داستان شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت پنجم)

(ادامه قسمت پنجم)

پوریا با شادی دست دختر را گرفت " تو از من خشمگین نیستی؟"
- چرا باشم؟ وقتی از تو دور افتادم فقط نگران بودم که مبادا فکر کنی رهایت کردم
پوریا سرش را پایین انداخت و گفت" خواهرکم دیگر نمی گذارم از کنارم دور بشوی هرگز.... وقتی شاهدخت را یافتم..."
دخترک گفت" هیچ وعده ای نده .وعده انسان را به تباهی می کشد. همان اشکهایت زیباترین روشنایی زندگی من بوده است. بگذار بماند."
پوریا و دختر سیاه پوش از دشت ها و کوه ها گذشتند . به جانوران غریب بر خوردند .با دیو ها وددها جنگیدند و بارها با مرگ دست و پنجه نرم کردند. دختر سیاه پوش در تمام راه به سوگندش وفادار ماند و نقابش را برنداشت. و هر چند غمگین بود هرگز سعی نکرد پوریا را اغوا کند .
روزی برای استراحت زیر درختی نشستند .دختر نگران بود و مدام به اطراف نگاه می کرد پوریا گفت" چرا نگرانی " دختر چیزی نگفت . غذایی آماده کردند و شروع کردند به خوردن. بعد به درخت تکیه دادند و خواستند پیش از حرکت استراحت کنند اما هنوز آرام نگرفته بودند که زمین لرزید و گرم شد .پوریا گوشهایش را تیز کرد و چشم گرداند و پرسید " ماجرا چیست؟" دختر جوان هراسان بلند شد و شمشیر و سپرش را برداشت . پوریا با نگرانی گفت" زمین چرا می لرزد؟ چرا داغ شده ؟ " دختر با صدایی لرزان گفت" بلند شو تا دیر نشده شمشیرت را بردار .این نفس داغ اژده های هفت سر است .با یک نفس جنگلها و شهرها را نابود می کند . این اژده هاست که راه میان سرزمین ابدیت و جهان فانی را بسته . بوی ما را شنیده .مراقب باش زخمیت نکند."
زمین می لرزید . دو جوان شتابان پشت تلی مخفی شدند زمان درازی نگذشت . اژده های هفت سر در میان آتش و دود پدیدار شد و نفس آتشینش را بر راه فشاند .انگار کوهی آتش را پیش می آمد و وحشت و مرگ می آورد .دختر و پوریا مرگ را پیش چشم دیدند . راه فرار نداشتند .اژده ها بایک قدم به آنها می رسید باید می جنگیدند .شهسوار از یک طرف و دختر از طرف دیگر به هیولا حمله بردند . آسمان و زمین از غبار نبرد تیره شد . صدای نعره اژده ها در فضا پیچید و زمین زیر پاهایش چاک خورد. زمین می لرزید و ابرهای سیاه آسمان را پوشانده بود .اژده ها آتش می افشاند و شهسوار و دختر دلیرانه و از جان گذشته به او حمله می کردند. هر سر را که قطع می کردند سری دیگر به جایش می رویید . کم کم از پا می افتادند . دختر شمشیر زنان فریاد زد " قلبش فقط باید قلبش را شکافت". بعد جستی زد و به اژده ها نزدیکتر شد. هفت سر خروشان اژده ها او را در میان گرفت. پوریا از پشت به اژده ها حمله کرد .دختر جوان باز فریاد زد" مراقب باش زخمی نشوی" اژده ها پوریا را دید و به او حمله برد جوان از فرصت استفاده کرد و خودش را به زیر شکم اژده ها انداخت .اژده ها از درد دو شمشیر که همزمان از پس و پیش در قلبش فرو رفته بود نعره ای کشید و بی جان بر زمین افتاد . دختر نفس عمیقی کشید و شمشیر را از تن اژده ها بیرون آورد . بعد نفس زنان به شمشیرش تکیه داد و صدا زد" موفق شدیم" . پاسخی نیامد . دختر از پشت اژده ها بیرون آمد و ناگهان جیغ زد .پوریا بی حرکت و غرق خون روی زمین افتاده بود . دختر به طرفش دوید خون از زخم های عمیق پوریا جاری بود. دختر با عجله زخم هایش را بست اما خون بند نمی آمد هر چه زخم ها را محکم تر می بست خون با شدت بیشتری از زیر پارچه بیرون می زد و رنگ پوریا سفیدتر می شد. از دست دختر کاری بر نمی آمد نالید وگفت " تنها عشق زندگیم هنوز زنده ای؟ یا باید من هم کنارت بمیرم " پوریا چشم هایش را با زحمت باز کرد" هنوز زنده ام. اما تو راه خودت را برو .نفس اژده ها زهرآلود بود .راهی نیست....همینجا می میرم برای شاهدخت داستانم را بگو..... بگو که دم آخر..... فقط به یاد..... او بودم......"
دختر سرش را بالا گرفت و فریاد زد" نفرین بر شاهدخت سرزمین ابدیت، که تنها امیدم را از من گرفت.نفرین بر چشمان شوم و افسونگرش! کجاست که بیاید و تنها سزاوار عشقش را نجات دهد ؟"

