رمان لحظه های بی تو - قسمت بیستم

ادامه قسمت بیستم

 

نوروز فرا رسید و شهروز که از چندین روز پیش از نوروز هیچ گونه خبری ازشقایق نداشت کماکان به انتظار نشسته بود تا شاید به بهانه عید نوروز صدایگرم شقایق را بشنود اما انتظارش بیهوده بود و از او خبری نمی شد
در طول این مدت یکبار شهروز شماره تلفن منزلش را گرفت و پس از اینکه صدایشقایق را شنید تبریک عید را گفت ولی شقایق گوشی را قطع کرد و اعتنایی بهشهروز نشان نداد
تا پایان تعطیلات نوروزی شهروز هیچ خبری از شقایق نداشت بندرت از خانهخارج می شد تا مبادا شقایق تماس بگیرد و او را نیابد حتی برای دید وبازدیدهای مرسوم سال نو هم به بهانه های عدیده همراه خانواده اش نمی رفت وبیشتر اوقات از کنج اتاق خصوصی اش کز کرده و فکر می کرد
روزی از همین روزها با خود اندیشید که مگر این دیوارها و در و پنجره ها چهگناهی مرتکب شدند که باید شاهد غم و شکستهایش باشند؟چرا باید همه روزهرفقای خوب و غمخوار و بی صدایش باشند. با خود می اندیشید که حتما روزیسینه این دیوارها از غم خواهد ترکید و سقف و در و دیوار بر سرش خرابخواهند شد تا شاید مرگش از راه برسد و سینه مالامال از دردش پس از مرگآرام بگیرد
اما آن رفقای بی صدا و صامت که با چشم های پر مهر ولی غمگینشان او را درهمه حالات می نگریستند انقدر با وفا بودند که هر چه شهروز مشت بر سر ورویشان می کوبید و ناله های غمناکش را بر سرشان می کشید و در برابر شانابراز غصه های عاشقانه می داشت دم بر نمی آوردند و در سکوت دردهایش را میشنیدند. و قطعا دردرون به حالش خون می گریستند.
آنها همدلش بودند نه همزبانش و این خود نعمتی بود بزرگ ...نعمت عظیمی کهخداوند برایش مقدر فرموده بود که همدل هایی مهربان راز دلش را بشنوند و دمنزدنند.
پس از پایان تعطیلات نوروزی شقایق تماس های کوتاهی با شهروز داشت که در آنها نیز مکررا قصدش را برای قطع ارتباط با او تکرار می کرد
شهروز عاشق به همین دیدارها تلخ نیز راضی بود چرا که از عشقش چیزی نمیخواست و توقعی از او نداشت حال که شقایق نوش جانش نبود و نیش جانش بود بازهم خدایش را شکر می گفت که با تمام این احوال هنوز او در کنارش است.....

************

مدتی پس از اینکه شقایق و شهروز از سفر شمال بازگشتند روزی شقایق با خود خلوتی کرد و به زندگی خودش و شهروز اندیشید
فکر می کرد که مزاحم زندگی شهروز است و شهروز حاضر است بهترین های زندگیاش را بخاطر او فدا کند شقایق به این امر راضی نبود اندیشید که تا چند وقتدیگر هاله بزرگ می شود و تا حدودی از کنترل خارج اگر روزی تصادفا شهروز رابا شقایق دید چه اتفاقی می افتاد و از همه مهمتر تا چندی دیگر دور و اطرافهاله را که اینک رفته رفته به زیبایی و طراوتش افزوده می شد خواستگارانیمی گرفتند ایا شقایق با وجود اینکه دختری بزرگ داشت که در شرف ازدواج بودباز هم حاضر می شد ارتباطش را با شهروز ادامه دهد؟
این تفکرات موجب شد که باز تصمیم بگیرد به هر نحو ممکن ارتباطش را باشهروز قطع نماید اما از چه راهی؟ شهروز یه هیچ صراطی مستفیم نبود و تحتهیچ شرایطی راضی به قطع ارتباط با شقایق نمی شد، حتی در بعضی اوقات صراحتابیان می داشت که اگر شرایط حکم کند حاضر است برای مدت کوتاهی با شقایقارتباط نداشته باشد تا شرایط دوباره عادی شود و ارتباطش را با شقایق از سربگیرد
از طرفی شقایق نیز به شدت شهروز را دوست داشت و نمی توانست خودش را راضیکند که از او دل بکند دلش برای شهروز به شدت تنگ می شد و نمی توانست او رانبیند ولی می کوشید در دیدارها طوری رفتار کند که شهروز ترکش گوید
سعی می کرد با شهروز به سردی رفتار نماید و او را نسبت به خودش دلزده ومتنفر کند اما این اندیشه ای بسی بی پایه و اساس بود و باعث می شد کهشهروز هر لجظه در درونش بیشتر خرد شده و از بین برود با تمام این احوالشقایق تصمیمی را که گرفته بود هر بار به نحو جدی اجرا می کرد...

