رمان لحظه های بی تو - قسمت سیزدهم

ادامه قسمت سیزدهم

بعد خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد.
بارقه ای از امید در دل شهروز روشن شد خودش نمی دانست این نور که دلش رافرا گرفته بود از چه چشمه می گیرد ولی هر چه بود شهروز را برای بعد از ظهردلگرم تر می ساخت.
به هر ترتیبی که بود بر انتظار چیره شد تا عقربه های ساعت به نرمی رویساعت چهار بعد از ظهر ایستادند شهروز گوشی را برداشت و شماره شقایق راگرفت وقتی صدای شقایق در گوشش نشست نیروی تازه ای در جانش ریخته شد و ازآنجا که آمادگی برای صحبت داشت خواست بسیار کوبنده شروع کند اما هر چهکوشید سخنانی که در ذهنش ردیف کرده بود به خاطر نیاورد پس از چند ثانیهکمی که به خود مسلط شد و گفت:
-
به قول سعدی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

منم همه جملاتی که آماده کرده بودم فراموش کردم اگه پراکنده مطالبمو گفتم گیج و کلافه نشی...
شقایق گفت:
-
این تعارفا رو بذار کنار برو سر اصل مطلب که عجله دارم

شهروز بدون اینکه حاشیه برود گفت:
-
ببین عزیزم کاری به این ندارم که چه مسئله ای باعث شده تو خودتو از منکنار بکشی فقط خواستم بهت بگم تو رو به خدا و به هر چیز که می پرستی و بهشاعتقاد داری دست از این کارات بردار من دوستت دارم تو اینو خوب میدونیباعث عذابم نشو به خدا همه زندگیم شده فکر و خیال تو از صبح که از خواببیدار می شم تا شب جز تو و عشقت به هیچ چیزی فکر نمی کنم شبا هم حتی اگهخوابی به غیر از تو ببینم بازم در کنار تمام تصورها خیال تو از همه طبیعیتر وجود داره بیا و منت سرم بذار و گناه نکرده ام رو ببخش.

شقایق با لحنی آرامتر از گذشته گفت:
-
چی داری می گی شهروز.؟ این حرفا چیه که داری میزنی؟ تو سرور منی تو که گناهی نداری تمام گناه ها گردن خود منه...

شهروز میان جملات شقایق پرید:
-
نه عشق من اگه من کاری نکرده باشم که تو اینطوری اذیتم نمی کنی تو خوبیمهربونی حتما من کاری کردم که تو رو ناراحت کرده بیا و یه فرصت دیگه به منبده به خدا گذشته رو جبران می کنم هر کاری که باعث شده تو ازم برنجی براتجبران می کنم منو نوکر خودت بدون بیا و قدم روی تخم چشم های من بذار. بهخدا این خونه دل من فقط مال خودته بغیر از تو هیچ کس توش جایی نداره اینخونه رو بی صاحب خوه نگذار الهی من فدای اون قیافه مهربونت بشم چرا بیخود و بی جهت می خوای فکر کنی نامهربونی...؟ من از تو هیچ چیزی نمی خوامجز اینکه کنارم باشی و دوستم داشته باشی در عوض این تقاضای کوچیک هر کاراز دستم بربیاد برات انجام می دم..

شقایق تا حدی تحت تاثیر سخنان شهروز قرار گرفته بود:
-
این حرفا رو نزن داری قلبمو اتیش می زنی احساسات منو جریحه دار نکن . شهروز جان، من نمی تونم اونطور که تو دلت می خواد دوستت داشته باشم وکارایی رو که تو ازم می خوای برات انجام بدم....

شهروز از شدت هیجان نفس نفس می زد و اینبار هم جمله شقایق را ناتمام گذاشت:
-
عزیزم من هیچ چیزی از تو نمی خوام حتی نمی خوام دوستم داشته باشی تو فقطمحبت منو بپذیر مگه تو از زندگیت چی می خوای جز محبت و عشق و اینکه کسیباشه که مسئولیتت رو بپذیره چیزه دیگه ای می خوای؟ به خدا من هر کاری ازدستم بر بیاد برات انجام میدم بیا و منو خاک زیر پات بدون نه چیز ارزشتریتو رو خدا دوباره مثل گذاشته ها باش.

شقایق که می دید تحت هیچ عنوان حریف شهروز نمی شود و از طرفی احساس می کرد هنوز دلش هم نسبت به شهروز گرم است گفت:
-
باشه باشه قبول کردم فقط اجازه بده یه مدت فکر کنم یه مدت کوتاه سعی می کنم همونی که می خوای بشم بهت قول می دم.

