داستان شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت پایانی)

(ادامه قسمت نهم)

شاهدخت چند لحظه سکوت کرد بعد گردنبندش را از سینه باز کرد و به پوریا داد. پوریا نگین آن را خوب می شناخت . از زمرد بود با طرحهای عجیبی بر رویش! گردنبند خودش را بیرون آورد و با حیرت کنار گردنبند آناهیتا گرفت. آناهیتا هر دو را از او گرفت و گفت پیرمرد گفته بود که این در حقیقت گوشواره است اما فقط وقتی اجازه دارم آن را به گوشم بیاویزم که جفتش را پیدا کرده باشم. حالا می توانم هر آرزویت را برآورده کنم.

و بعد هر دو نگین را از زنجیر در آورد و به گوشش آویخت وزیر به اتاق شهسوار آمد و با دیدن آن دو سرانجام لبخند مهربانی زد و به پوریا گفت: پس رفتی. از سویی رفتی و چه زود رسیدی!

پوریا خندید و گفت رفتم . از سویی رفتم و نفهمیدم رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن...

دو نیمه نا تمام یگانه شدند و در این آمیختگی سرزمین ابدیت با جهان فانی به هر دو سرزمین تازگی بخشیدند. فرزند سرزمین آریاییان و شاهدخت سرزمین ابدیت با هم ازدواج کردند و چند سال با شادی کنار هم می زیستند پوریا آرزو می کرد و شاهدخت آرزوها را بر آورده می کرد. سرزمین ابدیت روز به روز بالیدند و رشد کردند اما تنها یک آرزوی پوریا بود که هرگز بر آورده نشد و او هرگز از برآورده شدن آن نومید نشد و آن از بین رفتن درد جانکاه پای دختر سیاهپوش به هنگام غروب آفتاب بود. ... هر روز به هنگام غروب آفتاب شاهدخت را تنگ در آغوش می گرفت و با دردش درد می کشید.

از ازدواج شاهدخت آناهیتا و پوریا چند سال گذشت. پادشاه پیر درگذشت و پوریا به جایش نشست. شاهدخت، ملکه شد و مدتی بعد دختری به دنیا آورد مثل برف سفید، مثل گل سرخ ، مثل باد بهاری لطیف و مثل آب گوارای کوهستان های پر برف و مه گرفته، شیرین.

سرگذشت آناهیتا، ملکه ی سرزمین ابدیت کامل شده بود و سرزمین ابدیت و جهان فانی مانند درون و بیرون یک گوی بلورین به هماهنگی رسیده بودند. آرزوهای بلند پوریا برای آدمیان تحقق می یافت و سرزمین ابدیت روز به روز غنی تر می شد . ملکه و پادشاه زندگی شیرینی داشتند. همه چیز خوب پیش می رفت تا روزی که پادشاه موقع شکار همراهانش را گم کرد و در جنگل انبوه سرگردان شد هر چه گشت کم تر یافت. فکر کرد بهتر است تا صبح صبر کند و بعد دنبال راه بگردد . در جست و جوی پناهگاهی برآمد تا شب را بگذراند. خسته و گرسنه و تشنه، به چشمه ی رسید که چنار تناوری کنارش روییده بود . یاد شهر و مادرش افتاد و دلش تنگ شد با اندوه آهی کشید و شب را کنار چشمه ماند. روز بعد راه افتاد و خیلی زود راه را یافت. چهار نعل به طرف قصر تاخت و بی آنکه با کسی حرف بزند به اتاقش رفت و در بستر افتاد. ملکه با عجله نزد او رفت و پرسید: عزیزم ، چه شده ؟ تمام شب چشم به راهت بودم!

اما ناگهان اندوه عمیقی را در نگاه شوهرش حس کرد: "از چه اندوهگینی مگر آرزویی داشته ای که نتوانم برآورم؟ تو نباید اندوهگین باشی با اندوه تو دو دنیا غمگین می شود. هر چه می خواهی بگو هر آرزویی داشته باشی در یک چشم برهم زدن برآورده می کنم ،بگو!"

پادشاه دستش را روی دست همسرش گذاشت و گفت: "دلم می خواهد شهر و مادرم را دوباره ببینم، می شود؟"

رنگ از روی ملکه پرید. بدنش لرزید و ساکت ماند. پادشاه چشم به ملکه دوخت. مدتی گذشت. ملکه با نگرانی گفت: "سیر زمان در سرزمین ابدیت با جهان فانی یکی نیست. چند سال است به این جا آمده ای اما بر جهان فانی چند هزار سال گذشته. از خانواده تو اثری نمانده. شهر تو کاملا دگرگون شده و این شاید به دلیل آرزو های تو بوده. وانگهی، اگر از سرزمین ابدیت خارج شوی دیگر نمی توانی برگردی!"

