داستان شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت هفتم)

(ادامه قسمت هفتم)

شهسوار لرزید. شاهدخت با آن موهای بلند دو رنگ سیاه و زرین با آن لباس سفید بلند با آن لبهای سرخ با آن پوست سفید با آن چشمهای درشت سیاه که انگار تمام رمز و راز جهان از آن می آمد با آن خرامش نرم که انگار بر فراز سطح زمین راه می رفت و نه روی ان از باغ گل سرخ هم زیبا تر بود. هیچ چیزی در دنیا زیبایی او را نداشت. حتی نگاره خود شاهدخت. پهلوان جوان بهت زده به شاهدخت خیره شد.شاهدخت آرام لغزید و جلو آمد.مقابل شهسوار ایستاد وچند لحظه با طعنه ای در آن چشم های راز گونش، سراپای او را برانداز کرد و سرد گفت:" جوان،‌ می خواستی مرا ببینی، این هم من!"

رویش را برگرداند و با همان نرمش ، به طرف تختش رفت و روی مار چنبره زده نشست. وزیر از کنار تخت خم شد و چیزی در گوش شاهدخت زمزمه کرد. پیرمرد سیه چرده و قد بلندی بود که نگاه مرموزش تا مغز استخوان پوریا را لرزاند. طوری نگاه می کرد که انگار همه چیز را از همه وقت می داند. شاهدخت سرش را تکان داد و لبخند شیرینی زد. بعد رو به شهسوار کرد و گفت:" جوان ، چرا می خواستی مرا ببینی و زحمت این راه دراز را بر خود هموار کردی؟"

پوریا کم کم از ضربه ی این زیبایی هولناک بیرون آمد. همه منتظر بودند. سرش را بلند کرد و چشم در چشم شاهدخت دوخت": ای زیبای بیکران هستی، از دیار دور، از سرزمین آریاییان می آیم. راه درازی بود و گاه تا دم مرگ پیش رفتم. دختر جوانی از سرزمین تو با من بود و راهنمایی ام کرد و از مرگ و نومیدی و درد نجاتم داد. همه ی این راه را برای دیدار تو آمده ام...... خودم را به این جا رسانده ام تا تقاضایی کنم....."

شاهدخت لبخند زد و گفت:" جوان ، درود بر تو ! راه یافتن به سرزمین ابدیت بسیار دشوار است! اما آن دختر ، آیا مطمئنی از سرزمین ما بود؟"

-" او راه سرزمین ابدیت را می دانست و شما را نیک می شناخت...."

وزیر که کنار شاهدخت ایستاده بود، با خشونت گفت:" دروغ است! کسی نمی تواند از سرزمین ابدیت بیرون برود!"

شاهدخت آناهیتا به وزیر اشاره کرد آرام باشد و گفت:" چیزی ناممکن نیست . پروردگار همه چیز را ممکن می سازد. شاید راهی یافته که ما نمی دانیم ! جوان، نام آن  دختر چیست؟"

-" نمی دانم ، او را هم ندیده ام . به خواست من ، همیشه نقاب داشت!"

-به خواست تو ؟ چرا؟"

 پوریا سرخ شد و سرش را پایین انداخت:" در تقاضاییم می گویم !"

" خسته ای، تا هر زمان که بخواهی مهمان مایی. غبار سفر از تن بشوی و استراحت کن، شب باز دیدار می کنیم. داستان سفرت را می گویی و از جهان فانی و زندگی آدمیان در آن جهان تعریف می کنی!" بعد دستور داد اتاقی مجلل برای او مهیا کنند.ندیمه ای به طرف او آمد تا راهنمایی اش کند. اما پیش از این که پوریا تالار را ترک کند‍‍، صدای غران وزیر در تالار پیچید:" شرم باد بر او که بر چشم خویش نقاب می افکند!"

دل پوریا فرو ریخت. اما برنگشت و به راهش ادامه داد.

