داستان شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت چهارم)

(ادامه قسمت چهارم)

روزها هیچ اتفاقی نیفتاد باز دشتها و جنگلها را پشت سر گذاشتند کوه ها را از پاشنه به در کردند دیگر اسبی نداشتند و آهسته پیش می رفتند دختر سیاه پوش اصرار داشت پس از غروب توقف کنند هروقت پوریا اعتراض می کرد دختر می گفت باید نیرویمان را ذخیره کنیم و گرنه زود از پا می افتیم
یک روز صبح دختر کوه بلندی را از دور نشان داد و گفت این کوهستان خار است فردا به دامنه اش می رسیم برای عبور از آن باید در برابر درد تاب بیاوری
پوریا پرسید چه کوهی است
کوهی است که به جای خاک خار دارد، خارهای ریز. راهمان از این کوه میگذرد، می توانی درد را تحمل کنی؟
پهلوان خندید و گفت:نیروی مرا با آزار خارهای کوچک برابر می دانی؟
دختر جوان دوباره پرسید : می توانی بگذری؟
پوریا نگاهی کرد و جواب نداد
صبح روز بعد به دامنه کوه خار رسیدند دختر گفت هر چه زودتر راه بیفتیم بهتر است غروب نشده باید از کوه بگذریم
پوریا روی خارهای ریزه راه افتاد اول کنار هم راه میرفتند و پوریا چیزی نمی گفت کم کم پاپوش هایش تکه تکه شد و از بین رفت پاهای برهنه اش را بر خارها گذاشت و پیش رفت اما خارهای ریز کم کم بر مقاومت پوست پایش غلبه کرد و خون جاری شد نگاهی به پایش کرد اما چیزی نگفت و به راهش ادامه داد کمی بعد دردی جانکاه در پایش پیچید اما به رویش نیاورد فکر می کرد دختر جوان هم همین درد را تحمل می کند اما چیزی نمی گوید . شرمش می آمد جلوی او ناله کند اما درد کم کم تابش را ربود و لبهایش را گزید تا فریاد نزند و سرانجام بر زمین نشست و پاهایش را در دست گرفت و گفت : تو جلوتر برو من کمی استراحت می کنم
دختر جوان گفت بسیار خوب کمی استراحت می کنیم
 پوریا نگاهی به پاهای دختر کرد و ناگهان با شگفتی گفت :تو...پاهای تو زخمی نیست؟
دختر جوان خندید و کنارش نشست و گفت: نه پاهای من زخمی نیست . من بر فراز درد راه می روم!

باورش نمی شد . دختر جوان گفت درد یعنی باور درد . خار درون ماست تا وقتی با آن روبرو نشویم وجودش را باور نمی کنیم . باید بر خارهای درونمان غلبه کنیم. باید روحمان را بر فراز خارها پرواز دهیم تا دیگر نتواند آزارمان بدهند . من درونم خارهایی دارم که می توانند آزارم بدهند . اما پیش از ورود به این کوه خارهایم را می شناختم و نادیده می گرفتم خارهای ریزی که ابتدا بی ارزش به نظر می آمدند همان شمشیرهایی اند که آدم را از پا در می آورند . بزرگترین خارم را پذیرفته ام! این خارهای ریز دیگر نمی توانند آزارم دهند!
پرسید :بزرگترین خار درون تو چه بود؟
دختر سیاه پوش گفت: شکست تلخ . نا امیدی
بغضی گلوی جوان را فشرد رو برگردوند و به خارها نگاه کرد به خارهای ریز درونش که این گونه از پا درش می آوردند
- می توانی کمکم کنی تا بر این خارها غلبه کنم؟
دختر جوان گفت:می توانم . سعی کن دردش را بپذیری و به استقبالش بروی سعی کن عاشق این درد بشوی سعی کن این راه را باور کنی اگر سرزمین ابدیت را پیش چشم داشته باشی خارها را نمی بینی
پوریا کمی نشست بعد برخاست و گفت راه بیفتیم
غروب همان روز از کوهستان خار بیرون آمدند و کوهستان پشت سرشان ناپدید شد
روزی خورشید وسط آسمان بود و دو جوان در دشتی پهناور . پوریا خاموش کنار دختر سیاهپوش قدم می زد و فکر می کرد. دختر اطراف را نگاه می کرد و راه را نشان می داد اما پهلوان خاموش بود و چیزی نمی گفت . کمی بعد پوریا سرش را بلند کرد و گفت : اگر تو نبودی راه سرزمین ابدیت را پیدا نمی کردم!
دختر چیزی نگفت
- نمی دانم چطور تشکر کنم مثل فرشته ی نجات کمکم کردی. همراهم از این راههای سخت گذشتی . و هیچ نگفتی . روح بزرگی داری
دختر جوان خندید و گفت بودن کنار تو برایم کافیست.
پوریا گفت نمی دانم شاهدخت دوستم می دارد یا نه اما اگر همه چیز درست پیش برود می توانم آنطور که سزاوار است محبتت را جبران کنم.
دختر گفت از سپاس نگو که نشانه جدایی است
ناگهان خورشید تیره و تار و جهان تاریک شد . پوریا فریاد زد:
- کجایی؟ جایی را نمی بینم!
از میان تاریکی صدای دختر جوان آمد :همین جا کنارتم. دستم را بگیر وگرنه هم را گم می کنیم و دیگر پیدا نمی کنیم.