پوریا تکان سختی خورد:" این حرف را نزن.... بگذار .... با خاطره ای نیک از تو.... بمیرم... نفرینت را پس بگیر ". دختر ناتوان پوریا را در آغوش کشید و زار زار گریست .خونریزی مدام بیشتر می شد .و امیدی نبود . دختر گریان سرش را بر سینه او گذاشت .اما ناگهان نور امیدی در فکرش درخشید سرش را بلند کرد و گفت:" چشم هایت را ببند می خواهم نقابم را بردارم ."
پوریا چشم هایش را بست دختر نقابش را برداشت و دوباره او را در میان آغوشش گرفت" حالا هر کاری می گویم بکن خواهش می کنم!"
پوریا با ضعف گفت:" فایده ای ندارد برو ! "
- به چیزی جز شاهدخت فکر نکن . در ذهنت تصورش کن ... حالا آرزویت چیست؟"
پوریا با آخرین رمق هایش گفت:" شاهدخت...."
- چشم هایت را باز نکن چطور می توانی به شاهدخت برسی؟"
پوریا پاسخ داد" با .. رسیدن .. به .. سرزمین ابدیت"
دختر سخت تر فشردش" چطور می شود به سرزمین ابدیت رسید"
- " رهایم کن... بگذار آسوده بمیرم!"
- " جواب بده، وقت می گذرد، چطور می شود به آنجا رسید؟"
پوریا در فکر شاهدخت بود :" باید زنده بمانم"
- " آرزویت چیست"
- " می خواهم زنده بمانم اما امیدی نیست"
دختر تکانش داد و گفت دیگر از نا امیدی نگو ،آرزو کن زنده بمانی"
و شهسوار را عاشقانه در آغوش کشید. ذهن پوریا بیدار شد . اکنون تنها آرزویش زنده ماندن بود .شاهدخت را می خواست و باید زنده می ماند . او ستاره روشن افق دور دست زندگیش بود .
معجزه ای رخ داد .آسمان و زمین روشن شد .ستاره دنباله داری در آسمان شتافت و راهی را روشن کرد .از کنار پهلوان جوان گلهای سرخ روییدند .اسب سفیدی در افق دوید. گوسفندها از دور بع بع کردند . پوریا چشم هایش را بسته بود و از این همه چیزی نمی دید. خونریزی اش کم و کمتر شد و بند آمد . پوریا نفسی کشید و گفت " انگار زندگی دوباره در رگهایم به جریان افتاده. انگار نجات یافته ام " . و بعد خسته به خواب رفت.
دختر خسته از جا برخاست و کمی آب به او نوشاند. لبخندی بر لب های پوریا نشست. دختر خسته و کوفته به کنار چشمه رفت و دست و رویش را شست. کمی که آرام گرفت به درختی تکیه داد و گریست.
پوریا با پرستاری مدام دختر خوب شد و چند روز بعد، دوباره راه افتادند. هر چه به سرزمین ابدیت نزدیک تر می شدند، خطرات راه کمتر می شد. با این حال دختر جلو می رفت و مراقب بود مبادا هیولای دیگری سر راه شان بیاید. به جنگل تاریک که رسیدند ، شب ها پوریا می خوابید و دختر پاس می داد. هر چه هم پوریا اصرار می کرد که بگذارد او هم پاس بدهد، دختر نمی گذاشت و می گفت:" تو هنوز خوب نشده ای"
پوریا نمی دانست که هر شب وقتی می خوابد، دختر جوان نقابش را بر می دارد، شمشیر به دست می گیرد و با دیوان می جنگد و بعد کنار پوریا می نشیند و موهایش را نوازش می کند.

