رمان لحظه های بی تو - قسمت بیست و یکم

ادامه قسمت بیست و یکم

آخرین باری که اندو همدیگر را دیدند فرامرز بر عکس همیشه که جوانی شاد وپر انرژی بود و همه دوستان او را بمب روحیه لقب داده بودند در هم و گرفتهمی نمود و کم سخن می گفت. چندی نیز در محل کار حاضر نمی شد و این مسائلسبب شده بود که شهروز فکر کند شاید فرامرز قصد دارد با او قطع ارتباط کند
حقیقت ماجرا از این قرار بود که یکی از شب ها فرامرز خسته از کار روزانهدیرتر از هر شب به منزل رسید کمی از نیمه شب گذشته بود که صدای زنگ تلفناو را از خواب بیدار کرد او بدون اینکه چشم هایش را بگشاید دستش را به طرفگوشی دراز کرد آن را برداشت و با صدای خواب آلود پاسخ گفت:
-
بله...

صدای تنفسی سریع و نا آرام از آن طرف خط در گوشش پیچید و پس از اینکه کسی جوابش را نداد دوباره گفت
-
بله... بفرمایید...

سپس ادامه داد
-
این وقت شب آدمو از خواب بیدار می کنین که چی بشه؟

ولی هنوز صدای تنفس سریع و نا آرام ادامه داشت
فرامرز تصمیم گرفت گوشی را بگذارد دوشاخه را کشیده و بخوابد که ناگهانصدای ظریف و خسته دختری که ملتهب می نمود و در گوشهایش پیچید....:
-
سلام...

فرامرز که خواب آلود بود صدایی که از آن طرف خط به گش می رسید را تشخیص نداد و پس از مکث کوتاهی گفت
-
علیک سلام...فرمایش؟!
-
خوبی؟
-
خوبم ...شما؟
-
منو نشناختی؟

فرامرز فکری کرد و گفت:
-
متاسفانه نه....با من کاری داشتین؟

دخترک نفس عمیقی کشید و گفت:
-
مگه شما فرامرز خان نیستین؟

فرامرز که می دید شخصی که مخاطبش قرار داده او را می شناسد با کمال تعجب گفت:
-
چرا خودمم....شما کی هستید؟
-
دخترک هنوز به تندی نفس می کشید:
-
فکر می کردم صدامو نشناسی ...بعد از این چند سال....

و سپس شمرده و ارام ادامه داد:
-
فرانک....من فرانکم

فرامرز جمله ای که شنیده بود را باور نمی کرد سپس با تعجب پرسید:
-
فرانک!....کدوم فرانک؟

دخترک آرام خندید و گفت:
-
فرانک خودت ...فرانک چهار سال پیش...

فرامرز اندیشید که شاید کسی دستش انداخته یا یکی از دوستان قدیمی قصد ازارش را دارد با این تفکر گفت:
-
فرانک اینجا نیست...تو کی هستی؟

دخترک آه بلندی کشید و نالید:
-
ای کاش از اینجا نرفته بودم... بابا چرا باورت نمی شه؟ من فرانکم....

این بار مثل این بود که فرامرز باور کرده باشد گفت:
-
کی اومدی؟ مگه نمی خواستی خارج بمونی؟
-
چرا ...می خواستم بمونم. تازه برگشتم یه هفته ای میشه....

فرامرز خنده غمگینی کرد و پرسید:
-
چی شده یاد ما را کردی؟
-
خیلی دلم می خواد ببینمت دلم برات حسابی تنگ شده تو این یه هفته کهرسیدم چندین بار با خونتون تماس گرفتم ولی مامانت گوشی را برداشت. فکر میکردم ازدواج کردی و تصمیم داشتم دیگه زنگ نزنم.یکی دو بارم شماره خونهشهروز اینا رو گرفتم ولی اونم خونه نبود با خودم فکر کردم که اگه امشبمجواب تلفنو ندی دیگه زنگ نزنم و این بود که بهتر دونستم دیر وقت باهاتتماس بگیرم...از اینکه خودت گوشی رو برداشتی خیلی خوشحالم.

با این حال که فرانک باوضعیت بدی از فرامرز جدا شد .. اما فرامرز با شنیدن صدای او خیلی خوشحالبود ولی غمی سنگین هنوز قلبش را در هم می فشرد...
پس از مدتی که سکوت میانشان حاکم گشت فرامرز گفت:
-
منم خیلی خوشحالم که صدای تو رو شنیدم دلم برات خیلی تنگ شده....

