داستان مادر(قسمت دوم)

(ادامه قسمت دوم)

خانم پیلار برای آنکه سر صحبت را با او باز کرده باشد پرسید:
-
این آقا پسر شما بود خانم؟
لاگا با خشونت جواب داد:
-
آرا پسرمه
و بی آنکه چیز دیگری بگوید به درون اتاق خود رفت و در را سخت بهم کوبید!
ظاهرا هیچ چیز نمی توانست این زن را به راه آورد.. حتی موقعی که دلش ازصحبت و عاطفه اکنده بود باز دریجه این دل را به روی دیگران بسته نگاه میداشت.. وقتی که لاگا رفت رزیتا آهی کشید و دوباره گفت:
-
پسر خوشکلی داره! شاید خودش هم تو جوونی خوشکل بوده!
و در طول روزهای بعد به دفعات از این مسله حرف زد!
لاگا به پسرش عشقی شدید و وحشیانه داشت زیرا این پسر تنها کسی بود که دردنیا داشت و به همین علت علاقه او به این پسر با توقعات و نازک دلی هاییمبالغه آمیز در آمیخته بود دلش می خواست او نیز عزیزترین کس این پسر باشدو پاریس به او همان طور نگاه می کند که او خود به وی نگاه می کرد...البتهچون محل کار او دور از آنجا بود برای آن دو ممکن نبود در کنار هم زندگیکنند به همین جهت در تمام طول هفته لاگا با نگرانی از خود می پرسید که پاریسدور از او چه می کند و چه سرگرمی هایی دارد فکر این که پاریس به زن یادختری نگاه کند برایش غیر قابل تحمل بود خاطرات تلخ اولین عشق گذشته بیمیهراسناک به دلش می ریخت مخصوصا این که یک دختر سیاه چشم زیبای شهر این پسررا از راه بدر برد دیوانه اش می کرد!
وقتی لاگا نگاه شیطنت بار رزیتا و لبخند پسرش را دید خشمی بی پایان وجودشرا بر انگیخت اصلا از همان اول کار این زن از همسایگان در خود نفرتی بیدلیل در دل احساس می کرد زیرا که آنها خوشبخت بودند اما بخت از او گریختهبود. انها زندگی راحتی داشتند اما او صبح تا شب جان میکند از این گذشته ازآنها بدش می آمد زیرا آنها از راز موحش او آگاه بودند اما چه کسی دلیلروزگار اشفته او را می دانست؟ هیچکس ! و حالا می خواستند پسرش را هم ازدستش بیرون اورند احساس می کرد که حس تنفر به آنها به درجه شدت رسیده است!
هفته بعد لاگا بعد از ظهر از اتاقش بیرون آمد و از حیاط گذشت و در پشتنرده ایستاد رفتار او طوری زننده بود که همسایه ها به صدا در آمدند رزیتاکه او نیز از صبح انتظار رسیدن عصر دقیقه شماری می کرد پوزخندی زد و آهستهبه آطرافیانش گفت:
-
می دونین برای چی پشت نرده وایستاده؟ برای این که آقا پسرش امروز به دیدنش میآد و خانم نمی خواد که ما به این اقازاده نیگاه کنیم!
و بالاخره پاریس امد و لاگا بی درنگ او را به اتاق خود برد رزیتا مدتی بهسمت نرده نگاه کرد و لبخند زد و در دیدگانش برقی از شیطنت درخشید...چندینبار فکر کرده بود که این بار که پاریس می آمد با او سر صحبت بازکند...قبلا در این تصمیم نظری جز تمایل قلبی نداشت ولی حالا حس می کرد ازاین راه می تواند این زن را آزار دهد این تصمیم لذت بیشتری به او می داد ووقتی که منظره خشم و ناراحتی شدید لاگا را به نظر می آورد دندانهای سفیدشاز خلال دو لب گوشتالودش به درخشش در می آمد!
او آرام آرام به سمت نرده رفت و این بار در آنجا کشیک ایستاد به طوری کهدر هنگام مراجعت پاریس و مادرش ناگزیر بودند از کنار او بگذرند اما درموقع بازگشت پاریس، مادرش که متوجه این موضوع شده بود طوری در سمت چپ پسرجای گرفت که مانع رد وبدل شدن هر گونه نگاهی میان آندو شد رزیتا آن وضع رادید شانه ها را بالا انداخت و با اوقات تلخی در دل گفت:
-
این دفعه به این زن نشان می دم که من بچه نیستم!
-
هفته بعد لاگا دوباره از اولین ساعات بعد از ظهر در کنار نرده جای گرفتاما این بار رزیتا از خانه بیرون رفت و آهسته آهسته در مسیری که قاعداتامی بایست پاریس از آن راه بیاید براه افتاد طولی نکشید که سر و کله پسرکاز دور پیدا شد اما رزیتا همچنان به راه ادامه داد و سعی کرد که نگاهش بانگاه او برخورد نکند پاریس که به کنار او رسیده بود ایستاد و گفت:
- -
سلام خانم خوشکل!
رزیتا با تعجب به او نگاهی کرد و جواب داد:
-
عجب خیال کردم که می ترسین با من حرف بزنین!
پسرک که مثل همه جوانان همسن خودش از کلمه ترس بدش می امد مغرورانه گفت:
-
من از هیچی نمی ترسم
رزیتا گفت:
-
از مادرت چطور؟
و دخترک بی آنکه منتظر جواب شود مثل اینکه می خواهد خیال پسر را راحت کندو از نگرانی بیرونش بیاورد به راه خود ادامه داد اما خودش می دانست کهپسرک او را در چنین وضعی تنها نخواهد گذاشت