صبح روز بیست و نهم از ماه ششم سفر به کوهی رسیدند. دختر به کوه نگاه کرد و گفت:" این همان کوهی است که از آن برایم گفته اند. پشت این کوه به باغ گل سرخی می رسیم. سرزمین ابدیت پشت باغ است و تنها راه ورود به باغ ،‌عبور از لوح آتشین فرزانگی است . هر روز معمایی بر این لوح نوشته می شود و تنها پس از پاسخ گفتن به سه معمای پی در پی، لوح نا پدید می شود و می توان وارد باغ شد. اما اگر نتوانی به هر سه معما پاسخ دهی، لوح هرگز به تو اجازه ورود نمی دهد و باید از همین جا برگردیم"
صبح روز بعد به لوح آتشین رسیدند.دختر گفت:" برویم معما را بخوانیم و تا شب نشده پاسخش را پیدا کنیم"
دیوارهای بلند و سر به فلک کشیده ای باغ را در خود گرفته بود. به جای دروازه، لوح آتشین عظیمی قرار داشت . عبور از آتش همان بود و خاکستر شدن همان! در میان آتش ، واژه هایی به رنگ آبی نوشته شده بود:

  آکنده از اویی و در آن غوته ور
  مام تو بودست و تو او را پدر
  گرد جهان گشتی و او در تو بود
  حاصل رنج تو چه بود از سفر

- " منظورش چیست؟"
پوریا پاسخ داد:" بگذار فکر کنم"
بعد نشست و ساعت ها گذشت. خورشید به افق نزدیک می شد. پوریا همچنان در فکر بود. ساعتی تا غروب مانده بود که پوریا بر خواست و به دختر گفت:" به سراغ لوح برویم!"
به جلو لوح که رسیدند، پوریا زانو زد و گفت:" ای لوح آتشین فرزانگی، سال هاست سرزمین ابدیت را می جویم. از هر کس نشانی می خواستم چیزی از سرزمین ابدیت نشنیده بود اما هر کدام دانش خود را از ابدیت به من آموختند. در سرزمینی دور پیری فرزانه گفت: ابدیت در درون توست .ابدیت دردرون توست. ابدیت در تو شناور است و تو در ابدیت. جست و جوی ابدیت را از درون خود آغاز کن. پاسخ تو ابدیت نیست؟"
واژه های آبی رنگ ناپدید شد. دختر با خوشحالی گفت:" درست است. معمای دوم فردا صبح پس از سپیده دم نوشته می شود."
صبح روز بعد واژه های دیگری به رنگ سیاه بر لوح نقش بست:
  بشکفی از او، بشکافد تو را
  زایی از او تا بخورد او تو را
  بال وی از یال تو بس ریزتر
 
خیز وی اما ز تو بس تیزتر
پوریا باز نشست و فکر کرد. ساعت ها گذشت. چند دقیقه به غروب آفتاب مانده بود. دختر گفت:" عجله کن!"
پوریا با اضطراب گفت :" نمی دانم . کمکم کن!"
دختر کنارش نشست و دستش را گرفت:" از شاهدخت کمک بخواه!"
پوریا گفت:"چرا با طعنه از او یاد می کنی؟مگر به تو بد کرده؟"
دختر، اندوهگین گفت:" زندگی ستمگر است. تو را کمک می کنم تا به رغیبم برسی مرگ خودم را تغذیه می کنم و سرانجام ، در پایان این راه دراز ، فقط او در مقصد منتظر من است!"
پوریا از جا پرید :" آفرین باز نجاتم دادی! همین است، مرگ!"
واژه های سیاه رنگ محو شد.
روز بعد، سوال سوم به رنگ سرخ نوشته بود: 

  انتظار، انتظار....
  و سوختن در آتش
  و خارها در زیر پای
  وتاریکی و ظلمت
  و داغ  زخم  اژده ها بر تن 
   آرزوها.... رویاها .......
   و بزرگ ترین داغ در پیش است :
   مرگ است، حیات است،
   وهم است، وجود است،
   راستی است، دروغ است.