*************

لحظات بر شهروز در بیوفایی مطلق می گذشت بهار برایش رنگ و بویی نداشت و شقایق هر لحظه بر بیمهری هایش می افزود با این حال که سخن شقایق غالبا از جدایی بود باز هم باشهروز دیدار داشت و در اغلب دیدارهایشان او را خار و خفیف می کرد با اینوجود شهروز دوستش داشت و تمامی حالاتش مصداق خارجی این بیت بود که:
تو وفا به جور می کن
به جفا چکار داری.....؟!
شهروز نیز اینطور عمل می نمود
گاه با خود می اندیشید که شقایق او را تنها برای مرتفع شدن نیازهای مادیاش در کنار خود نگهداشته اما باز ارامشش را حفظ می نمود و جز محبت دربرابر سو استفاده های شقایق عکس العملی نشان نمی داد
این تفکر سبب شد که حتی در یکی از دیدارهایشان خطاب به شقایق گفت
-
اگه یه روزی در چندین سال دیگه خواستی ماجرای عشقمونو برای کسی تعریف کنینگی من آدم احمقی بودم و هر چی بهم بد و بیراه می گفتی بازم محکم وایستاده بودم و خودم و زندگیمو به پات می ریختم و فدات می کردم...؟!

شقایق در پاسخ گفت:
-
نه اگه خواستم درباره تو با کسی حرف بزنم می گم یه عاشق به تمام معنابودی عاشقی که توی قرن بیست و بیست و یک حتی توی کتابا هم پیدا نمی شه....

و پس از کمی سکوت افزود:
-
مطمئنم اگه تنها بودم با تو خوشبخترین زن دنیا می شدم می دونی شهروز تاوقتی مامانم زنده بود تمام هم و غم من اون بود و از هر چیزی توی دنیابیشتر دوستش داشتم و حالا که اون نیست مهر و محبت تو را جایگزین محبتمامانم کردم و مثل اون دوستت دارم فکر نکن نمی فهمم من محبت های تو رو خوبدرک می کنم اما چه کنم که نمی تونم پاسخگوی محبتات باشم با اینحال که تواز همه زندگیت توی این مدت برای من مایه گذاشتی ولی من نتونستنم هیچ کارمثبتی برات بکنم.....
شهروز نگاه عاشقانه اش را در چشمان شقایق دوخت و گفت:
-
اشتباه نکن تو برای من خیلی مفید بودی تو باعث شدی خودمو بهتر بشناسم توباعث شدی مرد بشم تو منو با عشق واقعی آشنا کردی از وقتی که عاشق شدم ،فرصت بیشتری برای پرواز کردن و بعد به زمین خوردن...! تو نمی دونی اینخیلی عالیه! هر کسی شانس پرواز کردن و ابعاد به زمین خوردن رو نداره این توبودی که این شانس رو به من بخشیدی و ازت متشکرم....!
شقایق این همه صفای باطن شهروز شگفت زده بر جای مانده بود و هیچ نمی گفتاو خوب می دانست در چه جایی باید شهروز را از عشق خودش هیجان زده کند و دراین مدت رگ خواب او را به خوبی به دست آورده بود از این رو هر گاه احساسمی کرد که شهروز به دلیل بی محبتی فراوان به مرز انفجار رسیده و فقط جرقهای لازم است تا منفجر شود تنها ساعتی خودش را مجذوب و عاشق و شیدا نشان میداد و باز پس از مدت کمی همان آش بود و همان کاسه
شهروز حتی لحظه ای از یاد شقایق جدا نمی گشت و فضای ذهن و دلش را تنها بوو عطر عشق شقایق آکنده ساخته بود در لابلای شاخ و برگ درختان ذهنش جز عطریاد شقایق عطر دیگری به مشام نمی رسید و این موجب می شد شهروز همیشه ازعشق بی قرار باشد
گذر روزها همچنان به سرعت ادامه داشت و دومین سالگرد اشنایی عشاق قصه ما در اواسط نخستین ماه تابستان از راه رسید