و بعد از مکث کوتاهی افزود:
میدونی با رفتنت با من چه کردی؟ تو تموم روح و علاقه منو به زندگی ازم گرفتی.....
فرانک جمله فرامرز را قطع کرد و گفت:
-
حالا وقت این حرفا نیست، به من بگو ازدواج کردی یا نه؟ ...نامزدی، چیزی نداری؟
-
مگه فرقی می کنه؟ دیگه مهم نیست....

فرانک پاسخ داد:
-
حتما مهمه که می پرسم.
-
فرامرز فکری کرد و گفت: تو که رفتی همه چیز منو بردی روحیه شاد و شنگولمنو ، عشق به زندگیمو و هر چیز دیگه ای که داشتم باهاش زندگی می کردم تویقلب من هنوز ملکه قلبم تویی..تویی که هنوز فرمانروای سرزمین قلب منی...بعداز تو دیگه کسی رو توی زندگیم راه ندادم و تموم درها رو بروی خودم بستم ...فرانک تو با من خیلی بد کردی...

فرانک که در این مدت سکوت کرده بود و به سخنان فرامرز گوش سپرده بود در این زمان بغض در گلویش شکست و در میان گریه ها گفت:
-
کاش نرفته بودم. من تقاص تموم بدی هایی که به تو کردم رو پس دادم....

و سیل اشک و آه امانش نداد تا به سخنانش ادامه دهد.
فرامرز که از شنیدن صدای گریه فرانک از خود بی خود شده بود دستپاچه گفت:
-
چرا گریه می کنی....به خدا من تورو خیلی وقته که از ته دلم بخشیدم..چه تقاصی؟ چه اتفاقی برات افتاده؟

ولی فرانک نمی توانست در میان گریه ای که قدرت تکلم را از او گرفته بود چیزی بگوید...
پس از مدتی که فرانک ارام گرفت گفت:
-
کی می تونم ببینمت.؟
-
هر وقت بخوای.
-
فردا چطوره؟
-
خیلی خوبه . ولی قبلش بهم بگو چی شده که تا این اندازه پریشونی؟

فرانگ گفت:
-
بهتره یه کم صبور باشی فردا همه چیز رو برات می گم....

فرامرز به تندی گفت:
-
تا فردا پدرم در میاد زودتر بگو ببینم چی شده؟ اگه نگی تا صبح خوابم نمی بره...
-
باید حضورا بهت بگم از پشت تلفن نمیشه...

فرامرز پذیرفت و پس از اینکه ساعت و محل ملاقاتشان را مشخص کردند تلفن را قطع کرد.
فرامرز پس از مدتها صدای فرانک را شنیده و از ته دل خوشحال بود، امامعمایی ذهنش را به بازی می گرفت... چه موضوعی می توانست در طول این مدتبرای فرانک پیش امده باشد که او را تا این حد پریشان و مضطرب ساختهبود..هر چه اتفاق افتاده بود فرامرز می باید تا فردا و ساعت مقرر انتظارمی کشید تا فرانک را ببیند و پی به ماجراهایی که در طی این چند سال برایشرخ داده ببرد.