ندیمه او را دوباره از پلکان مارپیچ چند طبقه پایین برد. از راهروی تو در توی قصر گذشتند و به اتاق بزرگ و زیبایی رسیدند .ندیمه پوریا را تنها گذاشت و رفت. پوریا چند لحظه به اتاق مجلل خیره شد. سال ها بود زیراندازش زمین بود و رواندازش آ سمان، و اکنون در این اتاق مجلل، کمی سر در گم بود. شستشو کرد و بر بسترش دراز کشید.

تردید عجیبی وجودش را آکند. پیرمرد گفته بود هر گاه چشم او به چشم زنی بیفتد،عشق او را به دل می گیرد.در این چند سال آناهیتا اولین زنی بود که چشم هایش را دیده بود با این همه در دلش احساس غریبی داشت.زیبایی شاهدخت هر مردی را جذب می کرد.برای دیدن او بسیار رنج برده بود اما با وجود جاذبه وحشتناک آن نگاه،دلش هوای دختر سیاه پوش را کرده بود.ماجرای سفر درازشان مثل سلسله تصاویری از جلو چشم هایش گذشت.وقتی اورا خسته و ناتوان در برابرش دید روزهایی که سوار بر اسب سوی سرزمین ابدیت می تاختند.جنگهای سهمگینی که پشت سر گذاشتند. جنگل آتش ، کوهستان خار، دشت ظلمت، اژده های هفت سرو عشقی که دختر سیاه پوش نثارش کرد. آن سه شب که پای لوح آتشین گذراندند، باغ گل سرخ که تنها دو نفر آن را دیده بودند و یادمانی مشترک میان آنها بود، زخم ابدی پاشنه ی پای او و درد های همیشگی اش،‌ترانه درد دختر....از همه بدتر، واپسین سخنان دختر بود که همچون خاری روحش را می آزرد.

هر کار کرد نتوانست از فکرش بیرون بیاید دلش برای او تنگ شده بود و دیگر امید نداشت او را ببیند! فکر جدایی ابدی هراسانش کرد و زیبایی شاهدخت رنگ باخت .همه قلبش از آن دختر سیاه پوش بود باور نمی کرد دیگر او را نبیند باور نمی کرد محبت بی دریغ آن دوست مهربان را برای ابد از دست داده باشد . کاش تنها یکبار چهره اش را دیده بود.دختر هیچ نشانی از خود نگذاشته بود.پوریا به امیدی بیهوده تنها کسی را که می توانست زندگی اش را سراسر شاد کند از دست داده بود . دیگر نبود تا کنارش بجنگد،دوستش بدارد، ایثار کند، یاریش کند ، راه را نشانش دهد ، نومیدانه عشق بورزد ... خورشید غروب می کرد... اکنون او درد می کشید ، دردی که به خاطر پوریا در وجودش نشسته بود .شاید حالا هم همان ترانه غم آلود را می خواند. آه ، چگونه توانسته بود آن دختر پاک و روح عظیم را رنج بدهد؟ با اندوه سرش را در میان دست هایش فشرد.

دلش سراسر عشق و درد بود، احساس خفگی گلویش را گرفت.دیگر نمی توانست آن زیبایی مطلق را بیابد دختر سیاهپوش از رود مهربان تر بود از جنگل آتش پاک تر بود، از کوهستان خار راستین تر بود از دشت ظلمت مجهول تر بود از آن نبرد بزرگ با اژده های هفت سر عظیم تر بود از لوح آتشین خردمند تر بود. از باغ گل سرخ پر شکوه تر و از آناهیتا شاهدخت سرزمین ابدیت زیباتر....گام به گام با او زیسته بود چون چراغی در راهش بود.آن دختر در جنگل آتش نیازی به تهذیب نداشت و پوریا با او توانست از جنگل بگذرد، در کوهستان خار آسیبی ندید و پوریا دلش را شکست در دشت ظلمت راه را می دانست و پوریا گمراه بود پوریا عشق را درون خود ندیده بود، فقط دشت ظلمت توانست درون خودش را به او بنمایاند و اما او باور نکرد در دشت ظلمت دست دختر سیاهپوش در دست او نلرزیده بود دست خودش بود که می لرزید و دست همسفرش بود که می فشرد.