- " یک بار توانسته ام و باز هم می توانم!"

- " نه ! این بار فرق می کند . اجازه خروج از سرزمین ابدیت با همین جسم و کالبد، تنها به شاهدخت سرزمین ابدیت داده می شود! دیگران با خروج از این سرزمین، به شکل نوزادی در جهان فانی متولد می شوند و تمام خاطره های این سرزمین را از یاد می برند. حتی من هم دیگر نمی توانم بدون دگرگونی از این سرزمین خارج شوم. دیگر شاهدخت نیستم، ملکه شده ام... این فرمان سرنوشت است . همه چیز حتی نیروی سحرآمیز من هم نمی تواند تغییرش بدهد. از این فکر بگذر!"

- " نمی توانم از فکر این آرزو بیرون بیایم. اگر نومید بشوم می میرم. نمی توانی مرا با همین کالبد به سرزمینم بفرستی و برگردانی؟"

ملکه با اندوه سرش را پایین انداخت: "تنها عشق من، این در اختیارم نیست. فرمان سرنوشت است و نیروی سحرآمیز من هم از سرنوشت است. به محض خروج از اینجا، به شکل نوزادی در جهان فانی به دنیا می آیی و برای ابد از هم جدا می شویم. بگذار مدتی فکر کنم..."

اما ملکه نمی خواست به این جدایی فکر کند. همه کار کرد تا این آرزو را در دل پادشاه بکشد. اما آرزو در اختیار پادشاه نبود. خود به خود می آمد. این هم فرمان سرنوشت بود. آرزوی بازگشت از بین نرفت و روز به روز قوی تر شد و چون راهی نبود تا به آن برسد نومیدی کم کم فرا رسید و پادشاه به بستر بیماری افتاد . چیزی به نومیدی مطلق و مرگ پادشاه نمانده بود. ملکه آشفته بود. گمان می کرد خود خواهی اش برای دور نشدن از پادشاه، همسرش را به کام مرگ فرستاده. از طرف دیگر، می دانست نمی تواند داغ دوری او را تاب بیاورد . می دانست مدت کوتاهی پس از رفتن همسرش، نومیدی او را هم می کشد. اما مرگ پادشاه بدتر از دوری بود. سرانجام، تاب نیاورد و تصمیم گرفت. شب آخر به دیدار او رفت و با اندوه در آغوشش کشید: "تنها کسی بوده ای که با تمام وجودم به او مهر ورزیده ام. با رنج و سختی، با چنگ و دندان، تا دم مرگ رفته ام تا تو را یافتم و حالا... برای همیشه از دستم می روی.. چه کنم؟ "

پادشاه که دیگر رمق نداشت، ناتوان لبخند زد : "سال ها از دردی که بر پایت نشاندم، رنج کشیدم. بارها آرزو کردم این درد از تو دور شود. این آرزو هرگز تحقق نیافت و من هرگز نا امید نشدم. این زخم روزی خوب می شود و درد پایان می گیرد. اما حالا به پایان رسیده ام. دخترمان را به تو می سپرم . می دانم او را خوب بزرگ می کنی تا سرزمین ابدیت، دوباره شاهدختی داشته باشد. تنها نگرانم که دیگر نمی توانم در دردهای شبانه ات درد بکشم. که پس از این، ناچاری به تنهایی خاطره باغ گل سرخ را با خود داشته باشی. دیگر بوسه هایت را نمی چشم. دیگر در آغوشت نمی خوابم، دیگر دخترم را نمی بینم. کاش این آرزوی نفرین شده از راه نمی رسید. کاش سال ها پیش به همان آرزوی پوچ پادشاهی مرده بودم..."

ملکه اشک ریزان فریاد زد: "نه! تو نمی میری. منم که نابود می شوم. با سرنوشت می جنگم. سعی ام را می کنم. می دانم امید پیروزی ام کم است. اما هر چه باداباد به همین راضیم که هرچند دور از من زنده باشی و خوشبخت شوی. شاید هرگز هم را نبینیم. اما بگذار تو زنده باشی. تمام تلاشم را می کنم. بگذار برای آخرین بار بوسه ات را بچشم... و... برای آخرین بار، آرزو کن..."