صبح فرا رسید و فرامرز کهتا سپیده آفتاب دیده بر هم نگذاشته و اگر هم لحظه ای به خواب رفته بودرویاهای پریشان دیده بود از بستر خارج گشت و پس از رسیدگی به امور شخصیروزانه اش از منزل خارج و به سوی دفتر کارش روان شد.
در طول مدتی که تا ظهر در دفتر بود از فکر فرانک غافل نشد و اینکه چهموردی برای او پیش آمده که تا این حد پریشانش ساخته لحظه ای راحتش نمیگذاشت...
آندو برای صرف ناهار در یکی از رستورانهای درجه یک شهر قرار ملاقات داشتندو زمانی که عقربه های ساعت نزدیک شدن زمان مقرر را نشان می دادند فرامرزاز شهروز خواست مراقب امور شرکت باشد و خودش بدون اینکه مطلبی از تماس شبگذشته فرانک و ملاقات انروز شان به شهروز بگوید دفتر را به قصد دیدارفرانک ترک کرد . نیم ساعتی زودتر از زمان مقرر به محل مورد نظر رسید ووارد رستوران شد. پیش غذایی سفارش داد و ضمن اینکه آرام آرام مشغول صرف انبود، منتظر فرانک نشست دقیقا راس ساعتی که با هم قرار گذاشته بودند دررستوران گشوده شد و پیکره ای آشنا اما کاملا تکیده پا به داخل رستوران گذاشت.
در این زمان نفس فرامرز به شماره افتاده بود و تمام تن چشم شده ، فرانک رامی نگریست از دیدن تصویری که مشغول نظاره آن بود برخود لرزید و باور نداشتاین همان فرانک چند سال پیش است که قدم به رستوران گذاشته....
چهره اش کاملا تکیده رنگ پریده و زرد شده و اندامش به شکل کاملا محسوسیلاغر و نحیف گشته بود. چشم هایش که روزی برقی پر قدرت از تمام زوایای انبیرون می جهید اکنون به گورستان بی روحی از آرزوها بدل گشته و نگاهش نگاهمرده ای را می مانست که برای بازگشتن به هستی و باقی ماندن تلاش میکند...دستان و انگشتان گوشت آلود و سفیدش به استخوانهای کشیده ای تبدیلشده بود که در بعضی از نقاط ان برآمدگی هایی که نوک ان قرمز بود به چشم میخورد...
فرامرز با این حال که از دیدن این صحنه کاملا جا خورده بود سعی کرد تسلطشرا حفظ کند و چیزی به روی خود نیاورد این بود که از جایش برخاست و پس ازاینکه فرانک به میزی که فرامرز انتخاب کرده بود رسید دست او را به گرمیفشرد و با نگاهی که هنوز حکایت از عشق داشت او را نگریست و گفت:
-
خوش آمدی...
-
سلام. از دیدنت خیلی خوشحالم.....

فرامرز همینطور که می نشست او را نیز به نشستن دعوت کرد و گفت:
-
دلم برات تنگ شده بود هیچ وقت فکر نمی کردم باز ببینمت
فرانک آرام بر روی صندلی مقابل فرامرز نشست و چیزی نگفت.
مدتی سکوت میان آندو حاکم بود سپس فرامرز سکوت را شکست:
-
خوب غذا چی میل داری؟

و منوی رستوران را مقابل فرانک گرفت. فرانگ نگاهی به آن انداخت و گفت:
-
هر چی خودت می خوری برای منم از همون سفارش بده.

فرامرز گارسون را صدا زد و غذا و دسر را سفاش داد سپس رو به فرانک کرد و پرسید:
-
تعریف کن ببینم چی شد که رفتی؟!چی شد که برگشتی؟!
فرانک سرش را به زیر انداخت و هیچ نگفت...پس از مدتی که چند دقیقه ای بهطول انجامید سرش را راست گرفت ، نگاهش را در عمق نگاه فرامرز دوخت و گفت:
-
به دنبال خوشبختی می گشتم ولی راهشو درست پیدا نکردم راهی که من رفتم اشتباه بود

فرامرز لبخند مهربانانه ای به روی فرانک پاشید و گفت:
-
چرا ؟ مگه چی شده؟ بعد از رفتن تو به خارج از کشور چی به سرت اومد؟

فرانک دوباره به فکر فرو رفت و پس از مدتی چنین تعریف کرد:
-
از چند سال پیش توی سرم افتاده بود که به خار ج از کشور برم چون فکر میکردم زندگی توی کشورای اروپایی و امریکایی خیلی بهتر از اینجاست ، بخاطرهمین به هر دری که ممکن بود زدم تا به یکی از اون کشورا برم ، اما نشد. مننا امید نشدم و این رویا رو همیشه توی ذهنم پرورش میدادم وقتی یواش یواشبه پایان تحصیل نزدیک می شدم. احساس کردم ادامه تحصیل توی یه کشور خارجیبهترین بهانه برای ترک وطنه . اون موقع فکر می کردم من و تو با هم ازایران می ریم و یه گوشه دیگه از دنیا زیر چتر محبت هم عاشقونه زندگیمیکنیم ولی وقتی فهمیدم باید برای رسیدن به کشور مورد نظرم با یکی ازشهروندای اونجا ازدواج مصلحتی کنم و حتما هم باید حدود پنج سال باهاشزندگی کنم تصمیم گرفتم برای رسیدن به ارزوم پا روی قلبم بذارم تورو فراموشکنم و از ایران برم...زمانی

/ 0 نظر / 6 بازدید