شهروز از شنیدن این جمله بال در آورده بود و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید پس گفت:
-
الهی من فدای قلب مهربونت تو این منت رو سرم بذار ببین من چطوری خودمو فدات می کنم.

شقایق گفت:
-
باشه بهت قول میدم حالا دیگه اگه اجازه بدی برم و به کارام برسم تو هم برو به کارات برس

شهروز با لحنی ملایم و سرشار از عشق گفت:
-
من به جز تو کار و زندگی ندارم تمام کار و زندگیم تویی ولی چون تو دلتمی خواد بری و به کارات برسی من حرفی ندارم مخلصتم هستم. انشا الله تو کهدل منو شاد کردی خدا دلتو شاد کنه.

و پس از کمی صحبتهای معمولی دیگر تماس را قطع کردند.
شهروز از خوشحالی به هوا می پرید و از اینکه انتظارش به ثمر نشسته مسروربود پایان غصه هایش را نزدیک می دید و عشق را با تمام زوایای زیبایش دردرون خود حس می کرد چه زیباست این احساس شیرین و دوست داشتنی و چه دلنشیناست رسیدن به انچه مدتها انتظارش را می کشید.
در قلب شقایق اتشی بر پا بود اتشی که تمام وجودش را گرم می کرد و در درونش زبانه می کشید.
می دید که شهروز به هیچ وجه دست از او نمی شوید و این نشان از آن داشتکه این مرد همانی است که همیشه قابل اطمینان و اتکا است هنگامیکه شقایقاحساس کرد شهروز با اینکه کالما مورد بی اعتنایی او قرار می گیرد اما هنوزدوستش می دارد و برای بدست آوردنش غرورش را له می کند تصمیم گرفت به ندایقلب خود که از اعماق پنهانی ترین نقاط قلبش به گوشش می رسید و ندای قلبعاشق و شیفته شهروز که او را به سوی خود می خواند پاسخ مثبت دهد و دوبارهدروازه های قلبش را به روی عشق اتشین شهروز بگشاید.
پس از پایان مکالمه انروز شقایق مدتی بر جای خود نشست و به فکر فرو رفت وبعد به اتاق خصوصیش پناه برد و در را پشت سرش بست خودش را روی تختخوابانداخت و چشمهایش را بست.
می کوشید به هیچ یک از افکار منفی که ذهنش را در بر می گرفت توجه نکند اوتصمیم خودش را گرفته بود و می خواست دوباره لحظاتش را از عطر عشق شهروزسرشار سازد
در این لحظات بود که دفتر زندگی توسط فرشته مهربان سرنوشت ورق تازه ای را برای عشق قصه ما به نمایش می گذاشت.

شهروز نیز پس از اینکهاحساس می کرد به خواسته دلش رسیده سرشار از شور و حال غریبی که از عشقسرچشمه میگرفت نزد مادرش شتافت و با چهره ای شاداب و صدایی خوشحال به اوگفت:
-
مامان مامان دیدی خلاصه درستش کردم....

مادرش که پس از مدتها پسر جوانش را شاد و سرخوش می دید لبخندی بر روی لب اورد و گفت
-
چی شده اینقدر خوشحالی؟ چی رو درست کردی؟

شهروز خندان پاسخ داد:
-
خلاصه موفق شدم اینقدر صبر کردم که طرف دوباره برگشت سر خونه اول.....

مادرش که مشغول مطالعه بود کتاب را روی میز گذاشت عینکش را از روی چشمش برداشت و گفت:
-
خوب مبارکه...

 

و پس از مدتی کوتاهی افرود:
-
فقط حواست باشه که این ادمو تنها برای سرگرمی دور و اطرافت داشتهباشی...منم خوشحالم که تو خوشحالی ...شهروز پسرم بهتره هر اتفاقی بینتونمیوفته برای خودم تعریف کنی باز من تجربه ام از خیلی از کسانی که اطرافتنبیشتره و بهتر می تونم راهنمایی کنم.
مادر شهروز باز هم می خواست بدینوسیله شهروز را تشویق کند تا مادرش راهمچون سابق معتمد خود بداند و حرفهای دلش را برای او بگوید تا او هم بداندپسرش در چه مسیری گام بر می دارد و از او کاملا مراقبت کند.

/ 2 نظر / 112 بازدید

خوش به سعادتت عاشق ...

الهام

خیلی بد تموم شد.در آخر آلاله چی شد؟یعنی شهروزی که این همه مثلا مرد بود پیش خودش نگفت که زن داره!؟ آینده یک دختر رو این طور به بازی گرفت؟ این داستان اصلا اخلاقی نبود