پاریس پرسید:
-
 کجا میرین؟
رزیتا گفت:
-
می خواین چه کنین؟ بهتره شما خیلی زود پیش مادرتون برین وگرنه کتک میخورین مگه نمی بینین که هر وقت با او هستین حتی نگاه کردن به روی من ترسدارید؟
پسرک گفت:
-
این حرفا چیه دختر؟
و دختر گفت:
-
خداحافظ کار واجبی دارم و باید برم
پاریس با حالی ناراحت به سمت خانه رفت و رزیتا با خوشحالی شیطنت آمیزی لبخند زد.
وقتی لاگا و پسرش از حیاط گذشتند تا پاریس خداحافظی کند دوباره رزیتا درحیاط ایستاده بود این بار غزت نفس پاریس به او جرأت داد که بایستد و با اونیز خداحافظی کند لاگا از خشم کبود شد و با صدایی خشن فریاد زد:
-
بیا پاریس چرا وایسادی؟
وقتی که پاریس رفت لاگا چند لحظه مقابل رزیتا ایستاد مثل این بود که میخواست چیزی بگوید اما با کوشش تمام خشم خود را فرو خورد و خاموش به اتاقخود بازگشت!
جند روزی بعد جشن معروف سویلا فرارسید آن شب استاد بنایی که ساکن آن خانهبود به کمک دو نفر دیگر از مستاجرین طناب بلندی از این سو به آنسوی حیاطکشید و آنرا پر از فانوس های کاغذی کرد که در آن شب مهتابی نورهایرنگارنگشان جلوه و زیبایی خاصی داشت و با نور ستاره ها که چشمک زنان درآسمان جلوه می فروختند در می آمیخت.
اهالی خانه در وسط حیاط روی صندلی ها نشسته و دور هم حلقه زده بودند وزنها که غالبا مشغول شیر دادن به بچه های کوچک خود بودند و به سرعت تخمه هارا به دهان می ریختند فقط گاه به گاه دست از پرچانگی بر می داشتند تا پسربچه یا دختر بچه ای را که شیطانی می کرد آرام کنند و دوباره به پر حرفیبپردازند و تخمه بشکنند.. هوای خنک شب که خبر از آمدن بهار می داد برایآنها خیلی مطبوع بود!
آنهایی که توانسته بودند به خرید بروند با آب و تاب ماحرای چک و چانه زدنبا فروشندگان را برای همسایگان تعریف می کردند و جزئیات آنچه را در بازاردیده بودند با مبالغه گویی باز می گفتند. همه اهالی این عمارت در حیاطبودند به جز لاگا که از پنجره اتاقش نور ضعیف شمعدانی پیدا بود. یک نفرپرسید:
-
پسرش کجاست؟
پیلار جواب داد
-
یک ساعت پیش اومد حالا توی اتاق پیش مادرشه!
رزیتا خنده کنان گفت
-
واقعا که چه تفریح خوبی!
یکی از مردان فریاد زد:
رزیتا دست از سر لاگا بردار یک خرده برای خودمون برقص
دیگران یکصدا فریاد زدند:
-
رزا باید برقصه رزا باید برقصه
همه جای دنیا در جنوب شهر ها همه رقص را دوست دارند
صندلی ها دایره وار دور هم چیده شد بنا و راننده کامیون به سرغ دمبک هایخود رفتند رزیتا دو تکه فلز به انگشت خود بست و همراه با دختران دیگر بهپایکوبی پرداخت
پاریس که از اتاق محقر مادرش صدای موسیقی و رقص شنیده بود گوشهایش را تیز کرد و گفت
-
