داستان شاهدخت سرزمین ابدیت (قسمت دوم)

(ادامه قسمت دوم)

پوریا سپیده نزده از شهر بیرون رفت . سوار اسب سیاهش آرام ارام رفت و رفت و فکر کرد . سرانجام به چنار تناوری رسید که کنار چشمه ای جوشان روییده بود . آن چشمه و چنار آرامش کرد از اسب پایین آمد و کنار چشمه نشست و به چنار تکیه داد . چنگش را از خورجین اسبش بیرون آورد و تا غروب نواخت وقتی خورشید پشت کوههای سر به فلک کشیده فرو رفت برخاست پشت اسبش نشست و به خانه بر گشت روز بعد هم سپیده نزده از شهر بیرون رفت و به همان چشمه و همان چنار پناه برد باز تا غروب آفتاب فکر کرد و چنگ نواخت و باز راهی نیافت این ماجرا چهل روز ادامه داشت . سر انجام آفتاب روز چهلم هم غروب کرد و با رسیدن شب دل شهسوار هم غروب کرد برای نخستین بار در زندگی اش نومیدی را حس می کرد همه چیز زیبایی اش را از دست داد ستارگان شب در نظرش نفرینی شوم شد و جاده زیبای شامگاهی راه مرگ . افسرده و غمگین راه خانه را پیش گرفت می دانست فردا را نمی بیند وارد شهر که شد فکر کرد گشتی بزند و با دوستانش وداع کند در تاریکی کوچه ها راه افتاد . در خانه دوستانش را زد و با آنها وداع کرد. خسته و دلمرده می خواست به خانه برگردد و با مادرش وداع کند که در کوچه تاریکی دستی را بر شانه اش احساس کرد . رویش را برگرداند و چشمش به پیرمری با ریش سفید و چشمهای روشن افتاد . پیرمرد عصای بلندی به دست داشت و کوله بار کهنهای بر دوش . پیدا بود مسافر است و تازه به شهر رسیده نگاه پیرمرد آنقدر پاک و مهربان بود که هر کس در چشمهایش نگاه می کرد نمی توانست آرام نگیرد پوریا سلام کرد . پیرمرد هم لبخند زد و گفت پسر جان چرا اینقدر افسرده ای؟
پوریا سرش را بالا گرفت و گفت افسرده نیستم .
پیرمرد گفت افسرده ای و نومید.
پوریا گفت پدر جان اگر راه گم کرده ای نشانت می دهم اگر بی پناهی به خانه ما بیا و مهمان باش اگر خسته ای بستری گرمت می دهم و اگر گرسنه و تشنه ای سیر و سیرابت می کنم اما چه افسرده باشم و چه نومید هیچ کس نمی تواند کمکم کند تو را با غصه من چه کار ؟ بگذارم و بگذر
پیرمرد خندید خم شد و آهسته در گوش شهسوار جوان گفت : از من چیزی پنهان نکن من بسیار می دانم . از گذشته و آینده خبر دارم می دانم در سرنوشت تو آرزوهای بلندی است . و می دانم اگر از رسیدن به آرزویت نومید بشوی سپیده نزده جان می سپری!
رنگ پوریا پرید پیرمرد ادامه داد می دانم آرزوهای بسیاری داشته ای و به آنها رسیده ای تودر اوج شکوه و افتخاری پهلوانی خردمندی هنرمندی .می دانم همه چیز خوب پیش می رفت تا روزی که آرزوی پادشاهی به سرت زد می دانم چهل روز است در فکری و کنار آن چشمه و آن چنار پیر چنگ می زنی و حالا که هیچ راهی نیافته ای با این فکر که فردا بمیری به شهر آمده ای تا با دوستانت وداع کنی تا هم نام نیکی از خودت به جا بذاری و هم یادگاری خوش به دیار جاوید ببری .
پوریا که تنش سرد شده بود با وحشت پرسید تو فرستاده خدایی یا اهریمن ؟ که همه چیز را می دانی؟
پیرمرد لبخند زد وراههایی را هم برای رسیدن تو به آرزویت می شناسم راههایی که می تواند تو را از کام مرگ نجات بدهد
پوریا بازوی پیرمرد را گرفت پدر اگر آرزویم را بر آوری تو را از مال دنیا بی نیاز می کنم
پیرمرد خندید و گفت مرا با مال دنیا کاری نیست
- پس منت بگذار و راهی نشانم بده
پیرمرد دستش را گرفت و پوریا ناگهان خود را کنار همان چشمه و چنار پیر دید پیرمرد دستش را در آب چشمه فرو برد و دست و رویش را شست بعد چنار پیر را نوازش کرد و گفت نگاه کن چشمه ای کوچک است جوشیده از دل زمین اما آبی چنان زلال دارد که می تواند درختی چنان تناور را صدها سال کنار خویش نگه دارد بیا کنار چشمه بنشین و از میان راههای که برایت ی گویم یکی را انتخاب کن
پوریا کنار چشمه نشست پیرمرد مدتی سکوت کرد بعد گفت می توانی شبانه پادشاه را بکشیو خود بر جایش بنشینی
پوریا خشمگین گفت نه پدر نا جوانمردانه است
به کشور همسایه برو و به کمک آنها به جنگ با پادشاه بیا
نه پدر نمی تونم به مردمم خیانت کنم
 خودت را به شاه نزدیک کن و مهرت را در دلش بنشان . پادشاه پسری ندارد . و بعد از مرگ تو را جای خودش می نشاند
 نه پدر چاپلوسی را دوست ندارم