چند روزی پیش از فرارسیدن روز سالگرد شقایق به همراه جمعی از افراد خانواده اش راهی ویلایساحلی شمال شده بودند و شهروز هیچ گونه دسترسی به او نداشت
شب پیش از روز موعود شهروز غمگین و خسته در بسترش غنوده و فکر می کرد که با شقایق چه باید بکند...!؟
در خود توان جدایی نمی دید ولی نمی باید اجازه می داد اینگونه با او بازی شود
هر چه اندیشید فکرش به جایی نرسید پس کتاب خواجه حافط را به دست گرفت و برای پیدا کردن راه حل چنین نیت کرد
ای حافظ به من بگو چکار کنم که شقایق دوباره مثل اوایل ارتباطمون دوستم داشته باشه....؟!
سپس کتاب را گشود و چنین خواند
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش

آن شب نیز چون شب هایدیگر گذشت و صبح فرا رسید شهروز در بستر دیده گشود نخستین موضوعی که بهیاد آورد سالگرد آشنایشان بود به خاطر اوردن این موضوع موجب شاد و بشاششدن شهروز در صبح آنروز شد اما بلافاصله این مطلب در خاطرش زنده شد کهشقایق در تهران و در دسترسش نیست و همین باعث غم غریبی فضای سینه اش را درهم کوبد.
هر لحظه ان روز همچون سالی بر او می گذشت و انتظار برای شنیدن صدای زیبای شقایق از ان سوی خطوط تلفن دمار از روزگارش در آورده بود
ساعتی از ظهر می گذشت که صدای شقایق از طریق کابل های تلفن در گوش شهروز نشست
پس از سلام و احوالپرسی شهروز به گرمی گفت
-
عزیز دلم امروز رو بهت تبریک می گم
-
مگه امروز چه خبره؟
-
یعنی تو یادت رفته امروز سالگرد آشنایی مونه؟
-
سالگرد آشنایی؟؟؟؟

و سپس با سردی و صراحت ادامه داد:
-
این که تبریک نداره تو باید به من تسلیت بگی....

با شنیدن این جمله مثلاین بود که سطلی از آب یخ بر سر شهروز فرو ریخته باشند نخست باورش نمی شداین سخنان را از زبان شقایق می شنود اما حقیقت داشت
شهروز ابتدا پس از شنیدن جمله شقایق چیزی نگفت و پس از چند ثانیه سکوت گفت:
-
امروز بهترین روز زندگی من بوده و هست و خواهد بود
-
تو رو نمی دونم ولی من از همه چیز پشیمونم کاش اصلا اونروز بهت تلفن نمی زدن

شهروز از جملات شقایق گیج و منگ شده بود و نمی دانست در برابر جملات بی امان او چه باید بکند از این رو کمی اندیشید و پاسخ داد:
-
چرا؟....مگه من توی این مدت چه بدی در حق تو کردم جز اینکه هر چی میخواستی برات فراهم کردم؟ جز اینکه از فکر و خیال نجاتت دادم و تموم عشق وجونم رو به پات ریختم؟

شقایق به تندی و با خشونت پاسخ داد:
-
بس کن..... بس کن....من با تو مشکلی ندارم مشکلم با خودمه....

و سپس افزود :
-
برو بچه ها اومدن ...دیگه نمی تونم باهات حرف بزنم هر وقت اومدم تهرون خودم بهت زنگ می زنم.
شهروز دستپاچه گفت:
-
یه برنامه بچین ببینمت برات کادو گرفتم

و شقایق بدون اینکه پاسخی بگوید گوشی را گذاشت.
پس از اینکه شهروز گوشی را به روی دستگاه تلفن نهاد با کوله باری از غم هابه فکر فرو رفت سینه اش از غصه لبریز بود هرگز حتی تصور نمی کرد از میانلبان دلدارش این جملات بیرون بریزد ساعت ها با خود خلوت کرد و به دنبالراه حل گشت....نهایتا نتیجه این شد که او تصمیم گرفت مدتی با شقاق سرسنگین باشد و اگر توانست بر خود غلبه کند چند روزی جواب تلفن هایش را ندهد
این تصمیم از دو حال خارج نبود یا شقایق دست از آزارهایش بر می داشت و یااینکه به کلی از شهروز دست می کشید و او را کنار می گذاشت در صورتی که شکلنخست اتفاق می افتاد شهروز نتیجه دلخواه و در حالیکه خالت دوم پیش میآمد.....
شهروز هنوز برای وضعیت دوم تصمیمی نداشت اما با این وجود عزمش را برایاجرای تصمیمش تا رسیدن به صورت او

/ 0 نظر / 18 بازدید