گریان همسرش را در آغوش کشید و صورتش را غرق بوسه کرد. آرزو کرد هر دو در همان حال بمیرند. اما نمی توانست آرزوی خودش را برآورد. یکی از گوشواره های زمرد را از گوشش باز کرد. زنجیر کرد و به گردن شوهرش آویخت و دوباره او را در آغوش گرفت. پیش از آن که از بوسه های همسرش سیراب شود پادشاه ناپدید شد و ملکه خود را بر تخت خالی تنها یافت و لحظه ای به جای خالی همسرش خیره شد می دانست همان لحظه نوزادی در سرزمین آریاییان به دنیا آمده. دیگر او را نمی دید باید تنها می زیست. در خلاء هم آغوشی های شبانه و به همراه آن درد جانکاه... آن سفر دراز دیگر حقیقت نداشت. تنها حقیقت تنهایی مطلق بود و نا امیدی... و او دیگر حتی شاهدخت هم نبود... ملکه در خلوت خاموش اتاق تنها عشق زندگی اش تلخ گریست... چند ساعت گذشت. بی فایده بود نمی توانست بدون همسرش زندگی کند. آرام شد. از اتاق بیرون آمد. وزیر را خواند و تمام ماجرا را گفت. وزیر خاموش ماند و سر تکان داد شاهدخت دخترش را بوسید و به او سپرد سوار اسب شد از قصر بیرون رفت و به طرف مرزهای سرزمین ابدیت تاخت. کنار مرز از اسب پایین آمد نگاهی به فضای مه آلود جهان فانی کرد. جهان بسیار بزرگ بود. نگران شد بر خاک افتاد و گفت پروردگارا تا کنون رنج بسیار کشیده ام. و دم بر نیاوردم آرزوهایم یکی یکی در هم شکستند تا به حال به درگاهت استغاثه نکردم... این تنها آرزویم را بر آور بگذار در سرزمین او به دنیا بیایم شاید روزی بتوانیم یکدیگر را بیابیم... سوگندت می دهم تنها آرزویم را بر آور هر چه می خواهی از من بگیر حتی چشمهایم را... اما مگذار دل شکسته بمانم...

سپس از جا برخاست اسبش را رها کرد برای واپسین بار به سرزمین ابدیت نگریست لبخند زد و با یاد باغ گل سرخ از مرز گذشت...

و در آن لحظه دختری نابینا در سرزمین فانی آریاییان به دنیا آمد....

 

قسمت نهم -- قسمت هشتم(فعال) -...> اولین قسمت(فعال)

 

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

/ 37 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
so0oko0ot

سیر زمان در سرزمین ابدیت و جهان فانی متفاوت است آن دورانی که در جهان فانی بر من گذشت در سرزمین ابدیت تنها چند ساعت بود. ========== ممنون از مطالب قشنگ شما عالی بودن

حمید

سلام تمام صفحه های وبت رو save کردم جواب سوالهاتم گذاشتم هر از گاهی به سراب آرزوهای من قدم بذار[گل]

سمیه

رمضان مبارک ........ (''''(`-``'´´-´)'''') ..........).....--.......--....( .........\.....(6..._...6).../ ........./........(..0..)....;.\ ........__.`.-._..'='..._.-.`.__ ......\....'###.,.--.,.###.'.../ ....../__))####'#'###(((_\ ......############# ........############ .......\...#########.../ ...__/...../..######\....\ (.(.(____)....`.#.´..(____).).)

مهدی..دفترعشق

سلام دوست عزيز ************* دفتر عشق به روز شد ************* منتظر حضور سبز شما هستم ************* به اميد قبولي طاعات و عبادات شما ************* شاد باشي - التماس دعا ************* از طلوع تا غروب اين زندگي ، و از غروب تا طلوع آن ميخواهم با تو باشم، به ياد تو باشم ، در کنار تو باشم و در آغوش تو از اين دنيا رفته باشم! باور ندارم لحظه هاي بي تو بودن را ، لحظه ها همه ميدانند درد تنهايي ام را! [گل][گل][گل][گل][گل]

مهدی..دفترعشق

سلام دوست عزيز ************* دفتر عشق به روز شد ************* منتظر حضور سبز شما هستم ************* به اميد قبولي طاعات و عبادات شما ************* شاد باشي - التماس دعا ************* از طلوع تا غروب اين زندگي ، و از غروب تا طلوع آن ميخواهم با تو باشم، به ياد تو باشم ، در کنار تو باشم و در آغوش تو از اين دنيا رفته باشم! باور ندارم لحظه هاي بي تو بودن را ، لحظه ها همه ميدانند درد تنهايي ام را! [گل][گل][گل][گل][گل]

دختر آبان

سلام وبلاگتون خوبه سر بزنید خوشحال می شم یا حق[گل][گل][گل]

sayeh

سلام عزیز اپ کردم [لبخند][گل][قلب]

حسین (مشهد پی سی)

سلام دوست عزیز وب جالب و قالب قشنگی دارید اگه وقت کردید دل ما رو نشکنید و یه سری به ما بزنید منتظر نیم نگاهت www.p30stok.mihanblog.com