پوریا دستش را در تاریکی گرداند و دست همسفرش را یافت.
- به دشوارترین مراحل سفر رسیده ایم اینجا دشت ظلمت است نوری در این سرزمین نیست تاریکی مطلق است جایی را نمی بینم تا راهی پیدا کنیم باید خودمان را به راه بسپاریم و پیش برویم.
پوریا گفت پس صبر کن تا چشمهامان به تاریکی عادت کنند
دختر جوان گفت چشمهای ما هرگز به این تاریکی عادت نمی کند. اینجا نوری نیست که چیزی را ولو اندک روشن کند. تا وقتی در این دشتیم ظلمت مطلق است. مکثی کرد و ادامه داد دست هم را می گیریم و راه می افتیم . به راه فکر نکن به مقصد فکر نکن فقط خودت را به ظلمت بسپار ظلمات راه را نشان می دهد. هیچ اختیاری از خودت نشان نده هیچ انتخابی نکن فقط راه برو
دختر سیاه پوش دست پوریا را گرفت و راه افتادند. پوریا نمی دانست چه باید بکند ناچار به دنبال دختر به راه افتاد . گویا به آخر خط رسیده بود دیگر هرگز شاهدخت را نمی دید. تا ابد در این سرزمین تاریک سرگردان می ماند. چطور می توانستند راهی پیدا کنند؟ اصلا شرق و غرب کدام بود؟ نه ستاره ای در آسمان بود که راه را نشان دهد نه افقی معلوم بود
ناگهان جلوی پایش خالی شد و افتاد دختر جوان دستش را محکم گرفت و نگذاشت سقوط کند . پوریا معلق در میان اسمان و زمین بود. و فریاد زد: دستم را رها نکن
دختر جوان فریاد زد به راه فکر کرده ای! به مقصد فکر کرده ای ! دنبال راه گشته ای! اختیار را از فکرت بیرون کن! دستم آنقدر قوی نیست که بالا بکشمت . اگر به مقصد فکر کنی در پرتگاه می افتی.
وحشت وجود شهسوار را گرفته بود دخترک با تمام نیرو دستش را می فشرد و بالا می کشید . اما دستش طاقت نداشت پوریا با صدای لرزان فریاد زد :چه کنم؟ کمکم کن!
فشار دست دختر جوان کمتر می شد . دیگر نمی توانست نگهش دارد . با وحشت فریاد زد : به چیزی فکر نکن . هنر صبر را یادت داده ام . ذهنت را از فکر خالی کن. آرامش ! صبر!
پوریا چشمهایش را بست و همانطور که یاد گرفته بود صبر کرد. صبر کردن در آن حال آویخته به دستی زنانه و ضعیف دشوار بود. اما کم کم آرامش وجودش را گرفت! و لذت انتظار در دلش نشت . دیگر نه به چیزی فکر کرد و نه نگران چیزی شد. در خلسه ی انتظار فرو رفته بود . و سبکبالی و آسایش و رخوت اضطراب و ترس را از دلش بیرون می کرد. باز زمین را زیر پایش حس کرد و صدای دختر همسفرش را شنید که می گفت: این بار جان سالم به در بردی اما شاید دوباره نتوانی!
چشمهایش را گشود و آرام به دختر جوان تکیه داد.
-نفهمیدم چطور شد که زیر پایم خالی شد.
-خودت زیر پایت را خالی کردی! گفتم به راه و مقصد فکر نکن! بلند شو برویم.
باز را افتادند . دست هم را گرفته بودند و قدم می زدند. پوریا دیگر فکر نمی کرد، در بیرون چیزی نمی دید در درونش هم نوری نمی تابید. کم کم ظلمت در ذهنش رسوخ کرد و روحش را هم گرفت! از خلا لذت بخشی پر شده بود احساس می کرد جسم ندارد. روح نیز! نیستی همانطور که چشمهایش را پر کرده بود از دلش نیز سرازیر می شد!
این احساس لذت بخش نیستی چندان نپایید وقتی تمام وجود پوریا را در خود حل کرد و دیگر نه می اندیشید و نه حس می کرد پرسشها یکی یکی در فکرش سر برافراشت. چرا به دنیا آمده بود؟ چرا سرنوشتش این بود؟ چرا به راه افتاد؟ این دختر سیاه پوش که در کنارش راه می رفت و هیچ چیزی نمی گفت چرا به او دل بسته بود؟ چرا با او روبه رو شد؟
ناگهان حس کرد دست هم سفرش در دست او می لرزید و همان دم به یاد آورد که از همان لحظه اول که در تاریکی دست او را گرفت دست دختر سیاه پوش لرزان شد این مهر بی حاصل چه معنایی داشت چرا دخترک اینطور نومیدانه کنارش مانده بود؟ این چه احساس شگفتی بود که اکنون داشت؟ آیا به راستی دختر سیاه پوش را خواهرش می دانست؟صدای دختر آمد