خورشید کم کم با افق مماس می شد و شهسوار هنوز پاسخی نیافته بود. با نگرانی از دختر پرسید: " تو چیزی می دانی؟"
- "نمی دانم.... مطمئن نیستم.... نمی توانم چیزی بگویم!"
خورشید به افق رسید. پوریا با دلهره گفت:" زحمت هامان دارد بر باد می رود، فکری بکن!"
- "آخر چیزی به فکرم نمی رسد!"
پوریا سرش را در دست هایش گرفت:" اگر به سرزمین ابدیت نرسم، از نومیدی می میرم!"
دختر با اندوه دستش را بر شانه او گذاشت و گفت:" بگذار من صحبت کنم . شاید دلش به رحم بیاید و راه را باز کند."
پوریا هم چنان خاموش بود و سرش را بر زانوهایش گذاشته بود. دختر تنها نزد لوح رفت و زانو زد :" ای سرچشمه فرزانگی، در راهی دراز به جست و جوی سرنوشت این جوان از مرگ نجاتم داد . بیهوده عشقش در دلم جوانه زد، که عشق دیگری در دلش ریشه دوانده بود حاضر نشد رویم را ببیند . از سرنوشتم رو گرداندم دل شکسته ام را از یاد بردم و او را در رسیدن به رقیبم کمک کردم ...
صدای دختر می لرزید : که مرگ او مرگ من بود . عشق او به آن دیگری هم مرگ من است اما باز وجودش وجودم است . این عشق مرا نابود می کند اما وجودم در گرو همین عشق است عشق او فقط یک رویاست ... اما به این رویا دل خوشم به این نابودن در نابودی و بودن در نابودن راضی ام . به دل شکستگی ام رحم کن...
اما واژه های سرخ هم چنان بر جا بود. خورشید تا نیمه در افق فرو رفت . بغض دختر ترکید: اگر راه باز نشود او می میرد . اگر او بمیرد من می میرم . به دل شکسته من رحم نمی کنی؟
بیش از ربع خورشید در آسمان نمانده بود ناگهان دختر سرش را بلند کرد و به لوح آتشین خیره شد :پاسخ تو همین است؟ عشق؟
حروف سرخ ناپدید شد و واژه های سپیدی جای آنها را گرفت:
وای بر شما که هر سه پرسش را پاسخ گفتید. فردا به گاه بامداد دروغین راه را می گشایم تا گشوده بماند تا بامداد راستین. در گذر از باغ هشیاری کنید که مرگ است و زندگی . چون عشق زیباست اما چون عشق ویرانگر. حذر کنید از خارهای گل سرخ. زخمی از خارهای این باغ حاصلش دردی جانکاه است همواره به گاه غروب آفتاب که فرو ننشیند مگر به گاه غروب آفتاب. بر حذر باشید از خارهای گل سرخ!

 

آخرین قسمت(فعال)  <...-  قسمت ششم(فعال) -- قسمت پنجم -- قسمت چهارم(فعال) -...> اولین قسمت(فعال)

 

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

/ 5 نظر / 20 بازدید
سید امیر حسین

سالها در قدح عشق می افروخته ایم در خیال رخ یاریم و چه ها دوخته ایم می نخوردیم و رخ یار ندیدیم ولی آش داغی که نخوردیم و لبی سوخته ایم جالب مینویسی ما را بلینک لطفا ما نیز چنین می کنیم www.razavi.tk

طه پارسا

من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یک خدا بسازم و... دعاش کنم که عظمتتو جلال امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه بشنو.....

شیدا

سلام [گل] ممنون که خبرم کردی به یاری سنگدل عمری وفا کردم خطا کردم بد دردی هست [گل]]

نازنین

(_¸[گل].•'´(_¸.[گل] •'´*♥♥♥♥*`'•.[گل] ¸_)[گل] `'•.¸_) [گل] ¯`'•.¸(¯[گل] `'•.¸*♥♥♥♥*[گل] ¸.•'´¯)¸.•'´[گل] ¯) ♥(¯`'•.[گل] ¸(¯`'•.¸[گل] *♥♥*¸.•'´¯[گل])¸.•'[گل] ´¯)♥ ♥♥[گل] (¯`'•.¸[گل] (¯`'•.¸**¸[گل].•'´¯)¸.[گل] •'´¯)♥♥ ســــــــلام خوبـــــــی؟[گل] وبـــــــلاگ فریـــــــاد عـــــشق بــه روز شـــد[گل] منتظــــــر حضـــــور پــــرمهــــــرتم[گل] (_¸[گل].•'´(_¸.[گل] •'´*♥♥♥♥*`'•.[گل] ¸_)[گل] `'•.¸_) [گل] ¯`'•.¸(¯[گل] `'•.¸*♥♥♥♥*[گل] ¸.•'´¯)¸.•'´[گل] ¯) ♥(¯`'•.[گل] ¸(¯`'•.¸[گل] *♥♥*¸.•'´¯[گل])¸.•'[گل] ´¯)♥ ♥♥[گل] (¯`'•.¸[گل] (¯`'•.¸**¸[گل].•'´¯)¸.[گل] •'´¯)♥♥

نگار

سلام خسته نباشي