لحظه های بی تو - قسمت سوم

ادامه قسمت سوم

شهروز که نا خود آگاه جذب صدای زیبایی که از آنسوی خط با آن سخن می گفتشده بود دلش می خواست با صاحب صدا بیشتر صحبت کند. بی میلی پیش از پاسخگویی تلفن را فراموش کرد و گفت:
-
یک کم صحبت کنین شاید صداتونو شناختم
-
بسیار خوب حالتون که خوبه؟
-
خدا را شکر بد نیستم
-
چه کارا می کردید؟
-
مطالعه
-
از درس و دانشگاه چه خبر؟
-
مشغولم
-
حالا چرا اینقدر کوتاه جواب میدین؟ از صحبت کردن با من ناراحتین؟
شهروز که دست و پایش را گم کرده بود و برای اینکه کسی که پشت خط بود تماسش را قطع نکند گفت:
-
آخه نت عتئز شما را نمی شناسم
-
من شقایق هستم!
ناگهان دست و پای شهروز سست شد و زبانش به لکنم افتاد کمی سکوت کرد و بعد گفت؟
-
ش.ش. شقایق.....!؟
-
شقایق خنده آرامی کرد و گفت:
بله شقایق
فکری به ذهن شهروز رسید و تصمیم گرفت وانمود کند او را نشناخته است سپس گفت:
-
کدوم شقایق؟!
-
شقایق دوست نسرین...مهمونی فرامرز دسر مخصوص
شهروز که دید دیگر نمی تواند خود را به نشناختن بزند با نشاط خندید و هیجان زده گفت
-
اوه بله حالتون چطوره ؟ چطور شد یاد من کردین
-
خواهش می کنم مدتی بود دلم می خواست باهاتون تماس بگیرم ولی متاسفانه فرصت نمی شد تا امروز هی خداخدا می کردم منزل باشید.
-
داشتم مطالعه می کردم خیلی هم خوشحال شدم که صدای زیبای شما رو شنیدم
-
اگه مزاحمتونم اجازه بدین رفع زحمت کنم و بعدا باهاتون تماس بگیرم
شهروز از ترس اینکه او بعدا تماس نگیرد گفت
-
نه اصلا اینطور نیست توی خونه تنهام اتفاقا به فکر یه همزبون بودم چه خوب شد زنگ زدین خوشحالم کردید
و با خود اندیشید:
حالا که خودش زنگ زده بهتره شانسم رو امتحان کنم کور از خدا چی می خواد دوچشم بینا گور بابای خجالت بهتره تا جایی که می تونم نظرش رو جلب کنم و بهشنزدیک بشم
شقایق که آرامش کلامش قوت قلبیی به شهروز می داد گفت:
-
خوب تعریف کنین ببینم با امتحانات چکار کردید؟
-
مث همیشه خوب بود حالا هم باید یه طوری تابستونم رو پر کنم اما
-
شقایق به آرامی پرسید
-
اما چی به شما نمیاد بی برنامه باشین
-
نه بی برنامه نیستم اتفاقا حالا که بعد از دو ماه صدای قشنگ شما رو می شنوم شاید تغییراتی هم توی برنامه ام دادم
-
طوری می گید دو ماه که انگار منتظر من بودید؟ چه چیزی می تونه باعث تغییرات برنامه شما بشه؟
-
اتفاقات پیش بینی نشده خوب تا حدودی منتظرتون بودم اخه یادمه شما می خواستین با من صحبت کنین شاید برای همین گفتم دو ماه
-
بله دلم می خواست با شخصی که فکر می کردم با اطرافیانم فرق داره حرف بزنم
-
مگه من چه فرقی دارم
-
نمی دونم از مطالبی که اون شب می گفتین اینطور به نظرم رسید
-
هر کاری از دستم بر بیاد در خدمتگزاری حاضرم ولی اینو باور کنین که منم مثل تموم آدمای دیگه هستم
-
اونشب طوری صحبت می کردین که اگه کسی صورتتون رو نمی دید فکر می کردمردی با تجربه یه زندگی کاملین ولی جای تعجب اینه که شما که هیچ تجربه ایدر این زمینه ندارین چطور اون حرفارو می زدین؟
-
نخوردیم نون گندم, دیدیم دست مردم...وقتی بیشتر به هم نزدیک شدیم همه چیز رو می فهمین
-
پس از تجربیات دیگران استفاده می کنین؟
-
نه به اون شکلی که شما فکر می کنین. مطالعات گسترده ای که در مورد مسائل زناشویی داشتم به من کمک کرد در این زمینه اطلاعات کسب کنم.
شقایق پرسید:
-
چرا دلتون می خواست در این زمینه مطالعه کنین؟
-
چون دوست داشتم زندگی من با بقیه مردم فرق کنه چون به خوشبختی در کنارهمسرم علاقه دارم و همیشه دلم می خواد زنم تموم فکر و روح و دلش پیش خودمباشه, نه فقط جسمم