- از دور سوسویی می آید نجات یافتیم
- پوریا سرش را بلند کرد و از دور کورسوی نوری را دید!اکنون همین نور کم چشمهایش را می زد!
دست های دختر همچنان می لرزید. پوریا احساس عجیبی داشت. پیوند نیرومندی با ظلمات یافته بود و هر چند روشنایی به شدت او را سوی خود می کشید‍ اما گسستن از ظلمت هم برایش دشوار بود.تردید و پرسش رهایش نمی کرد.
دختر جوان گفت:" ممکن است اول روشنایی چشم هامان را آزار بدهد شاید حتی کور بشویم . بهتر است چشم هامان را ببندیم."
پوریا چشم هایش را بست . ناگهان دستش را عقب کشید . احساس کرد نا خواسته دست دخترک را می فشرده. وحشت کرد. هیچ کس نباید جای شاهدخت را در دلش می گرفت.
اما بعد از کارش پشیمان شد. چرا همسفر وفادارش را می رنجاند, که بی امید بازگشت, همه چیزش را نثار او کرده بود؟ نباید دلش را می شکست.اگر به زانو می افتاد و عذر می خواست , باز نمی توانست فداکاری هایش را جبران کند. دست دراز کرد تا دستش را دوباره بگیرد.
دستش را در تاریکی چرخاند, به جلو, به پشت ,به چپ ,به راست ,اما دختر نبود. با وحشت چشم هایش را باز کرد . دیگر حتی آن کور سوی نور را هم نمی دید. فریاد زد ": کجایی همسفر"
اما پاسخی نیامد. سرش را به هر سو گرداند, اما باز ظلمت بود و ظلمت مطلق. ترسید. آن میل به ظلمات از بین رفته بود. دیگر تنها میل درونش, گرفتن دست دختر نقابدار سیاهپوش بود. نه می خواست راهی بیابد ونه میخواست جایی برود تنها چیزی که می خواست این بود که یک بار دیگر لرزش دست همسفرش را حس کند. یک لحظه غفلت, و او را گم کرده بود. آه, دخترک داشت به چه فکر می کرد.؟ شاید دلش شکسته بود ,شاید جایی نگران او بود, شاید فریاد می زد و او نمی شنید.....
مدتی خاموش ماند تا صدایش را بشنود.اما از هر طرف فقط سکوت به طرفش می آمد. غصه دلش را پر کرد. نشست. این همه نخوت, این همه بلند پروازی ,این همه راه, با همه امیدهایش ,تنها برای شکستن دل دختر بی پناهی که در تمام راه کمکش کرده بود و نو میدانه نور بر ظلمات راهش تابانده بود..... ناگهان بغضش ترکید. سرش را بر زانو گذاشت و گریست.......