هوا تاریک شد و زمان دیدار شاهدخت رسید

پوریا در آب گرم و معطر حمام کرد و لباس زربافتی را پوشید که شاهدخت برایش فرستاده بود . بعد همراه ندیمه سیاهپوش شاهدخت از پله کان مارپیچ بالا رفت و به تالار میهمانان رسید .شاهدخت زیباتر از صبح بر تخت نشسته بود و مهربانانه به پوریا  نگاه میکرد .دیگر آن طعنه و سردی در نگاهش نبود .وزیر و وکیل و نگهبان ها به ترتیب دم در بزرگ تالار ایستاده بودند از هر رنگ و نژادی اما میان آنها چشمان نافذ و هولناک وزیر از دور برق می زد و نمی گذاشت پوریا جز او به کسی نگاه کند . پوریا وقتی شاهدخت را دید سرش را پایین انداخت شاهدخت به نوازندگان دستور داد آهنگ آرامی بنوازند و گفت :"از سفرت بگو .اولین بار است که کسی از جهان فانی به دیدار ما می آید !"

پوریاگفت:" بانوی من سال هاست دستم به سازی نخورده. فرمان بده آن چنگ زرین را بیاورند تا بار دیگر سرانگشتانم را از قبضه شمشیر دور کنم و با تارهای چنگ و نوای موسیقی، آشناست "

چنگ را آوردند . بر زمین نشست. چند لحظه به چنگ خیره شد. انگشتانش را آرام بر تارها کشید.با برخاستن اولین نوای تارها، همه چیز به یادش آمد. بر ساز خم شد و شروع کرد به نواختن زیباترین موسیقی زندگی اش، و همراه آن داستانش را به آواز خواند از تولد تا زمانی که همراه دختر سیاهپوش به سرزمین ابدیت رسیدند. وقتی از گرسنگی و تشنگی دختر سیاهپوش گفت حاضران آه کشیدند،وقتی از سوختن اسبش در جنگل آتش گرفت، حاضران گریستند، با ماجرای کوهستان خار خندیدند، با داستان دشت تاریکی خشمگین شدند. نبرد با اژده های هفت سر، نفس ها را در سینه حبس کرد و عبور از لوح آتشین فرزانگی، دل ها را شاد.در تمام آن مدت فقط دو نفر خیره به او ماندند و نگریستند و نخندیدند و آه نکشیدند، وزیر و شاهدخت. پوریا از ماجرای خار گل سرخ چیزی نگفت. سرانجام از ساز دست کشید و داستانش را به پایان برد:" آن دختر تمام راه با من بود. سختی های بسیار کشیدیم، در سرزمین شما از هم جدا شدیم نامش را به من نگفت . پس از سالها سرگردانی و رنج سرانجام  به حضور شاهدخت رسیدم. ای سرچشمه زیبایی تو زیباتر از آن نگاره ای که پیرمرد نشانم داد با من مهربان بودی و مرا مهمان دانستی. اما هنگام استراحت پی بردم که هر چند زیبایی تو ماورای تخیل بشر است از فکر آن دختر جوان بیرون نمی ایم. به این امید سفرم را آغاز کردم که تو مهرم را به دل بگیری و به همسری ام در آیی اما حال می بینم که شایسته نیستم که مهر دیگری به دل گرفته ام. شاهدخت امروز صبح آرزویم بود که به همسری من رضایت دهی اما اکنون آرزو دارم یاری ام کنی تا آن دختر جوان را بیابم سپاس گذارم."