-
آفرین به شما با این طرز فکر اونم توی این سن...کاش همه مردا مثل شما فکر می کردن
-
زنا چی؟ چرا اونا نباید به فکر خوشبخت کردن خانواده شون باشن؟
-
خوب توی هر جامعه و هر جمعیتی از هر جنس خوب و بد وجود داره...
شهروز میان حرفهایش دوید و گفت:
-
بله بستگی به ذات آدما داره بعضی ها بد ذاتی توی خونشونه هر چی بهشونمحبت کنین بازم کار خودشونو می کنن و متوجه محبت های اطرافیانشون نمی شن
-
دقیقا من گرفتار چنین آدمی شدم و حرف شما رو کاملا درک می کنم
شقایق سکوت کرد و این سکوت فرصت کوتاهی برای فکر کردن به شهروز داد:
خلاصه سر درد دلش باز شد حالا می تونم شخصیتش رو بشناسم
و با این تصور گفت
-
چه گرفتاری مگه شما شوهر دارین؟
-
داشتم ولی جدا شدم
-
چرا؟
-
چون با ادم بد ذاتی مواجه شدم و چندین سال زندگی بدی داشتم. البته اولشخوب بود ولی خیلی زود همه چیز عوض شد و در زندگی احساس تنهایی کردم
-
میشه بیشتر توضیح بدین؟
شقایق آه کوتاهی کشید و اینطور گفت:
-
من توی زندگیم هر کاری از دستم بر می آومد برای شوهرم می کردم از هرلحاظ اون رو توی رفاه کامل قرار می دادم اون شغل مهمی داشت و به خاطر شغلشزندگی ما باید طور خاصی می گذشت هر وقت هر لباسی که می خواست براش آمادهبود شسته شده و اتو کشیده کفشهای واکس زده همیشه غذایش گرم و آماده ولیمتاسفانه همه چیز یک طرفه بود. ظاهرا ابراز علاقه می کرد ولی در باطن طوریدیگه ای ظاهر می شد فکر نمی کرد من به چه چیزهایی احتیاج دارم. من برایخیلی از خرج هایم خودم و دخترم از پدر و برادرم کمک زیادی می گرفتم خدابیامرز مادرم وقتی زنده بود چیزی ازمون کم نمی ذاشت. وقتی هم مرد باز پدرو خواهر ها و برادرم به من می رسیدن شوهرم هم دیگه کاری نداشت من از کجایمی آیرم فکر می کرد همه نیاز های منو باید دیگران تامین کنن این بود کهنسبت به من و بچه ام بی تفاوت و بی مسئولیت شد فقط به خودش و آسایشش فکرمی کرد مرتب دعوا راه می انداخت و دخترمو به باد کتک می گرفت. به قدری بچهطفلک رو بد می زد که سر و صورتش خونی می شد انگار نه انگار که اون بچه یهدختره...هر چی هم من بالا و پایین می پریدم که بچه رو از دستش نجات بدمفایده نداشت تا خسته نمی شد ولش نمی کرد اصلا نمی فهمید داره یه دختر بچهرو می زنه یه دفعه خود منو چنان به باد کتک گرفت که دیگه رمقی برام نموندهبود از خونه بیروم زدم و به خونه پدرم رفتم وقتی مادر خدابیامرزم و پدرممنو با اون وضعیت دیدن بلند شدن رفتن سراغش پدرم می خواست حسابی کتکش برنهولی اینکار رو نکرد و بعد از اون منو یک ماه و نیم پیش خودشون نگه داشتن
-
با این حال زندگی خوب و شیرینی براش درست کرده بودم و خیلی دوستش داشتمباز با این وجود یه بار به من خیانت کرد و با یه دختر جوون و زیبا رو همریخت ولی الحق که دختر قشنگ بود...
-
شهروز سخنان شقایق را قطع کرد و گفت:
-
چطور ؟! مگه ممکنه آدم زن به این قشنگی رو بذاره و دنبال زن دیگه ای بیفته؟

:شقایق خندید و گفت
-
شما لطف دارین چشماتون قشنگ می بینه خوب شوهرم هم خوش تیپ بود و ظاهرا دختره بدجوری بهش پیله کرده بود اونم بهش جواب مثبت داد.
-
شما با این موضوع چطور برخورد کردین؟
-
هیچی بچم رو برداشتم و به خونه پدرم رفتم پامو کردم تو یه کفش که یا منوانتخاب کنه یا اون...یه مدت خونه پدرم بودم تا اومد دنبالم و قسم خورد کهاونو کنار گذاشته...چرا درد سرت بدم, اینقدر نسبت به من و زندگی و دخترم بیمسئولیت و بی تفاوت بود که دیگه خسته شدم, هر چی باهاش حرف زدم به خرجش

/ 0 نظر / 22 بازدید