شادش پاسخ داد
-
نمره تو همیشه بیست بوده و هست چه از نظر ارائه راه حل چه از نظر عشقت.

مکث کوتاهی کرد و سپس افزود:
-
هیمشه خدا رو شکر می کنم که تو رو به من بخشید...

سپس شقایق به خانه بازگشتبه خواهرش تلفن زد و گفت که قصد دارد چند روزی به تنهایی برای استراحت وتمدد اعصاب به ویلای شمال برود و از او خواهش کرد در این چند روزه که اودر تهران نیست هاله را به عنوان مهمان قبول کند و مواظب او باشد خواهرش باکمال میل پذیرفت و قرار شد شقایق هاله را پیش از سفر نزد او ببرد.
سپس هاله را صدا زد و گفت:
-
هاله جون عزیز دلم اگه تو اجازه بدی می خوام یکی دو روز برم شمال

هاله دستهایش را محکم به هم کوبید و گفت:
-
آخ جون میریم دریا....

شقایق جمله هاله را ناتمام گذاشت خطاب به او گفت:
-
نه عزیزم متوجه نشدی من می خوام خودم تنهایی برم....

هاله با ناراحتی گفت:
-
یعنی نمی خوای منو ببری؟ من تنها چکار کنم چرا نمی خوای منو ببری؟

شقایق به آرامی گفت:
-
اولا برای اینکه تو باید به کلاسهای تابستونی ات برسی بعدشم یه خوردهاعصابم خرابه احتیاج دارم به تنهایی برم. بهتره یه سفر تنهایی برم یه خوردهحالم جا بیاد

هاله که مادرش را خیلی دوست داشت نگاهی به او انداخت و مدتی چیزی نگفت ولی پس از چند دقیقه گفت:
-
منو کجا می ذاری؟
-
با خالت صحبت کردم قرار شد قبل از رفتنم تو رو ببرم خونه اونا بذارم میدونم خونه خاله بهت خوش می گذره بهت قول می دم یه بار هم با هم بریم زودزود...

هاله چیزی نمی گفت و از حالات چهره اش به خوبی نمایان بود که چندان از تصمیم ماردش راضی نیست پس از مدتی که در سکوت گذشت شقایق گفت:
-
پول باباتم از خاله نسرین قرض گرفتم و بهش می دم..دیگه تو هم کاراتو بکن که باید فردا بری خونه خاله...
هاله باز هم چیزی نگفت و پس از مدتی با چهره ناراضی به اتاق خودش رفت تا خودش را آماده کند.

روز بعد شقایق با شهروزتماس گرفت و قرار شد صبح دوشنبه عازم ویلای شمال شوند و تا پنج شنبه آنجابمانند با هم وعده گذاشتند که راس ساعت شش صبح روز دوشنبه در ترمینالباشند بلیط تهیه کرده و حرکت کنند
شقایق تمام شرایط را برای اقامت چند روزه در شمال فراهم آورده و اطمینان داشت با مشکلی مواجه نخواهند شد.
صبح دوشنبه شهروز خیلی زودتر از حد معمول از خواب بیدار شد از شب قبلوسایل مورد نیازش را جمع آوری کرده و کنار هم گذاشته بود. وقتی به مسائلخصوصی اش رسیدگی کرد لباسهای سفرش را پوشید و با اتومبیل اژانس خودش را بهترمینال رساند
شب گذشته با مادرش در رابطه با سفر شمال صحبت کرد و او را در جریان گذاشتو مادرش نیز پس از سفارشات ضروری که برای شهروز لازم می دانست رضایت بهاین مسافرت داد.
ساعت یک ربع به شش صبح را نشان می داد که شهروز در سالن ترمینال ایستاده ومنتظر شقایق بود عقربه ساعت از شش صبح می گذشت و هنوز خبری از شقایق نبودشهروز که احساس می کرد شاید مشکلی پیش آمده باشد برای جلوگیری از هر گونه

/ 0 نظر / 20 بازدید