به نظرم دارن می رقصن مادر
پس از پشت پرده پنجره نگاهی به بیرون انداخت و عده ای را که در حیاط بودنددر نور ملاین فانوس های کاغذی دور هم در حال رقص و کف زندن دید مخصوصامتوجه دو دختر حوان شد که با گرمی تمام پایکوبی می کردند...رزیتا لباسروزهای عید کریسمس خودش را پوشیده بود و گل میخک سرخی به موهایش زده بودکه سیاهی آنها را بیشتر جلوه می داد به دیدن این منظره قلب پاریس بیاختیار نا آرامی کرد.
پسر بی اختیار به طرف در اتاق رفت ماردش با نگرانی داد زد:
-
می خوای چیکار کنی!
پسر جوان با ارامی گفت:
-
می خوام رقص اینها را تماشا کنم تو هیچ وقت نمی خواهی من یک خرده تفریح کنم!
مادر تشدد گفت:
-
نه تو نمی ری رقص اونا رو تماشا کنی میری رزیتا رو تماشا کنی
-
لاگا خواست جلوی پسرش را بگیرد اما پاریس از اتاق بیرون رفته بود لاگانیز با یکی دو قدم فاصله به دنبال او آمد و در تاریکی ایستاد تاکسی اثرخشم شدیدی را که بر چهره داشت نبیند
-
رزیتا متوجه پاریس شد و رقص کنان موقعی که از کنار او می گذشت گفت:
-
نمی ترسی به من نگاه کنی؟
خودش هم همیشه از لاگا می ترسید اما این مرتبه رقص به او جرات و قوت قلبداده بود وقتی که صدای دمبک خاموش شد دختری که همراه با رزیتا می رقصیدنفس زنان روی یک صندلی افتاد اما رزیتا به جانب پاریس رفت و در برابرشایستاد و در حالیکه او نیز نفس نفس میزد گفت:
-
لابد رقص بلد نیستی پسر؟
جوان گفت:
-
خیلی خوب بلدم!
دختر گفت:
-
خوب پس بیا!
رزیتا با لبخندی آمیخته با دلبری فراوان به او نگاه کرد اما پاریس دو دلبود از پشت سر نگاه سریعی به سوی مادرش انداخت زیرا حدس می زد که بایدمادرش در تاریکی ایستاده باشد رزیتا مفهوم این نگاه را دریافت و با لحنینیشدار گفت:
-
می ترسی... هان؟
پسر با سرعت گفت:
-
از چی بترسم؟
این بار پاریس دیگر تردید از دل بیرون راند و وارد معرکه شد دایره زنگییکی از زنان به صدا در آمد و حاضرین با آهنگی منظم به کف زدن پرداختند....
دختر جوانی یک جفت دستمال به پاریس داد پاریس با رزیتا همه را به نشاطآورده بود. رزیتا در حین چرخ زدن با نگاهی تمسخر آمیز هر بار به آن سمت کهلاگا ایستاده بود می نگریست و هر بار بیشتر متوجه رنگ پریدگی او می شد...

لاگا بی حرکت ایستاده بود و با دقت به رزیتا می نگریست که در حال پایکوبیبه پاریس لبخند می زد ..دیدگان زن بدبخت مثل دو تکه زغال سرد اما خشمگینبه آنها زل زده بود اما هیچ کس به او توجه نداشت و ناله ای هم که از دل اوبرخاست به گوش کسی نرسید...

 

قسمت سوم(فعال)-- قسمت دوم -- قسمت اول(فعال)

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

/ 0 نظر / 5 بازدید