 

آخرین قسمت(فعال)  <...-  قسمت پنجم(فعال) -- قسمت چهارم -- قسمت سوم(فعال) -...> اولین قسمت(فعال)

 

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چپ دست

سلام خوبی؟ مرسی که سر زدی خوشحال شدم. خیلی قشنگ بود. تا بعد بای بای.

m.y

______________%%% _____________%%%%% ____________%%%%%% _____________%%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%%__%% _____________%%%__%__% _____________%%%___%__% _____________%%%___%___% _____________%%%___%___% _______%%____%%%__%____% ______%__%__%%%%%%____%% ______%___%%_____%____%% _______%____%%%%%____%% ________%____سلام_____%% _________%___اپت__%% _________%%_زیباست _%% ________%% ممنون %%% _______%%____ ____%%% ______%%____________%% _____%%________________%% _____%%____گ_ی _ت_ا_ر___%% _____%%%______عشق_____%% ______%%_______________%%% _______%%%____________%%% _________%%%%________%%% سلام عالیه[لبخند] ممنون [گل] همیشه عاشق باشی زیر سایه خدا[چشمک] اگه دوست داشتی گیتار عشق منم بنوازه منتظریممممممم حتما بیا[لبخند][گل]

m.y

______________%%% _____________%%%%% ____________%%%%%% _____________%%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%% _____________%%%__%% _____________%%%__%__% _____________%%%___%__% _____________%%%___%___% _____________%%%___%___% _______%%____%%%__%____% ______%__%__%%%%%%____%% ______%___%%_____%____%% _______%____%%%%%____%% ________%____سلام_____%% _________%___اپت__%% _________%%_زیباست _%% ________%% ممنون %%% _______%%____ ____%%% ______%%____________%% _____%%________________%% _____%%____گ_ی _ت_ا_ر___%% _____%%%______عشق_____%% ______%%_______________%%% _______%%%____________%%% _________%%%%________%%% سلام عالیه[لبخند] ممنون [گل] همیشه عاشق باشی زیر سایه خدا[چشمک] اگه دوست داشتی گیتار عشق منم بنوازه منتظریممممممم حتما بیا[لبخند][گل]

همسفرباموج

سلام سپاسگزارم برای پیامتان در دو وبلاگم زیبا می نویسید / موفق باشید

سمیه

مرسي از حضورت داستان هم ريبا بود[گل]

نگار

سلام عزيز خسته نباشي مرسي كه خبرم كردي خيلي جالب بود موفق باشي و هميشه عاشق برام دعا كن بهم سر بزني خوشحال ميشم فرقي اگه نداره بود و نبودن من پس چرا غرق اشكي موقع رفتن من؟

نازنین

سلامممممممممممم[لبخند] ممنون از حضور پرمهرت[گل] زیبا و جالب بوود [گل][گل]موفق باشــــــــــــی[گل][گل]

sayeh

سلام عزیز وب زیبایی داری اگه دوست داشتی ومایل بودی به منم سربزن خوشحال میشم

میلاد

سلام دوست عزیز[گل] وبلاگت زیبا بود ولی من اون داستان زا از اول نخوندم ولی بقبه مطالبتهات زیبا بود در ضمن سعی کن مطلب هایی که میذاری ریاد طولانی نباشه چون ادم حوصله نداره همش رو بخونه و در نوع فونتت و اتدازه فونتت دقت بیشتری بکن من بروزم دوست داشتی بیا

اسمر

آسمان براي گرفتن ماه تله نمي گذارد، آزادي ماه است که او را پايبند مي کند