عفریت سکوت آرام و نرم نرمک بالهای خود را بر تالار گسترد. شاهدخت به پوریا چشم دوخت . وزیر لبخند می زد. اما لبخندش هم به اندازه  اخمش شوم بود تمسخر آمیز فاتحانه. پوریا سرخ شد اما سرانجام شاهدخت سکوت را شکست.و گفت:بامداد مسافری خسته و فرسوده از جهان فانی بودی . گرامی ات داشتم و پناهت دادم. حالا جوانمردی نیک نفسی و به پاکی از مرزهای سرزمین ابدیت گذشتی و این جز به عشق ممکن نیست. عشق تو به من یا آن دختر سیاهپوش به تو ؟ نمی دانم اما برای نخستین بار و آخرین بار مهر کسی را به دل گرفته ام و این خواست پروردگار من است . امر می کنم آن دختر را بیابند و باران زر بر سرش بریزند و او را چون من گرامی بدارند اما تو همسر من شو و پس از پدرم پادشاه سرزمین ابدیت. مگر آرزویت همین نبود ؟ تو را به خواسته هایت می رسانم زلالترین چشمه ها زیباترین باغها پرشکوه ترین کوهها پاکترین عشقها همه از ان توست.آناهیتا شاهدخت سرزمین ابدیت می تواند.

پوریا مکثی کرد و گفت: درود من نثارت باد آب چشمه ها گوارایت باد. زیبایی باغها در برابر زیبایی تو فراموش باد شکوه کوهها در برابر عظمت تو بازیچه باد اما اکنون دیگر آرزوی شاهی ندارم و نیز خود را شایسته همسری تو نمی دانم . نمی توانم و نخواهم توانست چهره افسانه ات را فراموش کنم اما اکنون آرزویی ندارم جز یافتن همسفرم. و باریدن مهرم بر دل شکسته اش...

چشمهای سیاه و درشت شاهدخت از خشم می درخشید : چه می گویی؟ چگونه عاشقش شدی؟ تو که او را ندیده ای.

پوریا سرش را پایین انداخت و پاسخ داد: زیبایی او در قلبش بود. دیده ام.

صدای شاهدخت بلند تر شد: اگر جذامی باشد چه؟

پوریا لبخند زد و راست در چشمهای شاهدخت نگاه کرد . زیبایی شاهدخت کم کم تاب و توانش را می ربود. : از جذام می میرم.

شاهدخت برخاست و فریاد زد : همان شود که تو می خواهی . خوشبختی ات را پس می زنی امر می کنم او را بیابند. این به پاس مهری است که به من داشته ای و تنها مهری که تا پایان عمر جانم را می سوزاند. او را می یابم و به تو می سپرم و دیگر نمی خواهم هیچ یک از شما را ببینم.

دل پوریا لرزید باور نمی کرد دیگر آناهیتا را نبیند . سالها به دنبال او آواره شده بود دیگر نمی توانست افسون آن نگاه را فراوش کند اما دیر شده بود. ناتوان تعظیم کرد و گفت: از لطف شاهدخت متشکرم.

شاهدخت با خشم پشت به او کرد و از تالار خارج شد چشم پوریا بر مار چنبره زده مانده بود. حاضران خاموش بودند وزیر تالار را خالی کرد و با شهسوار تنها ماند پوریا خواست برود وزیر گفت : بمان جوان!
پوریا نتوانست در برابر آن صدای محکم سرپیچی کند وزیر جلو آمد و نگاه عمیقش را به پوریا دوخت . گفت مدتها بود که شاهدخت محبوب ما اندوهگین بود هر خواستگاری را با شوق می پذیرفت تا مگر اینکه مهرش را به دل بپذیرد اما هیچکس عشقی در دل او برنینگیخت. او اندوهگین بود گمان می برد عشق مرده و او دیگر هرگز نخواهد توانست عاشق شود. اما دیشب او را شاد دیدم . گفت به زودی عشقش را می یابد به اتاقش رفت و از ما خواست تا صبح مزاحمش نشویم . امروز پیش از آمدن تو بیرون آمد و شادمانه فرمان داد تالار پذیرایی را آماده کنیم . سرانجام گفت روز خوشبختی او فرا رسیده نمی فهمیدیم چه می گوید اما حالا می دانیم منتظر تو بوده تو امدی و آرزوهایش را بر باد دادی. آناهیتا دیگر هرگز ازدواج نخواهد کرد و سرزمین ابدیت دیگر پادشاهی نخواهد داشت. این ضربه او را از پا در خواهد اورد افسوس که او بر آوردن آرزوهای خودش را نمی تواند. و این تنها آرزویش را به گور می برد. او مهرش را بی دریغ نثار تو کرده. بهتر است با او ازدواج کنی.