 پیرمرد لبخند زد و بار دیگر دستهایش را در آب چشمه شست هر پیشنهادم را قبول می کردی به پادشاهی می رسیدی اما بعد نکبت بر تو فرو می آمد چون آرزوی خدایی مثل نکبت بر تو فرود می آید چون آرزوی خدایی مثل نفرینی در دلت جا می گرفت و در دم جان می سپردی . تو را با نیکی آمیخته اند آزاده ای . نفرت در دلت جا ندارد از کشاکش های بیهوده بشری رهایی
 از کوله بار کهنه اش نگاره ای بیرون آورد و به پوریا داد پوریا نگاره را از پیر گرفت . ناگهان با دیدن آن چهره زیبا و افسانه ای با آن موهای بلند و سیاه چونشب با آن صورت بیضی و گونه های برجسته و لبهای سرخ قلبش به تپش افتاد . چشمان درشت و زیبا و اندوهگینش و بی انگیزه اش لرزه بر تن شهسوار انداخت . هیچ چیز در دنیا زیبا تر از او نبود پوریا با تمام وجودش غرق زیباییه این موجود اسرار آمیز شد عشق مثل خون در رگهایش دوید و تمام وجودش را گرفت پیرمرد با لبخند گفت نامش اناهیتاست شاهدخت سرزمین ابدیت . سرزمین ابدیت از اینجا بسیار دور است و رسیدن به آن دشوار . هرگز نمی دانی به آن رسیده ای یا نه . بیرون آن سرزمین کسی از وجودش با خبر نیست و در درون آن گفتن نامش برای بیگانگان ممنوع است این دختر نیرویی جادویی دارد که راز زندگی توست شاه دخت تنها اگر عاشق کسی بشود با او ازدواج می کند نیروی سحر آمیز او در عشقش متجلی می شود . خدا به او این توانایی را داده که همه ارزوهای شوهرش را بر آورد . اما تنها آرزوی شوهرش را آرزوهای کسی را که با تمام وجودش دوست بدارد حتی آرزوهای خودش را هم نمی تواند بر آورد . تو اگر می خواهی به آرزوهایت برسی باید او را پیدا کنی و بعد با او ازدواج کنی . پوریا در سکوتی زرف فرو رفته بود و در افسون زیبایی شناور بود . چشمهای آناهیتا او را به سوی خود فرا می خواند . سر نوشتش همین بود . آغاز و پایانش همین بود . راز زندگی اش در همان موهای سیاه و چشمهای زیبا و اندوهگین بود . در همان لطافت بهاری . در همان زیبایی ابدی . پادشاهی ارزانی پادشاه باشد . دیگر سزاوار آرزو هم نیست . چه رسد به هموار کردن رنج سفرهای بلند . اما به این سفر می روم . این دختر را می خواهم به هر بهایی که شده . عشق این دختر تنها آرزویم است . سرزمین ابدیت را هر جا باشد پیدا می کنم . اگر شاهدخت مهرم را به دل گرفت که به آرزویم رسیده ام . وگرنه همان بهتر که این آرزوی آخرم باشد . و در سرزمینی که او می زید جان بسپارم . اکنون بزرگترین مقصود هستی ام را می دانم . پدر جان نمی دانم با نشان دادن این نگاره از کام مرگ رهایی ام داده ای یا به مغاک مرگی تلختر انداخته ای اما سپاسگذارم که زیبایی مطلق را نشانم دادی . راز زندگی ام را .
پیرمرد دستش را بر شانه پوریا گذاشت و گفت پسرم فراموش نکن رفتن به این راه دو شرط دارد . اول آنکه فریب زیبایی را نخوری زیبایی در روان است نه در تن . دوم آنکه رسیدن به سرزمین ابدیت دشوار است شاید سرگردان شوی و سالها در راه باشی و سرانجام نرسی اما از یاد نبر که در راه هرگز نباید به چشمهای زن دیگری نگاه کنی . حالا که مهر شاهدخت را به دل گرفته ای پیش از رسیدن به او به چهره هر زنی که نگاه کنی مهر شاهدخت را فراموش می کنی و در عشق آن زن حتی اگر جذامی باشد اسیر می شوی . این شرط دشوار است هنوز عزم رفتن داری؟
پوریا بار دیگر به نگاره شاهدخت نگاه کرد . مگر می توانست در چشم زن دیگری نگاه کند . مگر می توانست دل به کس دیگری بسپارد . برای نگاه در چشمهای این دختر رویا چهره حاضر بود هر شرطی را بپذیرد . سرش را بلند کرد و گفت به کدام سو باید روان شوم ؟ اما پیرمرد نا پدید شد .

 

آخرین قسمت(فعال) <...- قسمت سوم(فعال) -- قسمت دوم -- قسمت اول(فعال)

 

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ

/ 1 نظر / 15 بازدید