پوریا سرانجام بر خود مسلط شد وگفت: ای وزیر که نگاهت آدمی را به یاد بالهای مرگ می اندازد مگر نگفتی شرم بر من باد و بر آن نقاب؟

وزیر گفت باز هم می گویم شرم بر تو و ان نقاب و می افزایم شرم باد بر چشمهای نابینای تو.!
پوریا گفت اگر شاهدخت ازدواج نکند قدرت در دست تو می ماند مگر همین را نمی خواهی؟

پیرمرد خنده خشکی کرد و گفت شرم بر حماقت آدمیان. این همه راه را آمدی اما نفهمیدی در سرزمین ابدیت قدرت ارزشی ندارد.

پوریا پشتش را به وزیر کرد و از تالار بیرون رفت.

پوریا قرار نداشت. یک لحظه پشیمان می شد و دوباره دل به شاهدخت می بست و لحظه ای دیگر یاد دختر سیاهوش مهر شاهدخت را از دلش بیرون می برد. از دودلی اش خشمگین بود...

 

آخرین قسمت(فعال)  <...-  قسمت هشتم(فعال) -- قسمت هفتم -- قسمت ششم(فعال) -...> اولین قسمت(فعال)

 

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

/ 7 نظر / 33 بازدید
مهدی@@دفتر عشق

سلام دوست عزيز خوبي؟[گل] حلول ماه مبارک رمضان رو تبريک ميگم[گل] اميدوارم که طاعات و عبادات شما در اين ماه عزيز مورد قبول درگاه حق قرار بگيره![گل] [گل][گل]** دفتر عشق به روز شد **[گل][گل] [گل]منتظر حضور سبز شما هستم[گل] التماس دعا [گل] خيلي تلخ است لحظه پژمرده شدن گل ، لحظه اسير شدن پرنده اي تنها در قفس! خيلي سخت است در اين کوير تشنه به انتظار آمدن خزان نشستن در زير برگهاي خشک به انتظار سرما نشستن!

الناز

همه ي ما با اراده به دنيا مياييم با حيرت زندگي مي کنيم و با حسرت مي ميريم اين است مفهوم زندگي کردن پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده ي اواي غمگين دلت باشد.[گل][گل][گل]

همراز

سلام همسفر عزیز تاخیر منو میبخشی مدتی نبودم انتخاب جالبی کردی داستان زیبایی بود مشتاقانه منتظر خواندن ادامه ی داستانم . به روزم موفق باشی[گل]

بورقانی

سلام بزرگوار ! حلول ماه مهمانی خدا مبارک ! [گل][گل][گل][گل] برایتان توفیق و سربلندی آرزومندم ضمنا" دوتا لینک در پیوندهای روزانه وبلاگم قرار دادم که حتما" برای زیباتر شدن نوشته هاتون به دردتون میخوره ! حتما" ببینید و استفاده کنید ! التماس دعا [گل][گل][گل][گل][گل] [خداحافظ]

الناز

سلام ممنون که سر زدین خوشحالم کردی عزیزم [گل][گل][خداحافظ]

باتو

سلام دوست گلم .حلول ماه مبارك زمان بر تو عزيز دل مبارك باد .التماس دعـــــــــــــــــــــــــــــــــا من آپم منتظرتم راستی منو لینک کردی؟[سوال]

زهرا

سلام.من حسرت فریاد.پرشین بلاگ.آی آرم. وبلاگمو عوض کردم.خوشحال میشم نظری هم به این وبلاگ داشته باشین